لیست کلیه پارتهای رمان یادگار اولین مرگ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 61
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 41
به خود آمدنش، با پیچیدن صدای زنگ موبایلش در فضای تاریک و ساکتِ اتاق، همراه شد و سرش را بیشتر از قبل به درد آورد. در آن لحظه؛ نه تنها نمیتوانست پیِ موبایلش برود، بلکه چشمانش نیز از شدت درد، باز نمیشد. چه بود این درد و چه بود این به یادآوری خاطرات و زندگیِ گذشته که در آن چند دقیقه، دمار از روزگار...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 42
موقعیت برای کرم ریزیِ کیمیا مهیا بود و نباید به این سادگی از دستش میداد، پس لبخند شیطنت آمیزی به دور از چشم پدرام زد و پایش را سمت خودش کشید. -وای نه آقا پدارم خودم نگاه میکنم. دستش را سمت پاچهی شلوارش برد و همزمان هم نگاهی به پدرام که گویی قصد نداشت چشم سمت دیگری بچرخاند انداخت. این مرد مگر مت...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 43
به گوشهایش اعتماد نداشت. نمیدانست حرفهای پرهام را درست شنیده یا توهم ذهنش است. آخر چندین روز بود که انتظار چنین لحظهای را میکشید و بارها این حرفها را در ذهنش تصور کرده بود. که بالاخره یک روز پرهام همه چیز را به یاد آورده و کیمیا را باور کند. باور کند و دیگر انگ جادوگر بودن به کیمیا نزند. و...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 44
ولی باید مینشست و هیچ نمیکرد؟باید میایستاد و محرم شدن آذر به برادرش را میدید یا بهتر بود کاری کند؟هنوز هم دیر نشده بود مگر نه؟عاطفه گفت شب مراسم خواستگاریست پس هنوز چند ساعتی فرصت داشت.نباید فرصت به دست آمده را به همان سادگی از دست میداد، نه، از دستش نمیداد!ملحفه را میان دستش مچاله کرد و ب...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 45
صدای نفس-نفس زدنهایش در گوشش همانند ناقوس مرگ میپیچید. آن دم که مسعود، جویای حال عارف شد ولی چشمان عارف کجا بود؟ کجا بود و دقیقههای طولانی، چه را به تماشا نشسته بود؟ آنقدر خیره که حتی مسعود را در رسیدن به جوابش، مأیوس کرد و فهمید که عارف حال خوشی ندارد. او درست، پا در مراسمی گذاشته بود که مادر...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 46
پدرام گیج از حرکت برادرش که دلیلی برایش پیدا نمیکرد، اخمی به چهرهاش نشاند و رو به او توپید: -میشه بپرسم داری چیکار میکنی؟ "چیکار میکنی هاتف؟" پرسش برادرش، صدای صد سال پیش خودش را در سرش جولان داد و باعث غلیظتر شدن عصبانیتش شد.همان روزی که به قصد کنار زدن پردهی راز دلش رفته بود ولی هاتف نذاشت ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 47
اما این هنوز پایان صحبتهایشان نبود! یعنی کیمیا اجازهی پایان را نمیداد، شاید پدرام بعد از چند دقیقه قصد خداحافظی میکرد ولی کیمیا، به هیچ وجه. گویا قسم خورده بود پیچ و مهرههای پدرام را همین امشب شل کند و استارت واقعی انتقامش را از همان لحظه بزند. یک پایش را بالا آورد و کف پایش را روی لبهی صند...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 48
تار ابرویی که از پدرام بابت دیدن آن استیکر بالا پرید،کیمیا صفحهی موبایل را خاموش کرد و خمیازهای کشید. مجبور شد به خاطر پیش رفتن نقشهاش شب زنده داری کند و حالا که حرف زدنش با پدرام تمام شده بود تازه میدید تا چه حد خوابش میآید.نگاهی به ساعت انداخت و از آنجایی که قرار بود آتوسا دنبالش بیاید و ب...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 49
همهاش یک ساعت؟ در واقع فقط نیم ساعت تا حاضر شدن فرصت داشت. نیم ساعتِ بعدی هم لابد باید خرجِ طی کردن مسافت خانه تا مطب پدرام میشد. دست جنباند تا هرچه سریعتر خودش را به خانه برساند. همانطور با نگاه سرسری به ساعت موبایلش که به سرعت در حال سپری بود، کفشهایش را گوشهای از حیاط در آورد و با سروصدا ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 50
هر چه که بود توانست اطمینان شده و به قلب پرهام رسوخ کند.قدری از آشفتگی فاصله گرفت و دوباره صدای کیمیا بود که گوشش را نوازش کرد. -حالا که مطمئن شدی، اجازه میدی برم آقا عارف؟ برای هزارمین بار اعتراف کرد که برای شنیدن نامش از زبان آن دختر جان میدهد.اصلا کاش میشد همهی جانش گوش شود و شنوای تن صدایِ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 51
کیفش را با چنگ زدنِ بند آن برای نیفتادن کنترل کرد. همزمان دستش را نیز روی دستگیره گذاشت و هنوز یک قدمی از داخل مطب دور نشده بود که با صدای برخاستهی پدرام، سرجایش متوقف شد و با اندک مکث کوتاهی به عقب چرخید. - صبر کن خودم میرسونمت. پدرام میخواست کیمیا را برساند؟ مگر بعد از کیمیا، مراجعه کنندهی ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 52
فلش بک | سال یک هزار و سیصد و چهار شمسی | دستش را روی شکم برآمدهاش گذاشت و کف دست دیگرش را هم به تخت فشرد و صاف نشست.ساعتی از دراز کشیدنش آن هم به اصرار هاتف میگذشت ولی دیگر طاقت ماندن در اتاق را نداشت.کمتر از چند دقیقهی دیگر، خانوادهی هاتف برای شام به خانهشان میآمدند و بهتر بود دیگر قید در...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 53
اما از طرفی چارهای هم جز آمدن نداشت. نیامدنش به خانهی هاتف و آذر، تا آن روز بیشتر از حد معمول طول کشیده بود و دیگر بیشتر از آن، رخ خوبی نداشت. ممکن بود دیگران و حتی خودِ آذر را به شک بیندازد یا دچار سوءتفاهم کند، پس آمدنش از روی اجبار و برخلاف میلش که چیزی جز عذاب را عایدش نمیکرد، بالاخره پس ا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 54
مژگان چند ثانیه تعلل کرد و سپس با پشت چشم نازک کردنی برای هاتف، خودش را به ماشین رساند. روی صندلی که نشست و لبخند رضایت هاتف را باعث شد، هاتف در را بست و به سرعت خودش را به آن طرف و پشت فرمان رساند. همین که در را بست، ماشین را به حرکت درآورد و نگاهش را هم سمت چهرهی هنوز دلخور مژگان رساند.قدری از...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 55
در آن سو؛ آذر را با سرعت و احتیاط، درحالی که ملحفهی سفید را با درد میان چنگش میفشرد و قطرات درشت اشک بود که یکی پس از دیگری از گوشهی چشمانش لیز میخورد و با شیبی لرزان، مسیر کج و موربگونهاش را به سمت گونههای آذر طی میکرد. تنِ آلوده به دردش را با احتیاطِ کامل روی برانکارد گذاشتند که سمیرا ر...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 56
|زمان حال| مقنعه را قدری از خودش فاصله داد و با تکان دادنش خودش را باد زد.کلاس آخرشان هم تمام شده بود و حالا مقابل ورودی دانشگاه منتظر بود تا آتوسا ماشینش را بیاورد.دستش را قدری کج کرد و پس از نگاهی به ساعت مچیاش، اخمی روی چهره نشاند و زیر لب غر زد. -بمیری آتوسا، بمیری که مغزم آب پز شد. چشم از س...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 57
نگاهش را زیر چشمی به پرهام رساند. خجالت میکشید مستقیماً او را نگاه کند، چرا که چندی پیشتر کاری کرده بود که از اختیارش خارج بود. این آغوش، چنان حال پرهام را خوب کرده بود که میتوانست اعتراف کند بخش عظیمی از تلخیهای گذاشته را درمان کرده بود. ولی کیمیا...آنقدر خجالت زده بود که مدام دستهی فنجان چا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 58
*** دستی به موهای کرلی شدهاش کشید و نگاهش را به پیست رقص سپرد.صدای بلند آهنگ کمکم داشت روی اعصابش خط میکشید و این سردردی هم که به جان شقیقههایش افتاده بود، بدتر حالش را بهم میزد.عروسیِ یکی از همکلاسیهای دانشگاهش بود و تمام کلاس هم دعوت بودند. البته علاوه بر همکلاسیهایش، پدرام که رابطهی خو...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 59
لبخند شیطانیاش را پشت چهرهی آرامَش پنهان کرد و کنترلِ اختیار این لبخند زمانی از دستش خارج شد که دست پدرام روی قوس کمرش نشست. هرچه بیشتر میگذشت، انزجار و تنفرش از این مرد بیشتر میشد. بیچاره نوشین که با چنین مرد نفرت انگیزی ازدواج کرده بود و از او بیچارهتر، فرزندش بود که نیامده همچین پدری داشت...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 60
همین را کم داشت، پدرام هم انگار باید همین امشب چنین کاری میکرد.کلافه پوفی کرد و نگاهی به ساعت انداخت.نه و بیست دقیقه بود ولی هنوز پدرش و کیان برنگشته بودند.پدرش همین حوالی برمیگشت و کیان هم همینطور، پس بهتر بود زودتر آماده شده و پیش از آمدنشان برود.مادرش را میتوانست قانع کند ولی پدرش و کیان ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
