یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت سی و سوم :
تک به تک کلماتی که کیمیا در دل جملاتش به کار میبرد، پرهامِ مبهوت را مبهوتتر از قبل میکرد.
پرهام، تکیهاش را از صندلی گرفت و قدری روی میز خم شد و با تعجب پرسید:
- چه تقاصی؟ اصلاً کدوم گناه؟
گفتهاش، بغض را در گلوی کیمیا شکوفا ساخت.
سرش را پایین انداخت تا مبادا خیسیِ چشمانش برای پرهام قابل دیدن باشد. نمیدانست چرا جدیداً توانایی کنترل کردن خودش را نداشت! همچین که یاد تکه
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله
۲ هفته پیشسرو
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
یعنی همین😁
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دیگه...
۴ هفته پیشفرشته
0دلم می خواست اونجا که هاتف لبخند زد به مژگان، بودم و یه سیلی می زدم تو گوشش تا نیشش رو ببنده😡
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂هاتف بدجوری رو مخمونه
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
باریکلا😂
۴ هفته پیشفرشته
0عشق واقعی هرگز فراموش نمیشه، تا ابد ماندگاره❤️ فقط عشق عارف به آذر😍 بعد از یک قرن هنوز یادشه آذر قهوه تلخ می خوره😍❤️ آخ آخ، مُردم براشون😍❤️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وقتی روحت عاشق میشه نمیتونی فراموشش کنی
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درسته👌🏻
۴ هفته پیشفرشته
0آذر😭💔 گریه نکن، هم عارف هم ما دلمون کبابه برات😭💔 عارف، اصلا از خانواده شانس نیاوردی😭💔
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا😭💔
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔🥺
۴ هفته پیشفرشته
0بهترین رمان دنیا❤️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون
۴ هفته پیشفرشته
0شاهکار مثل همیشه❤️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدایت عزیزم
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
♥️♥️
۴ هفته پیشNargess
0نه خوشم اومد پرهام داره یه قدمایی برمی داره باز قهوه تلخ سفارش میده 😂🥰🥰
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
این نشون میده که عشقش بعد از صدسال هنوزم پابرجاست
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
از بس عاشقه که یادش نرفته همچین چیزی
۱ ماه پیشتی دا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
لعنت بهش :)
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میبینی با این کاراش همه رو بدبخت کرد
۱ ماه پیشنگار
1گاهی با همین چیزای تلخ آدم شاد میشه مثل همین قهوه تلخی که پرهام یادش بود💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چه تعبیر قشنگی بود نگار🥲
۱ ماه پیشنگار
0قشنگی از خودتونه🥰💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدات بشم
۱ ماه پیشنگار
0خدا نکنه☺️💙💙
۱ ماه پیشنگار
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
عوضیِ سنگدل😭💔بمیرم برا دل عارف که خونه
۱ ماه پیشنگار
0اره خیلی عوضی و سنگدل بودن💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
انگار نه انگار عارف داداششه💔
۱ ماه پیشمهدیه
0والا کل خانواده یه جوری رفتار کردن با عارف که ادم شک میکنه عارف پسر واقعیشون باشه انگار بچه رو از تو جوب یا پرورشگاه گرفتن شاید واقعا داداش واقعیش نباشه که اینجوری رفتار کرده والا ادم با داداشش اینکارو نمیکنه باید خیلی لاشی باشی که ..😑
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچهی خودشونه، عاطفه که هیچی، زورش به کسی نمیرسه، ارسلان و هاتفم دست به یکی کردن این وسط میمونه سمیرا که اونم دل داده به کارای ارسلان
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سود و منفعت که این حرفارو نمیشناسه
۱ ماه پیشنگار
0اصلا این موجود می دونه داداش چیه💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه میدونست وضعیت این نبود
۱ ماه پیشنگار
0موافقم👍👍💙💙
۱ ماه پیشنگار
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نگار
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
هلیا
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث بلیار | نویسنده رمان
ولی ببینید هاتف چقدر مژگان رو دوست داره که بخاطرش...
۱ ماه پیشنگار
1اره فکر نمی کردم همچین آدمی احساس داشته باشه💙💙
۱ ماه پیشمهدیه
0چه حالی میده همین نوشین خانم تو جلد مژگان تو این دنیا بهش خیانت کنه بفهمه کارما وجود داره ولش کنه، همون زنی که اینهمه سنگشو به *** میزده
۱ ماه پیشمهدیه
1یا بفهمه همین بچه ای که نوشین حامله اس اصلا برا اون نیست قشنگ از شیش جا میسوزه تو این دنیاهم براش گرون تموم میشه عشق مضخرفش 😑
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کلا میخوای پدرام نابود بشه به هر طریقی که شده😂
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هوممم
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سرنوشت براشون برنامه چیده که بهشون میرسیم کمکم😁
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کاش
۱ ماه پیشنگار
0هاتف عوضی ترس این حرفاش که کسی قالبش بشه ولی خب آره میشه☺️💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هاتف عاشقش شده
۱ ماه پیشمهدیه
1حس میکنم این مژگانه همچین زن مظلومی نباشه احتمالا از نقشه هاتف و باباش خبر داره یا دستش تو یه کاسه اس باهاشون بالاخره زن هاتف شدن سود داره حس میکنم بیشتر برا مال منال هاتف نقشه داره تا اینکه واقعا دوسش داشته باشه ولی هاتف حتما خرش شده و عاشقشه ولی دو طرفه نیست عشقشون
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میفهمیم که خبر داره یا نه ولی عشقشون دو طرفهست، مژگانم هاتفو میخواد
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه دیگه
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
میسوزن دیگه تو آتیش، نیاز نیست ما حرکتی بزنیم :)
۱ ماه پیشمهدیه
0ای کاش ارسلان و مادر هاتف اون موقع تو عکارت بودن کباب شدن بچه و معشوقشو میدیدن یا باهم به ملکوت اعلا می پیوستن انقدر که ازشون متنفرم خیره سرش مادر عارفم بود ولی یه جوری رفتار کرد انگار عارف از پرورشگاه گرفتن فقط هاتف پسرشونه سنگدلا😒
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
این خانواده در حق عارف خیلی بد کردن
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
💔💔💔
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هاتف و ارسلان رو بنداز تو آتیش😂
۱ ماه پیشنگار
0اره فقط اینا حقشو برن تو آتیش عین روباه حیله گرن💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آذر گناهی نداره، هاتف کارشو خوب بلد بود💔
۱ ماه پیشنگار
0اون اره بچم آذر گناه داره دلم براش خونه این هاتف خیلی عوضیه🤬💙💙
۱ ماه پیشمهدیه
0ولی آذرم میتونست بهش شک کنه تعقیبش کنه ببینه با کی در ارتباط شاید میتونست ذات واقعی اونو ببینه ولی به نظرم اذر قربانی بود فقط و گناه داره اون از کجا باید میدونست که پسره همیچین عوضییه طفلک اذر حتما خیلی عذاب کشیده هیچ زنی نمیتونه از خیانت کسی که دوسش داره بگذره پس چیزی که اذر دیده یه خیانت ساده نبود
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طفلی آذر چه بدونه هاتف کیه، مسعودم گول زدن چه برسه به آذر
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هاتف نقشش رو خیلی خوب بازی کرد :)
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طفلی آذر گول ظاهر هاتف رو خورد نمیدونست هاتف واسه چی بهش نزدیک شده
۱ ماه پیشنگار
0اره دیگه بچم گول ظاهرشو خورد اگه میفهمید چه آدمیه اصلا از صد کیلومتریش هم رد نمیشد💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا
۱ ماه پیشNana
0ای بابا هاتف چقد عوضیه که دوست داره برادرش چند هفته کما بمونه واسه پیش بردن نقشش
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ببینید چقدر این نقشه براشون مهمه دیگه...
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فقط میخواد نقشهشون درست جلو بره
۱ ماه پیشنگار
0مرسی خوشگلا عزیز خودم واقعا خسته نباشید بازم مثل همیشه گل کاشتی مرسی ازتون ایشالله همینجور که با گذاشتن پارت های رمان دل ماها رو شاد میکنید خدا هم دل شما رو شاد کنه(یه لحظه عین این پیرزنان دعا نکردم؟)نه خدا واقعا مرسی شما با همین پارتایی که میزارید واقعا روح مارو شاد میکنید روحتون شاد دمتون گرم💙💙
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
وای از دست تو😂😂
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
منم تشکر کنم ازت که پارت به پارت نظرات خوشگلتو واسهمون مینویسی نگار عزیز🥺
۱ ماه پیشنگار
0خواهش میکنم این که وظیفمه ☺️💙💙
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزیزمی شما
۱ ماه پیشترنم
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
مهدیه
1آره نوشین همون مژگان تو صد سال پیشه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
✅️✅️
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله :)
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خودشه
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
من فک کردم مژگان بعد از آذر اومده تو زندگیش،نگو از قبل بوده