لیست کلیه پارتهای رمان یادگار اولین مرگ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 48
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 21
نگاهِ یخ زدهاش روی برگه که نصفش سفید و نصف دیگرش با دست خطِ خرچنگ قورباغهاش قلم خورد شده بود، ثابت ماند. در آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکرد، نه تنها مچ گیریِ پدرام، بلکه به خطر افتادن آبرویش نزد خانواده بود. آخر پدرام را میشناخت. میدانست آنقدر عقدهای تشریف دارد که ممکن است دهان گشادش را...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 22
چیزی که نخواسته بود به آن اهمیت دهد همینجا یقهاش را گرفت، حتما که پدرام دوربینها را چک میکرد تا ببیند چه کسی به خودش جرات داده اینطور سر به سرش بگذارد و آخ از وقتی که میدید کار کیمیا بوده.بزرخی بود و بزرخیتر میشد.کیمیا که تمام خوشیاش با حرف آتوسا دود شده و به هوا رفته بود،اخم غلیظی روی چه...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 23
آتوسا که شک داشت کیمیا آنطور بدون ترس و واهمه از استاد، با او حرف زده باشد، با گوشهایی که از درست نشنیدن حرفهای کیمیا به شک و تردید افتاده بود، حینی که حواسش هم به رانندگی بود و هم به کیمیا، ناباورانه گفت: - چیکار کردی کیمیا؟ طرح خنده بر روی لبان کیمیا غلظت بیشتری یافت: - بیشتر از اینا دارم برا...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 24
سرش را به آن سمت چرخاند و بفرماییدی ادا کرد و توپ و تشرش را برای برخورد با او آماده کرد ولی حینی که به جای کیمیا، شبنم را دید، ناخودآگاه اخمش را باز کرد.سر جایش متوقف شد و همزمان با چرخیدن کاملش سمت زنی که حالا با قدمی فاصله از در ایستاده بود گفت: -منشیم گفت خانم شایگان فکر کردم کیمیا خانم اومدن....
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 25
اینبار دیگر خبری از عرق ریختنِ ساده نبود. انگار رسماً شیر آب را باز کرده بودند که تمامِ لباسهای کیمیا غرق در خیسیِ عرق شده بود. از روی تخت نیم خیز شد و دستی با بغض به گلوی خیسش کشید. این دیگر چه کابوس وحشتناکی بود؟ اصلاً کابوسِ عادی نبود که بشود به سادگی اسمش را کابوس گذاشت! فراتر از کابوس چه ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 26
خواستگار خوب و پولدار؟ همان بار قبل برای هفت پشتش بس بود، چه خیری از هاتف دیده بود که باز هم مشتاق کسی مثل او باشد؟کلافه پوفی کرد و با گردن خم کردنی به چاقویی که شبنم به دستش سپرده بود خیره شد.واقعا رویاش را نداشت میان آن همه آدم برقصد.آن هم وقتی که یکی از آنها پدرام بود و دیگری پرهام.از دست شب...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 27
پشت دستش را روی خون جاری شده از لبش کشید و با چشمهایی که مصمم بودنش برای بدست آوردن آذر را به رخِ ارسلانِ عصبی میکشید، نگاهش را به او دوخت و پوزخندی زد: - این سیلی چیزی رو عوض نمیکنه بابا. نه به شما و نه به هاتف، به هیچکدومتون اجازه نمیدم که مانع رسیدن من به آذر بشید. بیچاره عارف که خیال می...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 28
بهت زده از اتفاقِ افتاده، نگاهش را بالا کشید و به چشمانِ غضب آلودِ هاتف رسید.او آنجا چه میکرد؟اصلا از کجا فهمیده بود عارف کجاست؟اخم پررنگی روی چهرهاش نشاند و حینی که تن هاتف را به ضرب عقب میکشید تا فاصلهی بینشان بیشتر شود، عصبی گفت: -چیکار میکنی هاتف؟ هاتف که بابت حرکت عارف قدری عقب رفته بود...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 29
| زمان حال | آنگاه که صدای بلند و بیسِ موزیک در تالار پیچیده بود و کِل کشیدن زنان مجلس نیز تمامی نداشت، تمام وجودش شده بود چشم و با همهی وجودش به رقص دلبرانهی کیمیا نگاه میکرد. نگاهی که آغازِ به یادآوری اتفاقاتِ تلخِ گذشته بود. گذشتهای که از جنس تاریکی و به رنگ سیاهِ شانس تیرهگونش بود. کیم...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 30
عصر بود و آذر پشت میز عکاسخانهاش نشسته و مشغول خواندن کتاب بود و لبخندی هم روی لبهایش نشانده بود.به جاهای خوب داستان رسیده بود که آنطور ذوق زده در حال خواندنش بود.به انتهای صفحه که رسید، خواست صفحهی بعدی را باز کند که صدای برخورد در به آویز، باعث چرخیدن نگاهش به آن سمت شد.چشمانش را روی مردی جو...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 31
تصویری که برای بار دیگر مقابل چشمان هردوی آنها نقش بست؛ سوختن قلب و روح عارف را به وضوح نشان میداد. تصویری که پدیدار شده بود، از هر واقعیتی، واقعیتر بود و فشار و لطمهای که در آن صدسال گذشته بر روح و جان عارف تحمیل شده بود، سنگینیاش از همان فاصلهای که به صدسال میرسید، بازهم قلبِ بیچارهی پر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 32
جو برایش سنگین بود، انقدر که دکمهی بالایی پیراهنش را گشود و به همان بهانه، لحظهای چشم از عذابِ پیش رویش برداشت ولی با چند ثانیه ندیدن، ماجرا عوض میشد؟اگر تماشایشان نمیکرد، آذر از کنار هاتف بلند میشد و میرفت؟او نگاهشان هم نمیکرد، در نهایت آذر، همسر هاتف میشد.با اینکه برایش سخت بود و طاقت ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 33
تک به تک کلماتی که کیمیا در دل جملاتش به کار میبرد، پرهامِ مبهوت را مبهوتتر از قبل میکرد. پرهام، تکیهاش را از صندلی گرفت و قدری روی میز خم شد و با تعجب پرسید: - چه تقاصی؟ اصلاً کدوم گناه؟ گفتهاش، بغض را در گلوی کیمیا شکوفا ساخت. سرش را پایین انداخت تا مبادا خیسیِ چشمانش برای پرهام قابل دیدن ...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 34
مژگان خندهی کوتاهی از گفتهی هاتف کرد و نگاهش را به برق چشمان او دوخت. قدری جلوتر رفت و فاصلهشان که به کمترین حد ممکن رسید، روی نوک پاهایش بلند شد و بوسهای روی گونهی او نشاند و عقب کشید.هاتف لبخندی از بوسهی او زد و گفت: -آخ که چقدر حالم بهتر شد. دستانش را به دو طرف باز کرد و ادامه داد: -حالا...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 35
*** - بیا بشین دیگه مامان جان، انقدر بیقراری نکن دورت بگردم من. سرِ صحبتش با مادرش سمیرا بود. سمیرایی که از پشت شیشه، چون ابر بهار اشک میریخت و نظارهگرِ تن بیجان عارف روی تخت بیمارستان بود. خودش هم میدانست به عارف بد کردند. میدانست که دلِ مهربان عارف را که زمین تا آسمان با برادرِ سنگدلش فر...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 36
قدمی از کلاس فاصله نگرفته بود که با یادآوری موضوعی، دوباره به سرعت به عقب چرخید. دستش را سمت دستگیره برد که همزمان با او، پدرام هم دستگیره را گرفت و در را سمت خودش کشید و همین هم باعث شد، کیمیا تقریبا سمت کلاس پرت شود ولی پیش از هر برخوردی با پدرام که متعجبِ چراییِ برگشت او بود، خودش را جمع و جور...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 37
عقربههای ساعت، گذشت و گذشت تا بالاخره به زمانی برسد که کیمیا مشغول هم زدن آش باشد. یک دستش را به کمر زده بود و با دست دیگرش، ملاقه را با لبخند شیطانیاش در دست گرفته و حینی که آش را با دل و جان، هم میزد، زیر لب با حالت خبیثانهای نجوا کرد: - یه آشی برات بپزم پدرام جون که هزار وجب روغن روش باشه....
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 38
لرز نگاهش از چشم کیمیا دور نماند و پررنگتر شدن لبخندش را باعث شد.چه از این بهتر؟ داشت درست پیش میرفت پس تیر خلاص را هم پیش از خروج از اتاق زد. -اگه مردی مثل خودتون میشناسین حتما بهم معرفی کنین، فکر نمیکنم یکی مثل شما باشه و بشه ردش کرد.در واقع آرزوی هر دختر ازدواج با مردی مثل شماست. این را گفت ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 39
سکوتِ پرهام را که دید، ناگهان یاد سرو شام افتاد. اینکه کیمیا و پرهام، یکهو همزمان باهم غیب شده بودند، آنچنان رخ خوبی نداشت. شاید هم این تصور، از قدیم در ذهن آذر مانده بود که درست نیست دختر و پسر یکجا بشینند و خلوت کنند. یعنی بیشک الان اینگونه نبود و فکر هم نمیکرد کیمیا و خانوادهاش به اینطور...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان یادگار اولین مرگ - پارت 40
تک به تک کلماتش دوباره شرم و خجالت دخترانه را به جان آذر سرازیر کرد.چشم از او گرفت و زمین زیر پایش که به کفشهای مرتب و واکس خوردهی هاتف میرسید را تماشا کرد.با اینکه اولین باری که یکدیگر را دیدند، بحثشان به دعوا و کلکل ختم شده بود ولی پس از آن، هاتف آنقدر پاپیچ آذر شد و محبتش را روانهاش کرد ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
