پارت بیست و پنجم :

این‌بار دیگر خبری از عرق ریختنِ ساده نبود.
انگار رسماً شیر آب را باز کرده بودند که تمامِ لباس‌های کیمیا غرق در خیسیِ عرق شده بود.
از روی تخت نیم خیز شد و دستی با بغض به گلوی خیسش کشید.
این دیگر چه کابوس وحشتناکی بود؟ اصلاً کابوسِ عادی نبود که بشود به سادگی اسمش را کابوس گذاشت! فراتر از کابوس چه بود؟ نمی‌دانست! نمی‌دانست فریادهای شاکیِ شبنم از بابت برگردانده شدن روح کیمیا سر ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    0

    حس میکنم با رقصی که کیمیا می ره باز پرهام یه خاطره ی دیگه و به یاد میاره و براش زنده میشه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حست درسته

    ۴ هفته پیش
  • محیا

    0

    فقط اینجا پدرام تلافی کارشو درنیاره پوست موز نندازه اون وسطا 😁😁😅😅

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعیدم نیست😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه دیگه همچین نمیکنه😂

    ۱ ماه پیش
  • فرشته

    0

    آخ آخ.. دلبر بود، دلبرتر شد😍❤️ چه می کنین با قلب ما؟

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    اگه جذابیت بی نهایت باشه، فقط مال رمان یادگار اولین مرگه😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربانت

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    پرهام مراقب خودت باش که کیمیا اومد حسابی دلت رو ببره، بیشتر از قبل😍

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله بله 😁

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ چه دلی بره ازش

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    من کل این رمان رو می خواامم🥺❤️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خوشحالم که رمان رو می‌دوستی فرشته جان 😁

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا پارت داریم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺

    ۲ ماه پیش
  • آتانازدلارام

    1

    وای پرهامم اونجاست کیمیا بدو بدو جلوی پرهام برقص بیاد خاستگاریت شبنمم به آرزویش برسه 🤩امان از دست این مادرا

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کیس ازدواج آماده‌ست😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ اگه صد سال پیش اونطوری نمیشد عارف خیلی وقت پیش به آذرش رسیده بود🫠

    ۲ ماه پیش
  • آتانازدلارام

    0

    😭😭 نگو نگو احتمالا الان نَوه نتیجه و هفت جدو آبادشونم میدیدن میمردن این هاتف نذاشت 😭😭

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگه اینجوری می‌شد که کلا رمانی وجود نداشت😁😂

    ۲ ماه پیش
  • آتانازدلارام

    0

    اون وقت پدرامبم وجود نداشت من بهش فوش بدم 😁😁

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دیگه

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    1

    معصومه و حدیث🫠🙃 خیلیی دوستون دارم خیلی پارت باحالی بود ماچ بهتون⁦(⁠づ⁠ ̄⁠ ⁠³⁠ ̄⁠)⁠づ⁩ مرسیی از جفتتون🥰💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت🤍

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    فدات گلم🥰💙💙

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم قربونت برم که

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    فدات خوشگلم🥰💙💙

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    خخ وایی کیمیا میخواد رقص چاقو بکنه وای فقط شبنم وقتی گفت میخوام خواستگار پول دار پیدا کنی مرسی حدیث و معصومه عالیی بود🥰💙💙

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    ولی با یکی از امرای کیمیا شدیدد موافقم اونم اینکه تو خانواده هاتف عارف یا پرهام یه جنس مرغوب و آدمی با ارزش و باحالیه بمیرم براش که با این همه خوبی آذر گول اون هاتف رو خورد وایی این پدرام یا هاتف چقدرر فضوله شبیه خاله زنکا میمونه💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صحیح

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا منم باهاش موافقم

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    هم نظیریم🤩😍💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیالوگ معروف همه‌ی مامانا😁

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    آخخ گفتی دقیقا🤣🤣💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم با رقصش چه میکنه😁ممنون عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    کیمیا چیکار می کنه همه رو ناکار می کنه(برا رقص)یعنی دلل بری می کنه بچم😃😍💙💙

    ۲ ماه پیش
  • مارال

    1

    به نظر من اتفاقا باید خوب برقصه تا چشم اون پسره ی بیشور دراد😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌رقصه😉😂دل اونی‌ام که باید بره، می‌ره براش

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    کمتر از اینم ازش انتظار نمیره 🤭💃🏻🔥

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    وایی گفتی دل اونی که باید بره می ره آخ یعنی منظورت پرهامه؟وایی خدا فرض کن پرهام چیکار می کنه😍💙💙

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پرهام بچم دلش خیلی وقته گیر آذرشه🥺

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    اره نزدیک یه قرن کم چیزی نیست🥺💙💙

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا🫠

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شایدم پدرام😐🤦🏻😂بعیدم نیست

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    نهه نگو الان سکته میکنم😮💙💙

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اینو موافقم😂

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    نیازبه رقص نیست همین الانم رو هوا زدش پرهام شبنم خانوم. ممنونم زیبا ودلنشین

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم😌

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شبنم است دیگر

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    البته این مال جوونای این دوره زمونه ست،زمان ماکه اگه جلو مرد میرقصیدیم مادرمون ازوسط نصفمون میکرد😂😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    والا الانم همینه، مثل مامان من😂

    ۲ ماه پیش
  • راز

    0

    پدرام واسه تلافی پوست موز نندازه جلو پا کیمیا

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای فکر کن وسط رقص پوست موز بیفته زیر پای کیمیا😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه دیگه خیلی بچگونه می‌شه😂

    ۲ ماه پیش
  • آمنه

    0

    نمیدونم چرا مادرها توی مراسم دنبال شوهر برای دختراشون هستن پارت عالی بود راستی ای کاش با عارف حرف میزد حداقل اون یک چیزهایی رو احساس کرده

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مامانن دیگه😂هوم شاید حرف زد ببینیم چی میشه

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اصول مادر بودن همینه 😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️