لیست کلیه پارتهای رمان یادگار اولین مرگ : پارت های 1 تا 9
تعداد کل پارت های منتشر شده : 9
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 1
به نام آن که زیبایی را در تار و پود هستی تنید. به نام یگانهای که قلم را به شیوایی کلام آراست و اندیشه را در پرواز واژهها به کمال رسانید. او که سکوت محض را با نغمهی خلقت در هم آمیخت و از ذوقِ خویش، جامِ جهاننما را به نقش و نگار حیات، منقوش ساخت. پروردگارا، سپاس تو را که در هر کرانهی هستی، ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 2
این مرد همان مرد صد سال پیش بود، حتی چهرهاش هم تفاوتی با آن زمان نداشت. گفته بود با غیبتهای مکررش قرار نیست آیندهای انتظارش را بکشد و این همان دلیلی بود که پای کیمیا را به مطب او کشانده بود. پوزخندش را کنار زد و بدون مقدمه سر اصل مطلب رفت. - اتفاقا واسه همین اومدم اینجا. پدرام تار ابرویی بالا...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 3
نگاه خیرهاش روی پسر ثابت مانده بود. هرچه سرجایش خشکش زده بود و فکرش را به سوی فامیلی "اخوان" هدایت داد، چیزی به ذهنش نیامد که نیامد! مطمئن بود جایی این فامیلی را شنیده. مطمئن بود و از این بابت کوچکترین شکی نداشت. با بشکنی که پسر با تعجب بخاطر ثابت ماندنِ نگاهِ آذر روی خودش کرده بود، آذر با قورت...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 4
بلاخره ساعت به زمان آمدن مهمانها رسید.خانه، محیای پذیرایی بود و از تکاپوی چندی پیش خود فاصله گرفته بود و اهالی هم منتظر رسیدن مهمانها.آذر درون اتاقش، روی صندلی چوبی و مشکی رنگ نشسته و نگاهش را به طرح چهرهاش روی آینهای با قاب چوبی و کنده کاری شده دوخته بود.همه چیز مرتب بود و لبخندی از این مرتب...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 5
پلک راستِ آذر با احساس حرص و ولع از شنیدن متلک او، بالا پرید. به خشکی شانس! اگر آنقدر سریع از کنار آذر رد نمیشد، حتماً جواب دندان شکنی به او میداد. اصلاً چرا باید به روی او لبخند میزد؟ چه دلیلی برای لبخند زدن، وجود داشت؟ آه، کاش در این میهمانی لعنتی حاضر نمیشد و مکان را به مقصد خانهی مادربزر...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 6
شام میخورد؟ آن هم کنار هاتف؟ ترجیح میداد شکم گشنه سر به بالین بگذارد ولی حتی لحظهای دیگر او را تحمل نکند ولی چه کند که هنوز هم مجبور بود تن به اجبارِ حضورش دهد. بی هیچ حرفی، پشت سر هاتف حرکت کرد ولی درست حینی که هاتف اولین پله را بالا میرفت، قدمهایش را سرعت بخشید و همزمان با قدری بالا کشیدن ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 7
قاشق را برداشت و زیر نگاههای دزدکیِ عارف که دلیلِ آن همه زل زدن به خودش را نمیدانست، یک قاشق خورشت فسنجان روی برنجش ریخت و قاشق را سرجایش برگرداند. نفسهای کلافه و بیصبرش را از میان لبهای نیمه بازش بیرون فرستاد. تا آخر شام، نفهمید چه خورده و چه نخورده. به رسمیت زیر نگاههای ناتمامِ عارف، ذوب ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 8
خبر؟ آن هم بین او و استاد پدرام دادفر؟چه خیال خامی. جوابی به آتوسا که با نگاه مشتاقش منتظر جواب او بود نداد و دوباره معطوف استاد شد و همان دم بود که صدای خسته نباشید پدرام، خبر از تمام شدن کلاس داد.گویی از زندان آزاد شده باشد، به سرعت سر پا شد و پس از برداشتن کیف و کلاسورش، جلوتر از آتوسا عزم رفت...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 9
اما همینکه وارد خانه شد، با به کار افتادن مشامش و بوی خاص خورشت کرفس را که احساس کرد، تمام چهرهاش درهم کشیده شد. چقدر بدش میآمد از این غذا! با همان چهرهی به عزا نشسته که از بوی بد خورشت نشأت گرفته بود، ساعت مچی اسپرتش را از دورِ مچش باز کرد و همانطور که داشت به طرف آشپزخانه میرفت، صدایش را ب...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
- 1