لیست کلیه پارتهای رمان یادگار اولین مرگ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 43
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 1
به نام آن که زیبایی را در تار و پود هستی تنید. به نام یگانهای که قلم را به شیوایی کلام آراست و اندیشه را در پرواز واژهها به کمال رسانید. او که سکوت محض را با نغمهی خلقت در هم آمیخت و از ذوقِ خویش، جامِ جهاننما را به نقش و نگار حیات، منقوش ساخت. پروردگارا، سپاس تو را که در هر کرانهی هستی، ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 2
این مرد همان مرد صد سال پیش بود، حتی چهرهاش هم تفاوتی با آن زمان نداشت. گفته بود با غیبتهای مکررش قرار نیست آیندهای انتظارش را بکشد و این همان دلیلی بود که پای کیمیا را به مطب او کشانده بود. پوزخندش را کنار زد و بدون مقدمه سر اصل مطلب رفت. - اتفاقا واسه همین اومدم اینجا. پدرام تار ابرویی بالا...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 3
نگاه خیرهاش روی پسر ثابت مانده بود. هرچه سرجایش خشکش زده بود و فکرش را به سوی فامیلی "اخوان" هدایت داد، چیزی به ذهنش نیامد که نیامد! مطمئن بود جایی این فامیلی را شنیده. مطمئن بود و از این بابت کوچکترین شکی نداشت. با بشکنی که پسر با تعجب بخاطر ثابت ماندنِ نگاهِ آذر روی خودش کرده بود، آذر با قورت...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 4
بلاخره ساعت به زمان آمدن مهمانها رسید.خانه، محیای پذیرایی بود و از تکاپوی چندی پیش خود فاصله گرفته بود و اهالی هم منتظر رسیدن مهمانها.آذر درون اتاقش، روی صندلی چوبی و مشکی رنگ نشسته و نگاهش را به طرح چهرهاش روی آینهای با قاب چوبی و کنده کاری شده دوخته بود.همه چیز مرتب بود و لبخندی از این مرتب...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 5
پلک راستِ آذر با احساس حرص و ولع از شنیدن متلک او، بالا پرید. به خشکی شانس! اگر آنقدر سریع از کنار آذر رد نمیشد، حتماً جواب دندان شکنی به او میداد. اصلاً چرا باید به روی او لبخند میزد؟ چه دلیلی برای لبخند زدن، وجود داشت؟ آه، کاش در این میهمانی لعنتی حاضر نمیشد و مکان را به مقصد خانهی مادربزر...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 6
شام میخورد؟ آن هم کنار هاتف؟ ترجیح میداد شکم گشنه سر به بالین بگذارد ولی حتی لحظهای دیگر او را تحمل نکند ولی چه کند که هنوز هم مجبور بود تن به اجبارِ حضورش دهد. بی هیچ حرفی، پشت سر هاتف حرکت کرد ولی درست حینی که هاتف اولین پله را بالا میرفت، قدمهایش را سرعت بخشید و همزمان با قدری بالا کشیدن ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 7
قاشق را برداشت و زیر نگاههای دزدکیِ عارف که دلیلِ آن همه زل زدن به خودش را نمیدانست، یک قاشق خورشت فسنجان روی برنجش ریخت و قاشق را سرجایش برگرداند. نفسهای کلافه و بیصبرش را از میان لبهای نیمه بازش بیرون فرستاد. تا آخر شام، نفهمید چه خورده و چه نخورده. به رسمیت زیر نگاههای ناتمامِ عارف، ذوب ...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 8
خبر؟ آن هم بین او و استاد پدرام دادفر؟چه خیال خامی. جوابی به آتوسا که با نگاه مشتاقش منتظر جواب او بود نداد و دوباره معطوف استاد شد و همان دم بود که صدای خسته نباشید پدرام، خبر از تمام شدن کلاس داد.گویی از زندان آزاد شده باشد، به سرعت سر پا شد و پس از برداشتن کیف و کلاسورش، جلوتر از آتوسا عزم رفت...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 9
اما همینکه وارد خانه شد، با به کار افتادن مشامش و بوی خاص خورشت کرفس را که احساس کرد، تمام چهرهاش درهم کشیده شد. چقدر بدش میآمد از این غذا! با همان چهرهی به عزا نشسته که از بوی بد خورشت نشأت گرفته بود، ساعت مچی اسپرتش را از دورِ مچش باز کرد و همانطور که داشت به طرف آشپزخانه میرفت، صدایش را ب...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 10
علارغم پرسشش، مجالی به کیان برای جواب نداد و نگاهش را سمت النا کشید. - اینو ولش، بگو ببینم کجا با این داداش تحفهی من آشنا شدی؟ کیان اخمی از طرز حرف زدن او روی چهره نشاند و با لحنی معترض گفت: - آبرو داری کن کیمیا. کیمیا پشت چشمی برای برادرش نازک کرد و گفت: - خیلیخب بابا، کجا با این خان داداش من ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 11
کیان، با حالتی شوکه شده در برابر نگاههای تیز پدر و مادرش، جام تهدید را در چشمانش جاری و طوری به کیمیا خیره شد که کیمیا در لحظهی اول از حالت نگاه برادرش قالب تهی کرد. اما فقط همان یک لحظه بود. شاید بعد از آن اتفاق خانمانسوز در صد سال پیش، دیگر چیزی در این دنیا وجود نداشت که ترس کیمیا را برانگیخ...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 12
راضی و خوشحال، نگاهی به کیسهای که در دست داشت انداخت و آخرین پلهی مقابلش را هم پایین آمد تا حالا در پیادهرو ایستاده باشد.مانتویی که میخواست را خریده بود و حالا وقت برگشت بود، البته خودش را برای مابقیِ جنگِ پیش از آمدنش آماده کرده بود، میدانست همین که پا به خانه بگذارد، قرار است با کیان به سر...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 13
| زمان حال | ترسیده از نگاههای خیرهی استاد "پدرام دادفر" لرزی به بدن یخ زدهاش نشست و فوری با برداشتن کیف و کیسهی خرید، خواست به تندی از روی زمین بلند شود که ناگاه پایش به بند کیف گیر کرد و از بخت سیاهش نزدیک بود با مخ در زمین سفت و سنگی فرو رود که دستان استاد، همانند کوهی استوار و محکم، دور ب...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 14
*** قدری خم شد و نگاهی به چهرهاش روی آینه بغل انداخت و دستی هم به موهای فرق وسط باز کردهاش کشید.احتمالا اگر نیازی به حضورش نبود، اصلا پا به آن مراسم نمیگذاشت، آن هم مراسم خواستگاری با همان بحثهای همیشگی.این اخلاقش را هنوز هم داشت، چندان از حضور در مهمانیها خوشش نمیآمد ولی باز هم، چون همان ز...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 15
قدری سر خم کرد و زیر زیرکی نگاهش را به پیام آتوسا رساند که همین چند دقیقهی پیش خبر از آزمون جدید دانشگاه را میداد. همان آزمونی که استاد پدرام دادفر از آن حرف میزد. "پدرام" همان مرد رویاهایش در گذشته... . همان مردی که با عشق دل به او سپرد و او در نهایت با بیرحمیِ تمام، همهی آرزوها و جوانیهای...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 16
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدرام همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشر...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 17
نفس-نفس میزد. نفسهای سوزناکی که همراه با جانش، تمام زندگیاش را نیز خاکستر کرد. دستانش را بیطاقت روی گوشهایش فشار داد و از اعماق وجود فریادِ کر کنندهای کشید و همانند فنری که از جا پریده باشد، چنان از روی تخت برخاست که صدای خرد شدن ستون فقراتش را به وضوح شنید. ریختن قطرات ریز و درشت عرق از کن...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 18
انتهای حرفش همراه شد با حرکت رو به جلوی کیمیا و عبورش از کنار کیان.البته با زدن ضربهای به شانهی او برای کنار کشیدنش و بیرون آوردن دزدکیِ سوئیچ از جیب کت او. که به او پا انداخته بود؟ باشد ولی داشت برایش.کیان که متوجه خروج سوئیچ از جیبش نشد، کیمیا بیآنکه به روی خودش بیاورد، سوئیچ را آرام درون جی...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 19
گیج و مبهوت، دستی بر روی دیدهگان خویش کشید. متحیر از آنچه که دیده بود، نگاهِ لرزانش را بالا آورد و با کیمیایی روبرو شد که قند را بالای سر کیان و النا میسابید. نگاهی که سنگینیاش؛ کیمیا را نیز متوجه کرد و حال با زل زدن در چشمهای کیمیا، حس عجیب و تصویرِ عجیبتری که در ذهن پرهام شکل گرفته بود، با...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 20
یا خدا همین را کم داشت.پرهام دیگر به یکباره از کجا پیدایش شد؟وای نکند حرفهایش دربارهی پدرام را شنیده بود؟احتمالا شنیده بود که آنطور نگاهش میکرد ولی کیمیا که قصد نداشت به روی خودش بیاورد چه دسته گلی به آب داده، دستش را پایین آورد و با لحنی که بیشتر طلبکارانه بود گفت: -مثل اینکه شما کلا عادت دار...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
