پارت دوم :

چند لحظه به مردی که آن طرف در ایستاده بود نگاه کردم. هنوز باورم نمی‌شد کسی که حتی اسمش را نمی‌دانستم، از همان لحظه اول ورودم تصمیم گرفته باشد به من بفهماند جایی در این خانه ندارم.نگاهم را از او نگرفتم.
به جایش تا اونجا که می‌توانستم در صورتش زل زدم تا بفهمد که من باید بیدی نیستم که با این بادها بلرزم.
- اگه حرفت تموم شده، می‌تونی بری.
ابروهایش بالا رفت. انگار انتظار هر جوابی را داشت، جز این یکی.
- چی گفتی؟
- گفتم می‌تونی بری. یا قراره برای بیرون رفتن از اتاق منم از وصیت‌نامه پدربزرگت اجازه بگیری؟
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم خشک شد.
بعد یک قدم داخل اتاق گذاشت.
- خیلی زود زبون باز کردی!
- تو هم خیلی زود به خودت اجازه دادی وارد اتاق من بشی و تهدیدم کنی.
- این اتاق تو نیست!
صدایش در راهرو پیچید. از جا بلند شدم. حالا دیگر فاصله‌مان کمتر از چند قدم بود.
- پس چرا من اینجام؟ برو از همون کسی بپرس که دستور داده من اینجا بمونم!
اسم ناصر را نیاوردم، اما لازم هم نبود.فکش محکم شد. دستش را روی لبه در گذاشت و چنان فشار داد که بند انگشت‌هایش سفید شدند.
- فکر کردی با اومدنت به این خونه، همه‌چیز طبق میل تو پیش می‌ره؟
- من هنوز حتی یه روزه اینجام. تو از کجا فهمیدی قراره طبق میل من پیش بره؟
- چون آدم‌هایی مثل تو همیشه فکر می‌کنن می‌تونن با مظلوم‌نمایی به چیزی که می‌خوان برسن.
نگاهم تیز شد.
- آدم‌هایی مثل من؟ تو حتی منو نمی‌شناسی!
- همین که پات رو گذاشتی توی این خونه، برای شناختنت کافیه.
خون به صورتم دوید. نه از ترس؛ از خشمی که هر لحظه سخت‌تر می‌شد مهارش کرد.
- پس خوب گوش کن! من نه از تو اجازه می‌گیرم، نه قرارِ خودمو برای خوشایند تو جمع کنم. اگه با موندنم مشکل داری، برو با همون وصیت‌نامه‌ای بجنگ که این‌قدر ازش حرف می‌زنی.
چیزی در صورتش تغییر کرد.یک لحظه سکوت کرد؛ بعد ناگهان در را با شدت به دیوار کوبید.
صدای برخوردش در اتاق پیچید.
- اسم وصیت‌نامه رو جلوی من نیار!
این بار صدایش آن‌قدر بلند بود که از پایین هم شنیده شد.اما من عقب نکشیدم. جایی برای عقب کشیدن وجود نداشت باید تمام سعی خودم را می‌کردم تا در بدو ورودم به این آدم‌ها ثابت کنم که من محکم‌تر از آن چیزی هستم که آنها فکر می‌کنند.
- چرا؟ چون نمی‌تونی عوضش کنی؟
در یک لحظه از آستانه فاصله گرفت و مقابلم ایستاد.
- حواست هست داری با کی حرف می‌زنی؟
- نه. چون هنوز زحمت نکشیدی درست خودتو معرفی کنی. فقط اومدی توی اتاق من و از همون اول شروع کردی به دستور دادن!
نگاهش از خشم تیره شده بود.
- لازم نیست خودمو به تو معرفی کنم!
- پس انتظار نداشته باش منم برات احترام قائل باشم!
چند ثانیه به هم خیره ماندیم.نه او عقب می‌رفت، نه من.بعد دستش را به طرف چمدان کنار تخت دراز کرد و آن را از زمین بلند کرد.
- خیلی خب. وقتی نمی‌فهمی با زبون خوش باید بری، خودم...
- دست نزن به وسایلم!
صدایم آن‌قدر بلند شد که خودش هم برای لحظه‌ای مکث کرد.چمدان را محکم روی زمین گذاشت. مرد با دست به خودش اشاره‌ای کرد و بعد همان دست را دور تا دور اتاق چرخاند.
- اینجا خونه منه!
- پس مثل صاحب‌خونه رفتار کن، نه مثل کسی که با یه چمدون می‌خواد قدرتش رو ثابت کنه!
چشم‌هایش از خشم برق زد.
- تو دیگه داری زیادی پیش می‌ری!
- تو از همون اول زیادی پیش رفتی!
- آراد!
صدای مردی از انتهای راهرو بلند شد.هر دو برگشتیم.مردی که پیش‌تر صدایش را از طبقه پایین شنیده بودم، با قدم‌های تند به طرفمان می‌آمد. پشت سرش همان زن آرام و دختر جوانی که سر میز دیده بودم، ظاهر شدند.
مرد نگاهی به چمدان روی زمین انداخت، بعد به آراد. آخر سر هم نگاهش را روی من به اتمام رساند.
- اینجا چه خبره؟
آراد بدون اینکه از من چشم بردارد، گفت:
- از خودش بپرس. ظاهراً خیلی هم از موندن توی این خونه راضیه.
خنده‌ام گرفت؛ خنده‌ای کوتاه و عصبی.
- من؟! تو اومدی توی اتاق من و از لحظه اول داری تهدیدم می‌کنی، بعد من مقصرم؟
دختر جوان با عصبانیت جلو آمد.
- می‌شه یه بار هم که شده این خونه رو روی سرتون نذارین؟
آراد تند به طرفش برگشت.
- ترانه، تو یکی دخالت نکن.
- چرا دخالت نکنم؟ از وقتی اومده، همه‌چیز به هم ریخته!
این بار من رو به او کردم.
- من هنوز از اتاقم بیرون نرفته بودم که برادرتون اومد اینجا و دعوا رو شروع کرد!
- آراد برادر من نیست!
جمله را با چنان خشمی گفت که برای لحظه‌ای ساکت شدم. انگار که به او فحش داده باشم و او در جواب فحش بخواهد به من بگوید که خفه شو.
مرد میان ما ایستاد.
- بسه! هر دوتون!
بعد رو به آراد کرد.
- بیا پایین. همین الان.
آراد تکان نخورد.نگاهش هنوز به من بود؛ انگار رفتن بدون آخرین حرف برایش غیرممکن بود.
- این ماجرا همین‌جا تموم نمی‌شه.
- منم از اول نگفتم تمومش کن.
نگاهش برای یک لحظه روی صورتم ماند. بعد از کنارم گذشت و به طرف پله‌ها رفت.صدای قدم‌هایش که دور شد، زن آرام به چمدان روی زمین نگاه کرد و بعد رو به من گفت:
- جانا جان استراحت کن. بهتره امشب دیگه بحثی پیش نیاد.
خم شدم و دسته چمدانم را گرفتم.
- منم همینو می‌خوام.
اما وقتی دوباره به راهرو نگاه کردم، فهمیدم مشکل این خانه فقط این نبود که هیچ‌کس مرا نمی‌خواست.مشکل این بود که آراد فرهمند از همان روز اول تصمیم گرفته بود مرا بیرون کند؛ و حالا تمام خانواده فهمیده بودند که من قرار نیست بی‌سروصدا تسلیم شوم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️