دوست داشتی؟
رمان کمپ تابستانی اثر ANDREA

رمان کمپ تابستانی

  • به قلم ANDREA
  • ⏱️۲ ساعت و ۲۳ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 63.7K 👁
  • 77 ❤️
  • 92 💬

خلاصه رمان ترسناک کمپ تابستانی

سه دختر که یه تابستون متفاوت رو آرزو می کنند و حس ماجراجوییشون اون ها رو به یه کمپ عجیب ولی زیبا می کشونه. بدون اینکه بفهمن با رفتن به اونجا سند مرگ خودشون رو امضا می کنند. بدون هیچ اطلاع قبلی راجب اینکه اون کمپ تابستانی قراره براشون به کمپ مرگ تبدیل شه.

قسمتی از متن رمان کمپ تابستانی

بعد از اینکه از فرودگاه خارج شدیم تاکسی گرفتیم و به آدرسی که از اون عمارت داشتیم رفتیم.
بعد از یه ترافیک سنگین و یه مسیر طولانی به مقصد رسیدم.
و پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدیم.
خدای من اینجا محشره، خودش از عکس هاش 100 برابر خوشگل تر بود.
لاریسا درحالی که با شور و اشتیاق به عمارت نگاه میکرد گفت: واو..! واقعا ما قراره سه ماه تابستونو اینجا بگذرونیم؟....معرکه ست...
سامر با نگاه شکاکش جوری به عمارت نگاه میکرد که انگار قبلا خونه ی ارواح بوده با لحن مشکوکی گفت:به نظر قشنگ میاد اما یه حالت خاص داره!!یه حالت عجیب!!
وارد بحث شدم و گفتم: سامر...تو که به همه چی مشکوکی همیشه!!
درحالی که به دور اطرافم نگاه میکردم و بچه های هم سن و سالیمو می دیدم که با انواع ماشین های مدل بالا می اومدن متوجه کلبه کوچیکی شدم که جدا از عمارت ساخته بود.میشه گفت خیلی دور تر از عمارت بود!! و حصار عمارت اونو محفوظ از مکان های دیگه نگه می داشت.
هر چی بود مال یه ربطی به عمارت داشت وگرنه حصار عمارت دورش کشیده نمی شد.
رو به لاریسا و سامر کردم و گفتم:آم...بچه ها اون کلبه...
اما قبل از اینکه بتونم جمله ـــم رو کامل کنم سامر دستمو کشید و گفت: مثل اینکه فراموش کردین باید وارد عمارت بشیم ها...
به همراه لاریسا و سامر وارد عمارت شدم درست مثل عکس های توی اینترنت استخرهای با شکوهی با سکوهای پرش فوق العاده رویایی و کلاب های شبانه از بیرون به نظر خیلی جذاب می اومدن و رستورانش که محفظه ـــش از شیشه بود و رو به ساحل دریاچه بسیار زیبایی بود که خارج از عمارت وجود داشت و خارج از عمارت تا چشم کار میکرد سبزه بود و چمن یه فضای سبز رویایی...به علاوه سینماهای با شکوهی که شرط میبندم تا به حال حتی به چشمم نخورده. یکم دور تر از عمارت،خارج از حصار عمارت یه جنگل وجود داشت که فضا رو چند برابر رویایی تر کرده بود.
وقتی وارد سالن عمارت شدیم نگاهم با نگاه مرد جوانی که چندان از ما بزرگ تر نبود تلافی کرد اون تی شرت اسپرت و شلوار جین ساده ای پوشیده بود و موهای خرمایی خوش حالتی داشت که به پوست گندمیش زیبایی چند برابری هدیه کرده بود دقیق تر نگاه کردم و دیدم که چشم هاش به رنگ سبز براق هستن با خودم گفتم یعنی این سِمَتِش اینجا چیه؟
سامِر با عشوه ی خاص همیشگی که توی صدای نازک و زیباش بود گفت: آم...ببخشید آقا...شما می دونین چطور باید اتاقمون رو توی این عمارت پیدا کنیم؟
- آه...بله حتما...لطفا کارت عضویت تور تابستانیتونو بهم بدین...
صداش هم درست مثل قیافش فوق العاده بود.
زیبا ترین صدای مردونه بود که شنیده بودم!!
به دنبالش وارد عمارت شدیم و از پله های عمارت به سمت طبقه دوم رفتیم.
لاریسا خیلی آروم گفت:بچه ها حدس میزنم اینجا قبلا یه مدرسه بوده!!
سامر با بی علاقگی گفت:آره...لابد یه مدرسه خیلی قدیمی بوده...داخلش به اندازه ی بیرونش جذاب نیست!!
لبخند ژکوندی زدم و گفتم:هی...اونقدرام که بد نیست به نظرم جالب میاد بچه ها شما میگین این مرده سمتش اینجا چیه؟
سامر در جوابم گفت:چه میدونم...لابد یه...بادیگراد یا یه خدمتکاره...
- نگو....بهش نمیاد...
لاریسا درحالی که دستشو روی بینیش گذاشت گفت:هیـــش...میشنوه ها...کر که نیست...
مرد خوشتیپ جلوی یکی از درهای که توی اون راهرو وجود داشت ایستاد و گفت:
اتاقتون اینجاست خانوم ها...سه نفر بودن دیگه درسته؟
آناریا : بله،مرسی از کمکتون
مرد خوشتیپ درحالی که دستشو توی موهای قوه ای و خوش حالتش فرو می برد یه لبخند متین زد و گفت:خواهش می کنم خانم...؟
- آناریا هستم . . . آناریا اِریسمونته....
- خوشوقتم خانم ها...منم آدرین اِگزبِرایا هستم...معلم زبان فرانستون...سرکلاس زبان فرانسه می بینمتون.
درحالی که یه دسته از موهای بلوندمو با دستم عقب زدم گفتم: بله حتما...
سپس وارد اتاق شدیم...اتاق زیبایی بود منظره ی زیبایی داشت همونجور که آرزو میکردم یه تراس هم به سمت دریاچه داشت و دو تا پنجره که رو به جنگل بودن...
به اصرار سامر ما لوکس ترین اتاق اینجا رو رزرو کرده بودیم.
یه نگاه کلی به اتاق انداختم سه تخت خواب که سمت راست اتاق گذارده شده بودن درست روبه روی پنجره هایی که رو به جنگل بودن و در انتهای سالن یا تراس با منظره ی زیبا وجود داشت و همینطور یه کمد واسه لباس ها و یه میز کار و یه میز آرایش و یه سرویس بهداشتی اونجا وجود داشت.اتاق بزرگ و زیبایی بود.
سامر: خدا رو شکر که اتاقش قابل تحمله من اصلا نمی تونم توی جاهای بد زندگی کنم.
لاریسا خندید و گفت:آنا فکر می کنم از اگزبرایا خوشت اومده...
- آره خوب از خوشم اومده اصلا مگه میشه ازش بدت بیاد وای بچه ها فوق العاده بود بچه ها یادتونه تصمیم گرفتیم راجب پسرا امسال تصمیم های بد بگیریم؟خب من پسر خودمو انتخاب کردم همین معمله واسم کافیه...
سامر با تعجب نگاهم کرد و گفت:برایان که خوشگل تر بود که....
لاریسا درحالی که لباس های توی چمدونش رو توی کمد میذاشت گفت: بیخیال پسرا فعلا بیاین وسایلمونو مرتب کنیم بذارین برسیم بعدا راجب پسرا حرف بزنیم...
سامر همه لباس های توی چمدونش روی روی تختش ولو کرد و گفت: باهات موافقم...
مشغول جاسازی کردن لباس هامون داخل کمد بودیم که تقه ای به در خورد و سامر بدون متعلی گفت:بفرمایید...در بازه...
خدمتکاری وارد اتاق شد و چند دست لباس بنفش رو روی تخت خواب گذاشت و گفت:
این ها لباس هایی هستن که باید در مدتی که اینجا هستین بپوشین، یونیفرم اینجا هستن...
سامر با عصبانیت گفت: یونیفرم؟ ببخشید؟ منظورتون چیه؟ نکنه اینجا اردوی دختران پیش آهنگه یا زندان؟یا مدرسه؟
خدمتکار خیلی خونسرد جواب داد: دوشیزه جوان، این قوانین اینجاست باید ازش پیروی کنید درضمن امشب یه جشن برگزار میشه و ساعت 8 همه دانش آموزان باید حضور داشته باشن.
لاریسا پرسید:جشن؟چه جور جشنیه؟توی جشن مشکلی نیست لباس غیر فرم بپوشیم؟
- نه عزیزم توی جشن ها لباس پوشیدن آزاده...یه لیست از قوانین اینجا روی لباس ها گذاشتم.
اگه کاری داشتین خبرم کنید.
لاریسا در جواب خدمتکار گفت:بله ممنون خانم
- می تونید نورا صدام کنید.
و سپس خدمتکار از اتاق خارج و شد و زمانی که در بسته شد.
سامر مثل یه بمب ساعتی منفجر شد و گفت: چه خدمتکار پررویی! مگه ما اینجا زندانی هستیم هر کی بخواد واسمون تعیین و تکلیف کنه...من اجازه نمیدم کسی بهم دستور بده.
- بیخیال سامر بیا ببینیم نباید تابستونمونو واسه این چیزا خراب کنیم...به علاوه...از نظر من اونقدرام دختر بدی به نظر نمی اومد!!
بعد از اینکه حرفمو تموم کردم آخرین لباسم رو توی کمد گذاشتم و یونیفرم ها رو برداشتم و به یه دست از لباس ها رو به لاریسا دادم و یه دست رو به سامر،و آخرین دست لباس رو واسه خودم برداشتم.
لباس ها رو تنمون کردیم...یه تی شرت آستین بلند بنفش با دامن های کوتاه مشکی چین دار.
با ناراحتی گفتم:اینا که زیاد به درد تابستون نمیخورن
لاریسا یکم آستین های تی شرتشو بالا کشید و گفت: زیادم بد نیستن
سامر درحالی که خودشو توی آینه بررسی میکرد گفت:منظورت چیه که زیادم بد نیستن؟لاریسا تو پوست روشنی داری...آناریا هم بلونده بنفش بهتون میاد من پوستم روشن نیست برنزه ست...بنفش زیاد به پوست های برنزه نمیاد، اه مگه رنگ قحط بود؟!
- بهتره به جای غر زدن لباس هامونو بپوشیم و بیریم یه نگاه به اطراف کمپ بندازیم ، حیفه که فرصت ماجراجویی توی همچین جایی رو از دست بدیم!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کمپ تابستانی
  • فاطمه

    0

    من این رمان رو خوندم قبلاً به جایی خلاصه ای هم دیدم حدودا چند سال پیش نویسنده جون مطمعنی که رمان رو کپی نزدی و این رو عوض کردی برام خیلی جالبه دو تا رمان مشابه هم *** اون رمان خیلی قدیمی است من توی به برنامه دیگه خوندم

    ۳ ماه پیش
  • یاسمن

    1

    ازنظر قشنگ بود واقعا شایدازنظرشماترسناک نباشه امامن تاصبح ازبغل آبجیم تکون نخوردم واقعا ترسناک بودامادرکل جالب بود دوسش داشتم اما خدایی تاصبح نمردم شانس آوردم ♡♡بابای دوستان♡♡

    ۵ سال پیش
  • ما امید

    4

    چند سالته ؟ شب چیزای ترسناک نخون کوچولو

    ۲ سال پیش
  • گندم

    1

    🤣🤣😂واقعا چند سالته؟

    ۱۰ ماه پیش
  • جودی

    2

    بعد 5 سال توقع داری چی بگه😂

    ۴ ماه پیش
  • دلارام

    2

    هنوز به تهش نرسیدم خیلی ترسناک نیس اگه میخاین یه رمان واقعا ترسناک بخونین رمان پنجمین نفر پیشنهاد میکنم

    ۴ ماه پیش
  • حسنا

    1

    پنجمین نفر که دیگه اصلا ترسناک نبود😶 من خوندم ترسناک نبود شمارو نمیدونم به هر حال هرکی نظری داره

    ۴ ماه پیش
  • نیلگونی

    2

    خب وقتی اون اتفاقا افتاد بجای اینکارا بر میگشتید خونتون

    ۵ ماه پیش
  • شکوفه

    1

    یکمیشوخوندم ولی انگارپرش داشت ومعلوم نبودچی ب چیه

    ۶ ماه پیش
  • F0h5k

    4

    من نمیگم بد بود خوب بود ولی خب یکم مبهم بود یا باید دو فصل داشت یا کاملا مشخص میبود بخوام کلی بگم می تونست بهتر باشه کامل تر این الان خیلی جاهاش گیچ کننده

    ۱۱ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    2

    باحال بود خوشم اومد

    ۱۲ ماه پیش
  • زها

    5

    اصلا پایانش کامل و خوب نبود یهوهی خیلی سریع تموم شد

    ۱ سال پیش
  • آوا

    4

    قشنگ بود ولی پایانش اصلا خوب نبود

    ۱ سال پیش
  • 1

    هنوز نخوندم خاستم بپرسم پایانش تلخه یا نه؟

    ۲ سال پیش
  • آیسان

    5

    از نظر من که بیشتر از ۱۰۰۰ تا رمان خواندم اصلا جالب و کامل نبود

    ۲ سال پیش
  • isol

    2

    این عالی ترین رمانی بود که تا حالا خونده بودم محشره دست نویسنده درد نکنه .

    ۲ سال پیش
  • کسی که حوسلش سر رفته

    5

    خوب نبود ! پس بقیه چییییی ؟ آدرین چش شد ؟ همه مردن؟شت 💀

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    کاملا داستان ساده و غیر حرفه ای ایراد های زیادی میشه توش پیدا کرد که باعث میشن داستان رو باورناپذیر جلوه بدن این داستان میتونه برای بچه های ۱۳ یا ۱۴ ساله جذاب باشه . وقتمو حدر دادم ...

    ۳ سال پیش
  • بیتا

    1

    هنوز نخنوندم😑😅

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!