پارت بیست و ششم :

خواستگار خوب و پولدار؟ همان بار قبل برای هفت پشتش بس بود، چه خیری از هاتف دیده بود که باز هم مشتاق کسی مثل او باشد؟کلافه پوفی کرد و با گردن خم کردنی به چاقویی که شبنم به دستش سپرده بود خیره شد.واقعا روی‌اش را نداشت میان آن همه آدم برقصد.آن هم وقتی که یکی از آن‌ها پدرام بود و دیگری پرهام.از دست شبنم، چه کارها که نمی‌کرد‌.حالا نمی‌شد کسی چاقو را نرقصاند؟ یعنی چاقو بدون رقص کُند می‌شد و کی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    خیلی قشنگ و متفاوته😘

    ۶ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سپاس

    ۶ روز پیش
  • مریم

    0

    واای خیلی رمان قشنگیه داستانش خیلی متفاوته و قلم هردو نویسنده عالی هستش تازه شروع ب خوندنش کردم و واقعا از داستانش خوشم اومد 😍👍🏻❤️ممنونم از هردونویسنده بابت زحماتشون🥰💋💖

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی از لطفت عزیزم خوشحالم رمان به دلت نشسته

    ۶ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خوشحالیم که رمان رو دوست داری✨

    ۶ روز پیش
  • بهار

    0

    ارسلان خان رو میگم ،شاید کیمیا رو دوس داره🤣

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای نهههههه😂همین مونده آذر بره بشه هووی مامان هاتف😂😂

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بسم الله این چه حرفیه😂🤦🏻

    ۷ روز پیش
  • بهار

    1

    امیدوارم تعداد لایک ها بره بالا. چند قلب براتون بفرستم تا دوباره قسمت جدید بذارین😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم🥰

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت🙃❤️

    ۷ روز پیش
  • Setayesh

    1

    وایی نه تروخدا پارت بذارید لطفاا من از کنجکاوی می میرمم

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خدا نکنه عزیزم، بلاخره من و حدیث به حمایت نیاز داریم🫠کمترینش همین لایک رمانه، واقعا واسه ی این رمان زمان زیادی گذاشتیم

    ۷ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شما فرض کنید ساعت‌ها روی کلمه به کلمه‌ی این رمان، هماهنگی لحاظ شده بین من و معصومه. بعد یهو بیای ببینی وضعیت ویو و لایک داغونه...خودتون بودید روحیه‌تون افت نمی‌کرد؟

    ۷ روز پیش
  • بهار

    1

    آخ، از این خودخواهی پدر و مادر ها که اصلا عشق حالیشون نیست.

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خصوصاً ارسلان

    ۱ هفته پیش
  • بهار

    0

    چرا نکنه اونم دوسش داره

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کی رو دوست میداره؟🤔

    ۷ روز پیش
  • بهار

    0

    کیمیا رو اره؟

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کیمیا رو چی دختر چرا رمزی حرف میزنی😂

    ۷ روز پیش
  • بهار

    0

    ای جوون منم و رمزی🤣

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۷ روز پیش
  • بهار

    0

    ارسلان خان رو میگم نکنه کیمیا رو دوس داره🤣

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مخصوصا این ارسلان خان که فقط منفعت خودش براش مهمه

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه

    1

    چه فایده بخاطر منفعت خودش زندگی یه دختر و پسر به فنا شد هم پسرشو از دست داد هم عروسش بدبخت کرد

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگه واسش مهم بود این کارو نمی‌کرد

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    جز منفعت خودش به هیچی فکر نمیکنه

    ۷ روز پیش
  • بهار

    0

    چه نفعی آیا داره؟ی ذره بگین🤣

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    0

    آخ آخ، عارف😭😭💔💔

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🫠💔

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردم🥲

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    1

    رمانی شاهکار که اگه هزار بار هم بخونیش، باز هم کمه❤️ خیلی ممنونم دو بانوی هنرمندم❤️

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی عزیز

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون از لطفت🥰

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    1

    آذر، ای کاش عاشق عارف شده بودی😭

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نشد، نذاشتن، هاتف و ارسلان نذاشتن💔

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاش

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    1

    فقط گره خوردن نگاه کیمیا و پرهام😍😍

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁🥲

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ از نگاهاشون

    ۷ روز پیش
  • فرشته

    1

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍😍

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    زنده باشید

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۷ روز پیش
  • زن حدیث

    0

    متنفرم از این ادما که چیزی بهشون میگی و میرن به همه میگن اخ فقط باید سرشونو بکنی تو روغن داغ

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    والا

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۷ روز پیش
  • زن حدیث

    1

    عارف نشد به عشقش برسه ولی کاش پرهام بشه🫠

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم بشه

    ۷ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۷ روز پیش
  • Nana

    1

    ای بابا این پسر و اون پسر نداره که اونی که عاشقه رو زن بدین خوب

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    لابد فرق داره که نذاشتن عارف پاپیش بذاره

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اصرارش به ازدواج هاتف با آذر ماجرا داره

    ۱ هفته پیش
  • هلیا

    0

    ادرینالین رو تو خونم فعال میکنه ممنون از دو نویسنده عزیز که انقدر ما و با این رمانشون دیوونه میکنن🎀💖💖

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ای جانم🥲♥️

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم مرسی ازت🥺

    ۱ هفته پیش
کپی شد!