دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان طوفانی از هوس اثر محبوبه لطیفی، یک اثر عاشقانه و معمایی

رمان طوفانی از هوس

  • زبان فارسی
  • 207 👁
  • 4 ❤️
  • 1 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان طوفانی از هوس نوشته محبوبه لطیفی، رمانی عاشقانه، خانوادگی، معمایی و هیجانی درباره راز قتلی قدیمی و عشقی شکل‌گرفته در میان نفرت و سوءظن است. جانا مهرآیین بیست سال است به دنبال پاسخ این سؤال می‌گردد که چرا پدرش به قتل پگاه فرهمند متهم شده است. او برای کشف حقیقت وارد خانه خانواده فرهمند می‌شود؛ جایی که با آراد، پسر پگاه و مردی که پدر جانا را قاتل مادرش می‌داند، روبه‌رو می‌شود. با آشکار شدن سرنخ‌های تازه، گذشته‌ای که سال‌ها پنهان مانده، رابطه جانا و آراد را نیز دستخوش تغییر می‌کند.

جانا مهرآیین بیست سال است با یک سؤال زندگی می‌کند. سؤالی که از کودکی همراهش بوده و هیچ‌وقت جواب روشنی برایش پیدا نشده؛ چرا پدرش، حسین مهرآیین، به قتل پگاه فرهمند متهم شد؟ حسین هیچ‌وقت نتوانست بی‌گناهی‌اش را ثابت کند. اتهام مثل سایه دنبالش ماند و سال‌ها بعد، جانا با این باور بزرگ شد که پدرش قربانی حقیقتی بوده که هیچ‌کس حاضر نشده آن را فاش کند. جانا نمی‌دانست برای پیدا کردن جواب، روزی مجبور می‌شود وارد همان خانه‌ای شود که همه‌چیز از آنجا شروع شده. خانه‌ی فرهمند هنوز پر از آدم‌هایی است که هرکدام گذشته، خواسته و راز خودشان را دارندو درست وسط همین خانواده، آراد زندگی می‌کند. مردی که تمام زندگی‌اش با خاطره‌ی مادرش و نفرت از مردی که او را قاتل می‌داند گذشته است. برای آراد، نام حسین مهرآیین فقط نام یک مرد نیست؛ نام کسی است که باور دارد زندگی مادرش را از او گرفته. به همین دلیل، وقتی جانا وارد خانه‌ی فرهمند می‌شود، آراد نمی‌تواند حضورش را تحمل کند. او جانا را دختر همان مرد می‌بیند. جانا هم آراد را پسری می‌بیند که بدون شنیدن حقیقت، سال‌ها درباره‌ی پدرش قضاوت کرده است. از همان روزهای اول، خانه برای هر دوی آن‌ها به میدان درگیری تبدیل می‌شود. جانا باید میان نگاه‌های سنگین خانواده، مخالفت آراد و گذشته‌ای که هیچ‌کس حاضر نیست درباره‌اش حرف بزند، جای خودش را پیدا کند؛ در حالی که هدف اصلی‌اش را از همه پنهان کرده است. او برای ماندن در این خانه فقط یک دلیل دارد: می‌خواهد بفهمد آن شب، بیست سال قبل، واقعاً چه اتفاقی برای پگاه افتاده است. آراد هم کم‌کم با چیزی روبه‌رو می‌شود که انتظارش را نداشته. جانا شبیه تصویری نیست که او سال‌ها از خانواده‌ی مهرآیین در ذهنش ساخته بود. او نه برای پول آمده، نه برای جایگاه و نه برای اینکه چیزی از خانواده‌ی فرهمند بگیرد. تنها چیزی که می‌خواهد، جواب سؤالی است که زندگی پدرش را نابود کرده. آراد کم‌کم شروع می‌کند به دیدن چیزهایی که قبلاً نمی‌خواست ببیند. آرامش جانا. اصرارش برای پیدا کردن حقیقت. و تفاوتی که میان او و تصویری که آراد از دشمنش ساخته بود وجود دارد. نفرتی که قرار بود همه‌چیز را بینشان تمام کند، آرام‌آرام ترک برمی‌دارد. اما جانا هنوز نمی‌تواند به او اعتماد کند. چطور می‌تواند به پسری نزدیک شود که تمام این سال‌ها خانواده‌ی او را مقصر مرگ مادرش می‌دانسته؟ و چطور می‌تواند احساساتی را باور کند که درست در میان این همه دروغ و سوءتفاهم شکل گرفته‌اند؟ هرچه داستان جلوتر می‌رود، گذشته بیشتر خودش را نشان می‌دهد. سرنخ‌های قدیمی، حرف‌های نصفه، رفتارهای عجیب اعضای خانواده و اتفاقاتی که سال‌ها بدون توضیح مانده‌اند، جانا را به این فکر می‌اندازند که شاید چیزی که همه درباره‌ی مرگ پگاه باور کرده‌اند، تمام حقیقت نباشد. آراد هم مجبور می‌شود برای اولین بار به بزرگ‌ترین باور زندگی‌اش شک کند. اگر حسین مهرآیین قاتل پگاه نبوده، پس چه کسی حقیقت را پنهان کرده؟ چرا بعد از بیست سال، هنوز بعضی آدم‌ها حاضرند برای حفظ گذشته‌شان همه‌چیز را از جانا مخفی کنند؟ وقتی گذشته دوباره زنده می‌شود، عشق هم نمی‌تواند از آن فرار کند.جانا باید بفهمد حقیقت مرگ پگاه چیست؛ حتی اگر جوابش تمام باورهای او و آراد را از بین ببرد. آراد هم باید انتخاب کند که وقتی حقیقت را فهمید، با نفرتی که تمام زندگی‌اش را ساخته چه خواهد کرد. گاهی حقیقت، همان چیزی است که می‌تواند زندگی همه را به یک طوفان تبدیل کند.

پارت اول

جانا
اتاقی که برایم آماده کرده بودند، بیشتر از آن‌که شبیه اتاق مهمان باشد، شبیه اتاقی بود که قرار نبود کسی در آن احساس خانه بودن کند.
چمدانم کنار تخت بود و هنوز بازش نکرده بودم.
از وقتی وارد شده بودم، حتی یک لباس هم از آن بیرون نیاورده بودم.شاید چون هنوز خودم هم نمی‌دانستم قرار است واقعاً بمانم یا نه. شش ماه فقط به اسم شش ماه بود اما وقتی به آن فکر می‌کردم خیلی طولانی به نظر می‌رسید. این شش ماه برای من شاید نها فرصتی بود که می‌توانستم از آن استفاده کنم. ذهنم را خط خطی می‌کنم. نباید به عدد شش ماه فکر کنم وگرنه نمی توانم مانند همیشه باشم. کسی در ذهنم فریاد نمی زند و ذهنم برخلاف همیشه ساکت است. نمی‌دانم آیا باید این سکوت را به معنای خوبی تعبیر کنم یا نه. درگیر همین چالش‌ها با ذهنم هستم که صدای بحث از طبقه پایین بالا می‌آید. اول فقط چند کلمه نامفهوم می‌رسد و بعد صداها واضح‌تر می شوند.
- یعنی واقعاً باید شش ماه اینجا بمونه؟
صدای مردی بود که عصبانیتش را نمی‌توانست پنهان کند.
صدای دیگری جواب داد:
- چاره‌ای نداریم.
- چطور چاره نداریم؟ این خونه مال ماست!
- تا وقتی وصیت اجرا بشه، نه.
چند ثانیه سکوت شد.بعد همان صدای اول دوباره بلند شد.
- یعنی باید به خاطر یه دختر غریبه، همه‌چیز رو از دست بدیم؟
غریبه.کلمه‌ای که از پشت در هم سنگینی‌اش را حس کردم.آرام از اتاق بیرون آمدم و چند قدم در راهرو جلو رفتم.نرده‌های طبقه بالا را گرفتم و پایین را نگاه کردم.چند نفر در سالن ایستاده بودند.چهره‌ها را هنوز درست نمی‌شناختم، اما از حالت نگاه‌ها می‌شد فهمید هیچ‌کدام از آمدنم خوشحال نیستند.مردی کنار پنجره ایستاده بود و با عصبانیت دست‌هایش را به سینه زده بود.
- ناصر وقتی این وصیت رو نوشته، دقیقاً می‌دونسته داره چه بلایی سر این خونه میاره.
زن دیگری آرام گفت:
- شاید بهتره جلوی مهمون درباره این چیزها حرف نزنیم.
نگاهش برای لحظه‌ای به سمت طبقه بالا چرخید.من سریع عقب نکشیدم.می‌خواستم ببینمشان و می‌خواستم بفهمم قرار است شش ماه را میان چه آدم‌هایی بگذرانم.
زن آرامی که حرف زده بود، نگاهش با نگاه من تلاقی کرد.برخلاف بقیه، لبخند کوتاهی زد.
- جانا، بهتره بری استراحت کنی.
لحنش مهربان بود.اما من هنوز نمی‌دانستم باید به مهربانی این خانه اعتماد کنم یا نه.چند قدم عقب رفتم و دوباره وارد اتاق شدم. در را کامل نبستم.صدای حرف زدنشان هنوز می‌آمد.
- اگه بره، همه‌چی می‌ره برای بهزیستی.
این بار صدای زن دیگری بود.
- خودش هم اینو می‌دونه؟
- حتماً بهش گفتن.
دستم را روی لبه تخت گذاشتم.پس رفتن من فقط رفتن یک مهمان نبود.برای آن‌ها، ماندن من ارزش داشت.
همین کافی بود تا بفهمم چرا با وجود آن همه نگاه سرد، هنوز کسی از من نخواسته بود از خانه بیرون بروم.صدای قدمی از پایین آمد و بعد صدای باز شدن در ورودی باعث شد تا همه برای چند لحظه ساکت شوند.
صدای یکی از مردها از سالن بلند شد:
- آراد اومد.
اسم برایم ناآشنا بود.آراد؟چند ثانیه بعد صدای قدم‌هایی روی پله‌ها پیچید. قدم‌ها آرام نبود و احساس می‌کنم سنگینی خاصی دارد. بی‌اختیار از کنار تخت بلند شدم. قدم‌ها در راهرو متوقف شدند. اگر اشتباه نکنم قدم‌ها درست مقابل اتاق من متوقف شدند. دو ضربه کوتاه به در خورد.قبل از اینکه جواب بدهم، در باز شد و همان مردی که صبح در دادگاه دیده بودم، مقابلم ایستاد.
همان نگاه و همان چهره‌ای که از صبح در ذهنم مانده بود.اما حالا فاصله‌ای بین ما نبود. نگاهش روی صورتم ثابت ماند.چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدیم.انگار دیدنم برای خودش هم غیرمنتظره بود. ابروهایش کمی در هم رفت.
نگاهش چند لحظه روی صورتم ماند.
- پس پدربزرگ واقعاً این کارو کرده...
- چه کاری؟
جوابم را نداد.یک قدم داخل اتاق گذاشت. صدایش آرام بود؛ بیش از حد آرام. چند لحظه نگاهم کرد.بعد اسمم را کامل به زبان آورد.
- جانا مهرآیین...
مکث کوتاهی کرد.
نگاهش سردتر شد.
- امیدوارم بدونی وارد کجا شدی...
یک قدم دیگر نزدیک شد. چشمانش سرد و بی روح بود و پر از نفرتی که یک آن احساس کردم کوهی از خشم را دارد با خود حمل می کند.
- و طرف حسابت کیه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 2 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان طوفانی از هوس

  • مریم جاری

    0

    عرض احترام خانم لطفی عزیز.. انتشار اثر جدیدتون با خوشی و مبارکی همراه باشه🩵🌸امیدوارم محبوب و پرمخاطب باشه براتون💚

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️