پارت سی و چهارم :

مژگان خنده‌ی کوتاهی از گفته‌ی هاتف کرد و نگاهش را به برق چشمان او دوخت. قدری جلوتر رفت و فاصله‌شان که به کمترین حد ممکن رسید، روی نوک پاهایش بلند شد و بوسه‌ای روی گونه‌ی او نشاند و عقب کشید.هاتف لبخندی از بوسه‌ی او زد و گفت:
-آخ که چقدر حالم بهتر شد.
دستانش را به دو طرف باز کرد و ادامه داد:
-حالا بیا بغلم که بهترم بشم.
مژگان لبخندی زد و با عشوه و آرام، خودش را میان بازوان او جا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    حالا که فکرشو میکنم مژگان هم گناهی نداشت،مقصر هاتف گور به گور شده ست

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    هاتف و مژگان و عارف و اذر همه بازیچه ارسلال شدن همه اش زیره سره اونهه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دقیقاً

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره هر کدوم یه طوری تقصیر دارن

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همه‌شون مقصرن عوضیا

    ۲ هفته پیش
  • هلیا

    0

    شاید اگه رمان رو کلا از دید مژگان بخونیم از اذر بدمون بیاد ولی چون الانه همه چی از زبان اذر هستش ما مژگان مقصر میدونیم که درواقعیت مقصر واقعی هاتفه که بخاطر منافعه خودش قلب دوتا زنو داره میشکونه و به برادرش خیانت میکنه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خب ببین بذار من از دید خودم بگم،مژگان کاملا بدون تقصیر نیست، میتونیم بگیم هم مقصره هم مظلومه، مقصره چون اجازه داد زندگی یه زن نابود بشه فقط به خاطر درست شدن زندگی خودش و مظلومه چون اول اون بود بعد آذر اومد و این وسط به نظرم مظلوم‌ترینا عارف و آذرن که بازیچه بقیه شدن

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درکل مقصر اصلی ارسلانه، بعدش هاتف که بخاطر خودش و زندگیش، قلب آذرو بازیچه کرد

    ۴ هفته پیش
  • هلیا

    0

    بخداا این ارسلان و باید ریز ریزش کرد پول دوستوو

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باید هزار بار سوزوندش

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آی گفتی

    ۴ هفته پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم واقعا زیبا و دلنشین بود عزیزان. واقعا چه بابای پول پرستی دارن که برای مال دنیا دوتا پسراشو داره قربانی میکنی هرکدوم به یک شکلی.

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه منفعت طلبی ارسلان نبود هیچکدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هعی بله

    ۴ هفته پیش
  • آمنه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آذر هیچ تقصیری نداره، عقد هاتف و مژگانم رسمی نبوده و جایی ثبت نشده، نه فقط آذر که هیشکی نمیتونست متوجه بشه اونا ازدواج کردن عزیزم،مژگان هم بی تقصیر نیست، اون اجازه داد به خاطر زندگی خودش زندگی یه زن دیگه نابود بشه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وجدان که داشتن! هاتف اگه آدم بود بخاطر خواسته‌ی خودش، احساسات یه دختر دیگه رو بازیچه‌ی خودش نمی‌کرد.

    ۴ هفته پیش
  • اَسماء

    0

    پس هاتف و مژگان هم قربانیه زیاده خواهی ارسلان شدن

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هاتف خودشم مقصره که قبول کرد همچین کاری با آذر بکنه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزم، اونا قربانی بی‌وجدانی خودشون شدن، کارمای آذر از یقه جفت‌شون گرفت

    ۴ هفته پیش
  • مرضیه

    1

    خسته نباشیدخوشگلاممنون بابت پارت هدیه 😘🥰❤️

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ♥️🙂

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۴ هفته پیش
  • لعیا

    0

    خیلی هم عالی واقعا ممنونم ازتون 🥰🥰 بازم میگم رمانتون بهترینه به امید بخش های بعدی رمان😘😘

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون زیبا♥️

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت برم

    ۴ هفته پیش
  • لعیا

    1

    سلام رمانتون خیلی قشنگه اصلا شاهکاره تا به حال رمانی به این جالبی نخونده بودم برای همین اگه بگید آخر داستان خوشه یا نه خیلی ممنون میشم چون این برام خیلی مهمه❤️❤️

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درود. چقدر عالی که رمان به دلت نشسته♥️ پایانش خوشه به احتمال زیاد

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، خیلی خوشحالم که همچین حسی نسبت به رمان داری، پایانش به قول حدیث خوشه

    ۴ هفته پیش
  • بهار

    0

    ای جان ممنون از پارت هدیه تون😘😘مگه فرق داره، کدوم یکی با آذر ازدواج کنن، در هر صورت باباشون میتونست با بابای آذر شراکت کنه.مگر اینکه بخوان کلاه بذارن سر بابای آذر.که فقط این کار رو هاتف میتونست پیش ببره.

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقت کرده باشی هاتف گفت تا وقتی که کار بابا با کار بابای آذر تموم بشه، یعنی عارف از پسش برنمی‌اومد وگرنه به قول خودت عارف یا هاتف چه فرقی داشت؟

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    یعنی بابای هاتف از بابای آذر یه کینه قدیمی داره یا میخاسته اموال بابای اذر بالا بکشه ؟؟

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خواهیم فهمید

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی زود متوجهش میشیم

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دیگه لابد فرق داشت :)

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    3

    خسته نباشید نویسنده های گلم مرسی که وقت گذاشتید همچین پارت خوشگلی رو گذاشتید واقعا ممنونم ازتون که با پارتی که گذاشتید ما رو خوش حال کردید مرسی🥰☺️💙💙

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی از تو که با حضور همیشگیت برای من و معصومه بمب انرژی‌ای❤️

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    1

    قربونت برم من اما اگه بخوام صادق باشم شماید که با پارت ها و حضورتون به ما انرژی میدید☺️💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فدای شما

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    خدا نکنه گلم🫠🥰💙💙

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدات بشم که

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی ازت نگار جان

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    0

    خواهش میکنم معصومه جون🥰💙💙

    ۴ هفته پیش
  • راز

    1

    عالی بود مرسی بیچاره آذر و پرهام

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🫠🫠

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلیا🫠

    ۴ هفته پیش
  • Nargess

    0

    الهی بوستون مرگتون شه الهی وسط بوسه به سرفه کردن بیفتین بوسه مرگتون شه الهی یکی بیاد وسط بوسه در باز کنه ضد حال شه 🤣🤣😂

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وای🤣🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عالی بود😂

    ۴ هفته پیش
  • مارال

    0

    یه دیووانه سنگی رو به چاه مینداره صدتا عاقل نمیتونن اونو دربیارن حالا باباشون کاری کرده همه درگیر شدن

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خب قصدش از اولم همین بود دیگه🙂

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا

    ۴ هفته پیش
  • فرشته

    3

    ارسلان اصلا لایق اسم پدر که چه عرض کنم، لایق اسم انسان هم نیست.. چقدر بی وجدان هست و فقط به فکر خودش و طمع و حرص مال دنیاست😡

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خدا اگه لیاقت داشته باشه بابا صداش بزنن

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تمام👌🏻🔥

    ۴ هفته پیش
  • فرشته

    1

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم❤️

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سپاس

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️