یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت سی :
عصر بود و آذر پشت میز عکاسخانهاش نشسته و مشغول خواندن کتاب بود و لبخندی هم روی لبهایش نشانده بود.به جاهای خوب داستان رسیده بود که آنطور ذوق زده در حال خواندنش بود.به انتهای صفحه که رسید، خواست صفحهی بعدی را باز کند که صدای برخورد در به آویز، باعث چرخیدن نگاهش به آن سمت شد.چشمانش را روی مردی جوان که فعلا نیم رخش را بابت چرخیدن او برای بستن در میتوانست ببیند نگهداشت و کتاب را آرام ب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
قبولش سخته خب
۴ هفته پیشمحیا
0خیلی عالیه ممنون❤️❤️❤️
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🌹♥️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱ ماه پیشمارال
0انتظار همچین واکنشی رو از پرهام داشتم خب خیلی طبیعی هستش امیدوارم یواش یواش قبول کنه و با کیمیا یه تیم بشن
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امیدوارم
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
منم امیدوارم همچین بشه
۱ ماه پیشترنم
2وا پرهام،مگه تو این روزا هی صحنه های عجیب غریب نمیاد به سراغت ی ذره فکر کن دا،نگو توهم پسر
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حق داره باور نکنه بچم گیج شده، دختر تو ترکی؟ از دا گفتنت میگم
۱ ماه پیشترنم
1اره😂وای باورم نمیشه به همین زودی فهمیدی
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوبه پس به جمع ما خیلی بیشتر خوش اومدی😂🔥
۱ ماه پیشترنم
0قربونت،چه خوب یادمه شما هم ترک بودی،خوشحالم که رمان دوتا از هم زبون های خودمو میخونم😍😍
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت برم ♥️
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ما هم خوشحالیم یه همزبون رمانمونو میخونه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
چون خودمم ترکم😁
۱ ماه پیشترنم
0به به خیلی خوشوقتم از آشناییت😍✨
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همچنین عزیزم🥰
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حق داره خب
۱ ماه پیشهلیا
0مثل همیشه ما و برد تو دنیای خودش طوری که انگار همیشه اونجا زندگی میکردیم دستتون طلا نویسنده های گرامی_🎀💖
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥰
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت جانم🥺♥️
۱ ماه پیشراز
0خیلی هم خوب بود خسته نباشید
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلامت باشید 🌹
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون
۱ ماه پیشترنم
1واای برا بار اول میبینم این دو تا کنار همن و صحبتاشون طول کشیده😍
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میبینی چه بهم میان🥺
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قشنگ بود نه؟😁
۱ ماه پیشترنم
1همه پارتای شماها قشنگه😍
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنده باشید ❤️
۱ ماه پیشترنم
1من به شک افتادم احساس میکنم آذر اون آخرا فهمیده بود عارف بهش حس داره چون حدیث هم گفته بود ممکنه که خبر داشته باشه از طرفی عارف بعد ازدواج سعی کرد مثل ی برادرشوهر رفتار کنه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
هوم ممکنه، شاید فهمیده بوده
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متوجه خواهیم شد
۱ ماه پیشترنم
1و کیمیایی که سعی داره بهش بفهمونه و میخواد یکی باشه درکش کنه😢
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کاش یکی درکش میکرد واقعا🥲
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
که فکر میکنن توهم زده...یا هذیون میگه
۱ ماه پیشترنم
1رفتار بچم پرهام خیلی تند بود البته حقم داره منم بودم ی جوری میشدم ولی زمان میبره همه چیز یادش بیاد
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا زمان لازمه
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره والا مائم بودیم باور نمیکردیم
۱ ماه پیشترنم
1آخ عارف اگه بفهمی برات گرون تموم میشه،اونموقع حسرت میخوری که چرا آذر مال تو نشد
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم اگه گذشته یادش بیاد چقدر اذیت میشه🥲
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از این لحاظ امیدوارم یادش نیاد😂
۱ ماه پیشترنم
1چه جالب از طریق اون گردنبند میتونن گذشته رو به باد بیارن اونموقع به پرهام بیشتر کمک میکنه
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره
۱ ماه پیشترنم
0اسم رمانم میتونه رازهای خیلی زیادی داشته باشه،مثلا یادگار اولین مرو آذر چی میتونه باشه؟همین گردنبنده؟
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شاید همین گردنبنده فقط
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله گردنبند 😉
۱ ماه پیشترنم
0خسته نباشید،پارت جالب و قشنگی بود مثل همیشه عالی💙✨
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربون شما
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱ ماه پیشمبینا
0خب دیگهه داره خیلی جالب میشه انگار *** حقیقت داره برداشته میشه
۱ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله، فقط امیدوارم پرهام باورش کنه کیمیا رو
۱ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Biti
0وایی پرهامم داری گند میزنی باید باور کنی اگه باور نکنی ممکنه به ظرر جفتتون تموم شده😭💔