پارت سی :

عصر بود و آذر پشت میز عکاسخانه‌اش نشسته و مشغول خواندن کتاب بود و لبخندی هم روی لب‌هایش نشانده بود.به جاهای خوب داستان رسیده بود که آنطور ذوق زده در حال خواندنش بود.به انتهای صفحه که رسید، خواست صفحه‌ی بعدی را باز کند که صدای برخورد در به آویز، باعث چرخیدن نگاهش به آن سمت شد.چشمانش را روی مردی جوان که فعلا نیم رخش را بابت چرخیدن او برای بستن در می‌توانست ببیند نگه‌داشت و کتاب را آرام ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • Biti

    0

    وایی پرهامم داری گند میزنی باید باور کنی اگه باور نکنی ممکنه به ظرر جفتتون تموم شده😭💔

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قبولش سخته خب

    ۴ هفته پیش
  • محیا

    0

    خیلی عالیه ممنون❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🌹♥️

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • مارال

    0

    انتظار همچین واکنشی رو از پرهام داشتم خب خیلی طبیعی هستش امیدوارم یواش یواش قبول کنه و با کیمیا یه تیم بشن

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم همچین بشه

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    2

    وا پرهام،مگه تو این روزا هی صحنه های عجیب غریب نمیاد به سراغت ی ذره فکر کن دا،نگو توهم پسر

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حق داره باور نکنه بچم گیج شده، دختر تو ترکی؟ از دا گفتنت میگم

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    اره😂وای باورم نمیشه به همین زودی فهمیدی

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خوبه پس به جمع ما خیلی بیشتر خوش اومدی😂🔥

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    قربونت،چه خوب یادمه شما هم ترک بودی،خوشحالم که رمان دوتا از هم زبون های خودمو میخونم😍😍

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت برم ♥️

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ما هم خوشحالیم یه همزبون رمانمونو میخونه

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چون خودمم ترکم😁

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    به به خیلی خوشوقتم از آشناییت😍✨

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همچنین عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حق داره خب

    ۱ ماه پیش
  • هلیا

    0

    مثل همیشه ما و برد تو دنیای خودش طوری که انگار همیشه اونجا زندگی میکردیم دستتون طلا نویسنده های گرامی_🎀💖

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت جانم🥺♥️

    ۱ ماه پیش
  • راز

    0

    خیلی هم خوب بود خسته نباشید

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سلامت باشید 🌹

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    واای برا بار اول میبینم این دو تا کنار همن و صحبتاشون طول کشیده😍

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    می‌بینی چه بهم میان🥺

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قشنگ بود نه؟😁

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    همه پارتای شماها قشنگه😍

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    زنده باشید ❤️

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    من به شک افتادم احساس میکنم آذر اون آخرا فهمیده بود عارف بهش حس داره چون حدیث هم گفته بود ممکنه که خبر داشته باشه از طرفی عارف بعد ازدواج سعی کرد مثل ی برادرشوهر رفتار کنه

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هوم‌ ممکنه، شاید فهمیده بوده

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    متوجه خواهیم شد

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    و کیمیایی که سعی داره بهش بفهمونه و میخواد یکی باشه درکش کنه😢

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاش یکی درکش میکرد واقعا🥲

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    که فکر می‌کنن توهم زده...یا هذیون می‌گه

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    رفتار بچم پرهام خیلی تند بود البته حقم داره منم بودم ی جوری میشدم ولی زمان میبره همه چیز یادش بیاد

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا زمان لازمه

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره والا مائم بودیم باور نمی‌کردیم

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    آخ عارف اگه بفهمی برات گرون تموم میشه،اونموقع حسرت میخوری که چرا آذر مال تو نشد

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم اگه گذشته یادش بیاد چقدر اذیت میشه🥲

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از این لحاظ امیدوارم یادش نیاد😂

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    1

    چه جالب از طریق اون گردنبند میتونن گذشته رو به باد بیارن اونموقع به پرهام بیشتر کمک میکنه

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    اسم رمانم میتونه رازهای خیلی زیادی داشته باشه،مثلا یادگار اولین مرو آذر چی میتونه باشه؟همین گردنبنده؟

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    شاید همین گردنبنده فقط

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله گردنبند 😉

    ۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    خسته نباشید،پارت جالب و قشنگی بود مثل همیشه عالی💙✨

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربون شما

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • مبینا

    0

    خب دیگهه داره خیلی جالب میشه انگار *** حقیقت داره برداشته میشه

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله، فقط امیدوارم پرهام باورش کنه کیمیا رو

    ۱ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️