پارت سی و هفتم :

عقربه‌های ساعت، گذشت و گذشت تا بالاخره به زمانی برسد که کیمیا مشغول هم زدن آش باشد.
یک دستش را به کمر زده بود و با دست دیگرش، ملاقه را با لبخند شیطانی‌اش در دست گرفته و حینی که آش را با دل و جان، هم می‌زد، زیر لب با حالت خبیثانه‌ای نجوا کرد:
- یه آشی برات بپزم پدرام جون که هزار وجب روغن روش باشه.
واقعاً هم راست می‌گفت. میهمانی امشب، بخاطر اصرارهای کیمیا به پا شده بود. صد البته که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    چقدر باحال شده این پارتا کیمیا میخواد انتقام بگیره 😂😂

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🔥🔥

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نقشه‌شو آماده کرده دخترم😁

    ۴ هفته پیش
  • محیا

    0

    عجب آشی بشه👍🤌🤌

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🙂🤝

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۴ هفته پیش
  • Zeynab

    0

    ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است😉😉

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    احسنت

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۴ هفته پیش
  • الناز

    0

    مخصوصاا از این روش که خودش بشه وسیله خیانت و این کار کثیف رو انجام بده. فرقش با هاتف عوضی چیه دیگه؟

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از این زاویه نگاه کنید که خیانت و نامردی هاتف بی‌جواب نخواهد موند😉

    ۴ هفته پیش
  • الناز

    1

    راستش.. من دوست ندارم کیمیا اینجور بیوفته تو آتیش انتقام حتی میتونم اینجور برداشت کنم که بیدار شدن کیمیا ۱۰۰ سال آینده هم یه جور تنبیه بوده براش که خودش رو آتیش زده و خودکشی بوده کارش و روحش آروم نگرفته و حتی میتونه یه فرصت هم باشه برای اینکه یه زندگی با آرامش داشته باشه نه دوباره درگیر انتقام بشه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درسته ولی کلاً وارد جسم کیمیا شده به قصد انتقام، نه زندگیِ دوباره. می‌بینیم که توی این زمان اصلاً آروم و قرار نداره و راحت نیست

    ۴ هفته پیش
  • Fatemeh

    0

    امیدوارم بیفته تو دامش

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم چی میشه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    0

    وای،داره همون کاری رو میکنه که اونا کردن و میخواد نوشین طعم خیانت رو بچشه

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    البته اگه پدرام گول کیمیا رو بخوره

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    0

    آخ پدرام،معلوم میشه که زنتو دوست داری یا نه😏

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بزودی مشخص می‌شه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ببینیم چقدر وفاداره

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    0

    از اینطرف پرهامک باز یه چیزایی یادش اومده که باید بگیم به به

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به‌به بابا به‌بههههه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    یادت بیار که خوب داره یادت میاد😁

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    0

    کنجکاو شدم آش رو مگه چیکار کرده؟شور بی نمک یا یه چیزی انداخته توش؟

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه بابا هیچی😂

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هیچی، منظورش این بود یه بلایی سرت بیارم اون سرش ناپیدا

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    1

    کیان برا اولین بار یه حرف درست زد اینم اون بود آذر رو بندازیم ور دست پرهام🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چقدرم که کیمیا خانوم بدش اومد😂

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا😂

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    0

    شروع جالبی بود نمیدونم چرا بیشتر راضیم و اصلا بدم نمیاد بالاخره اون بیچاره دخترو بازی دادن قبلا

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چرا بدمون بیاد؟ بهترین کارو می‌کنه

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بلاخره کارما یقه‌شونو میگیره

    ۴ هفته پیش
  • ترنم

    2

    چه نیشش هم باز میشه کیان درباره پرهام گفت،کاش همون اول میرفتی با اون😔

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نذاشتن عارف رو ببینه اصلا:)

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اون وقت این همه هم مصیبت نمیکشیدن

    ۴ هفته پیش
  • بهار

    2

    کیمیا ،امیدوارم بتونی اسیرش کنی، اذیتش کنی،منم ذوق کنم

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کیمیا از پسش برمیاد

    ۴ هفته پیش
  • مریم

    1

    واایی یاد کارای داداش خودم افتادم پوستم رو میکند انقد اذیتم میکرد 😂😂 کیمیا آفرین پیش بسوی از راه بدر کردن پدرام😏😏

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اصلا خواهر برادر اینطوری نباشن نمیشه😂بریم ببینیم چی میشه

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️