یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت سی و هشتم :
لرز نگاهش از چشم کیمیا دور نماند و پررنگتر شدن لبخندش را باعث شد.چه از این بهتر؟ داشت درست پیش میرفت پس تیر خلاص را هم پیش از خروج از اتاق زد.
-اگه مردی مثل خودتون میشناسین حتما بهم معرفی کنین، فکر نمیکنم یکی مثل شما باشه و بشه ردش کرد.در واقع آرزوی هر دختر ازدواج با مردی مثل شماست.
این را گفت و پس از دمی تماشای پدرام، از کنارش گذشت و اتاق را ترک کرد و پدرام ماند و گیجیاش از رفتار
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
این کمترین مجازاته
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا
۳ هفته پیشNargess
0خدا شانس بده مردم چه قدرت جاذبه ای دارن حالا من بیشتر قدرت دافعه دارم همرو دفع میکنم نن حتی دخترا که دیگه *** خودم هستنم دفع میکنم 😂😅
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂😂
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وای خدا😂
۳ هفته پیشنگار
2بمیرم بچم احساسات خواباش رو درک می کنه انگار اونجا بوده ای خدا واقعا اون دیونه آذر بود وگرنه طی صد سال عشقش یا کم میشد یا فراموش اما ذره ای از عشقش کم نشده آذرم فکر کنم الان که فهمیده عاشق واقعی کیه دوسش داره دیگه از رفتارش و فکر های تو ذهنش مشخصه کاملا☺️💙💙
۳ هفته پیشنگار
1فقط میترسم از اینکه پرهام بفهمه آذر چه نقشه ای داره یا سوءتفاهم براش پیش بیاد یا پدرام هم از رابطه پرهام کیمیا شک کنه و نقشه کیمیا خوب پیش نره اگه جا کیمیا یا همون آذر بودم همه چیز رو بهش میگفتم به هر حال گناه کار داداشش بوده تازه باید حق به کیمیا بده دیگه شاید کمکش هم کرد😌💙💙
۳ هفته پیشنگار
1هر چند فکر میکنم پرهام مثل عارف میمونه اون خیلی مهربونه فکر نکنم تو این انتقام به کیمیا یا آذر کمک کنه احتمالش کمه ولی شایدم عشقش نسبت بهش باعث کمک کردنش بشه🫠💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صددرصد، بچهم همچنان مهربونه🫠
۳ هفته پیشنگار
0اره برعکس برادر بیشعورش💙💙
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پرهام همون عارفه و همهی اخلاقیاتش همونن،نمیدونم که فکر میکنی کمکش میکنه؟🤔
۳ هفته پیشمهدیه
0والا با اون کارایی که هاتف و خانواده اش کردن من میگم کمک میکنه تو پارتایی که رفت به گذشته و عروسی هاتف و اذر بود وقتی عارف این صحنه هارو میدید حس کردم هم حسرت داره هم کینه به دل گرفته از هاتف مخصوصا چون اگه پدرش نا امیدش کرده بود حداقل فک میکرده هاتف اینکارو باهاش نمیکنه
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صحیح
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره احتمالش خیلی بالاست
۳ هفته پیشنگار
0اومم از نظر من که احتمالش زیاده که کمکش بکنه شایدم نکنه نمی دونم🤔💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بعیدم نیست
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینیم کیمیا و پرهام قراره چه کنن😁
۳ هفته پیشنگار
0خیلی مشتاقم ببینم چیکار کنم😃💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی :))
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا دیوون و مجنونش بود و بدجوری لیلیشو ازش گرفتن🫠عشق واقعی هیچ وقت فراموش نمیشه حتی اگه حافظهتو از دست بدی
۳ هفته پیشنگار
0اره عارف به معنای واقعی کلمه عاشق بود🥺🤧💙💙
۳ هفته پیشBiti
0الهی بگردم واسه بچم ،البته فکر کردم اونی که اومد پیش کیمیا رو تاب پدرام یود
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه بابا پدرام چرا
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه پرهام بود، پدرام میاومد که نوشین گردنشو شکسته بود😂
۳ هفته پیشمهدیه
0پدرام بود که کیمیا دو سه تا ترفند زنانه روش میزد قشنگ خرش میکرد ولی از یه طرفم نوشین پدرشو درمیاورد 😂😂
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂🤝
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
صد در صد😂
۳ هفته پیشاَسماء
0اوه جالب شد پس آذر از این قضیه چیزی نمیدونه و اگه بفهمه که..آی پدرام یا هاتف مواظب باش و تشکر بابت پارت هدیه
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه هنوز
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخآخ
۳ هفته پیشمریم
0چقدر خوب میشه باهم باشن معلومه آذر هم خیلی دوستش داره 😍❤️
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
:)
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کمکم آره داره بهش حس پیدا میکنه
۳ هفته پیشبهار
0باید دوتایی حساب پدرام رو برسین😉
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
امیدوارم
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
موافقم
۳ هفته پیشبهار
0پارت هدیه چه حس خوبیه ممنون😘
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙂❤️
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت
۳ هفته پیشنگار
1معصومه و حدیث عزیزم خیلی پارت باحالی بود مرسی ازتون خسته نباشید 🌹💙💙
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فدا
۳ هفته پیشنگار
0قربونت برم من🥰💙💙
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت برم
۳ هفته پیشنگار
0عزیزم خدا نکنه فدات شم🌹🌹💙💙
۳ هفته پیشستاره
0مرسیی از پارت هدیه♥️
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نوش❤️
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدای شما
۳ هفته پیشNana
1نویسنده های عزیز ممنونم از پارت هدیه ی زیباتون
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربان شما
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت
۳ هفته پیشFatemeh
2این قصه سر دراز دارد .. مرسی از پارت هدیه 🤍
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️❤️
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۳ هفته پیشترنم
1پارت قشنگی بود خسته نباشید قشنگا💙✨
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی عزیز
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدای شما
۳ هفته پیشترنم
1انگاری پازل ها کنار هم قرار میگیرن و همه چیزو یواش یواش می فهمن
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله همینطوره
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره
۳ هفته پیشترنم
3چقد کیمیا صدا زدناش به دل میشینه واقعا😭✨
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دقیقاً :)
۳ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حققققق😭🥺
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Nargess
0به نظر من باید پرهام و کیمیا هردوتاشون اون پسره شل مغز زنش رو دار بزنن🤣😂🔪