یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت پنجاه و سوم :
اما از طرفی چارهای هم جز آمدن نداشت.
نیامدنش به خانهی هاتف و آذر، تا آن روز بیشتر از حد معمول طول کشیده بود و دیگر بیشتر از آن، رخ خوبی نداشت.
ممکن بود دیگران و حتی خودِ آذر را به شک بیندازد یا دچار سوءتفاهم کند، پس آمدنش از روی اجبار و برخلاف میلش که چیزی جز عذاب را عایدش نمیکرد، بالاخره پس از چندین ماه پایش را به خانهی آنها باز کرد.
با همان اخمهای درهم کشیده شده، درحالÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره واقعا
۶ روز پیشجانان
0ای من جونم به لبم اومدهه الان سکته میکنم بخداا من خودم ی زنم میفهمم عوضیی الان میترکم از اعصبانیتت وای شماها شاید هنوز وارد ی زندگی نشدیم و درست متوجه نشین اصلا توان ادامه رمان رو ندارم😭 من 17 سالمه ولی چون توی ی زندگی ام واقعا میفهمم الان وای دارم سکته میکنم
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی سخته واقعاً..
۲ هفته پیشZ.k
0نگاه تو را خدا پدر و پسر جوری نقش بازی میکنن خدا ازشون نگذره☹️☹️☹️
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
لعنت بهشون
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پدر و پسر عین همدیگهان
۲ هفته پیشترنم
0چه بده عشقتو زن داداش صدا کنی💔
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
واقعا💔
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی خدا💔دلمون خونه واسه عارف
۳ هفته پیشترنم
0کاش عارف ههم میرفت جلو و می گفت همه چیو،بعد به این فکر میکنم هم آذر عاشق هاتف شد هم اینکه چن روز تو بیمارستان بود فرصت نشد کلا
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فرصتِ فرصت رو از عارف گرفتن بدجوری هم گرفتن💔
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نمیشد...از طرفی خوب بودن حال آذر با هاتف رو دید و از طرفی عارف اینطوری نیست که بتونه زندگی کسی رو خراب کنه:)
۳ هفته پیشترنم
0آذر چقد مهربونه باهاش..نمیدومه این دوتا عامل بدبختی زندگیشن
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کاش میدونست
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیچاره 💔
۳ هفته پیشترنم
0وای زمان حال چقد قشنگه با حضور عارف،از هاتف و گذشته بدم میاد البته تو حالم غیرقابل تحمله
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حالا که فهمیده چی به چیه قشنگتر هم هست🥺
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چارهای جز تحمل نداریم
۳ هفته پیشترنم
0وای این پارت جوری بود فکر کردم همه بی گناهن مثلا ارسلان😂اصلا هر جی هس زیر سر خود عوضیشه
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ارسلان نبود این همه بدبختیم نداشتن
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ارسلان اصلا گناه نداره، از چی حرف میزنی؟
۳ هفته پیشترنم
0چه بد کسی که دوسش داری اون تو رو مثل برادر بدونه خیلی غمگینه💔
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چیکار کنه خب...نذاشتن عارفو به چشم دیگهای ببینه از اول
۳ هفته پیشترنم
0من چرا انتظار داشتم هاتف آذر رو تنها نذاره و به خدمتکار بها نده،یه لحظه فراموش کردم همچین چیزی وجود داره😂😔
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بابا حتما که براش مهم نیست😂
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه بابا همچین کاری نمیکنه🙂😂
۳ هفته پیشترنم
0وای چقد این مرد چرب زبونی میکنه من کلا انقد ازش بدم میاد که حس میکنم این دوست داشتنه هم مسخره اس اگه مرد بود قدرتمند به همه نشونش میداد
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
متاسفانه ترسوئه
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
غیر از این نیست👌🏻
۳ هفته پیشترنم
0مژگانم این وسط هی داره گول میخوره اونم زنه و احساسات داره اصلا هم مجبور نبود ببوسه ها
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مژگانم بدبخته
۳ هفته پیشمحیا
0ارسلان چجوری راضی شده به ازدواج پسرش با کلفت🤔😘
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چون پای منافع خودش درگیر بود، به هاتف گفت تو کاری که میخوامو انجام میده منم به جاش راضی میشم مژگان رسما عروسمون باشه
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مسئله این است
۳ هفته پیشمهدیه
5گوذه بابای مژگانت و خودت مردک هوس باز به اذر عزیزم چیکار داری لاشی چه چرب زبونیم میکنع بیشرف 😑 ببین چجوری مخ مژگانم میزنه اره جون ننه ات تو مجبور بودی اره ای بزنم بچسبی به دیوار وای چجوری پارت های بعدی بگو تحمل این هاتف خیلی سخته
۳ هفته پیشنگار
2والا بخدا یَک جوری این عوضی زبون می ریزه و مخ میزنی که اگه یه مسابقه مخ زنی بود این اول میشد مرتیکه چاپلوس🤬💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
انقدر حرفهای و موزماره که مژگانم گول زده💔
۳ هفته پیشآمنه
2مژگان گول هاتف رو نخورد چون خودش لنگه دوم هاتف هست باید میدونست عشق واقعی جایی برای اجبار وجود نداره اون اموال زیادی داره پس معنی نمیده مجبوره اگه عشق که بگن عشق هست جای دغل بازی نیست
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صحیح
۳ هفته پیشنگار
0دمت گرم من که از مژگانم بدم میاد👏🏻💙💙
۳ هفته پیشنگار
0ولی بنظر من مژگان هم بی تقصیر نبوده آخه هاتف یا پدرام عاشق عشوه ناز از اینجور مزخرفات میشن پس مژگانم اینطوری هاتف رو تور کرده ولی خب هاتفم لیاقت آذر رو نداره😒پس نتیجه میگیریم کرم از خود مژگان خانوم هم بوده💙💙
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خب شایدم هاتف خودش همین طوری از مژگان خوشش اومده
۳ هفته پیشنگار
0شاید ولی منکه این هاتف و دیدم از تعریف تمجید مثلا آدم حساب شدن خوشش میاد (هر چند آدم نیست که)شاید مژگان از این کارا کرده دیگه شایدم از چهرش خوشش آمده فاز این هاتف یا پدرام معلوم نی🤔🤔💙💙
۳ هفته پیشسهیل۳۰
1حضرت عباس به کمرت بزند 😆😆 خیلی جالب بود ممنون
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی🥰
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂🙏🏻
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0این پدر وپسر عجب مارمولکین بیچاره آذر. سپاس فراوان به هر دو نویسنده عزیز عالی بود خدا قوت عزیزم 💕💕