پارت صد و هفتاد و هفتم :



با اخم هایی در هم وارد عمارت شدم. اون قدری خلوت بود که پشه هم پر نمی زد. حتی خدمه هم داخل عمارت نبودن جز اون چند نفری که داخل آشپزخونه کار می کردن.
مستقیم به سمت پله ها رفتم و در حالی که زیر لب غر غر می کردم، دو تا یکی ردشون کردم.
- شانس مائه، این آویز همه چیش نحسه!
اخمام رو توی هم کشیدم... اتاق پسرا، جلوتر از اتاق ما و بینمون چند تا اتاق فاصله بود.
از کنار در اون اتاق خواستم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آدونیس

    12

    قیافه من بعد خوندن پارت: 😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀😀 اصلا این نیش وامونده بسته نمیشه😂

    ۵ سال پیش
  • اسما

    2

    آره😁😁😁من چشامم اینجوری میکنم😂😂

    ۵ سال پیش
  • سونامی جون

    2

    وییییییی چه زیبا😍ای خدا این پارتی خوب که باعث میشه تا پارت بعدی نیشم باز باشه رو ازم نگیر 😁اللهی امینننننننننننننننن

    ۵ سال پیش
  • :) ...

    4

    وووی چه کیشنگ😍🤣

    ۵ سال پیش
  • O

    1

    خیلی عالین😂😂😂😂😂😂😂✌️✌️✌️✌️✌️✌️😍🤩😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩

    ۵ سال پیش
  • حاکم

    7

    ویانا اگه کسی جواب پیام ها یا زنگ هات را نمیده مثبت فکر کن شاید طرف مرده(البته دور از جون مهیارجووون)😂😂🖐 من خیلی کم دلم قیلی ویلی میره ولی یکم این ها باهم میحرفن من دلم قیلی ویلی میره😂😂

    ۵ سال پیش
  • حاکم

    7

    علاقه ی بینشان خیلی بامزه است(ویاناو مهیار)

    ۵ سال پیش
  • のarყa

    4

    الان شده مث اون روزی ک میخاستن برن خونه اویز😐 پنج روز تو راه بودن الانم عروسیش داره پنج شیش تا پارت میگزره تا اویز و سارا برسن :/💔😂

    ۵ سال پیش
  • آرام

    4

    به امید خدا یه هفته دگه تو عروسی هستیم🤥😶😑😐

    ۵ سال پیش
  • حنانه

    9

    بعد از این همه زر زری که با مهی جونش کرد تازهههههه یادش اومد که من قهر بودم 😐

    ۵ سال پیش
  • فاطیما

    8

    😑😑😑دیگه حالم داره به هم میخوره چرا یخورده طنز نمیشه😑همون مهیار نبود بهتر بود من راضی بودم حداقل طنز بود میخندیدم با اینکه وینی میترشید😂😑

    ۵ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    حالا عاشقانه نشده بود می گفتین کو چی شد شخصیت اصلی😄

    ۵ سال پیش
  • M. Mirzaii

    9

    عکس مهیار و چرا نمیزارید؟؟؟

    ۵ سال پیش
  • رکسانا

    10

    تازه یادش اومده قهر بوده 😂😂😂😂😂😂😂😂😂میگم این عروس و داماد کجان دقیقا؟بابا اجازه بدین خطبه خونده بشه بدش اوهوم، اوهوم استغفرالله 😜😜😜😂😂😂😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • t

    4

    هنو تازه یادش اومده قهره 😂

    ۵ سال پیش
  • مری

    7

    وایییی خداااا اصلا معلوم نیس مهیار پاستوریزس یا نه😂الان دقیقا عروس دوماد کجان؟ پارت خوبی بود🙃👏

    ۵ سال پیش
  • معصومه

    6

    مهیار جان بلاخره یکاری بکن ما اخر نفهمیدیم که پاستوریزه هستی ، نیستی ؟ 😁🤘

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️