طوفانی از هوس به قلم محبوبه لطیفی
پارت یک :
جانا
اتاقی که برایم آماده کرده بودند، بیشتر از آنکه شبیه اتاق مهمان باشد، شبیه اتاقی بود که قرار نبود کسی در آن احساس خانه بودن کند.
چمدانم کنار تخت بود و هنوز بازش نکرده بودم.
از وقتی وارد شده بودم، حتی یک لباس هم از آن بیرون نیاورده بودم.شاید چون هنوز خودم هم نمیدانستم قرار است واقعاً بمانم یا نه. شش ماه فقط به اسم شش ماه بود اما وقتی به آن فکر میکردم خیلی طولانی به نظر میرسید. این شش ماه برای من شاید نها فرصتی بود که میتوانستم از آن استفاده کنم. ذهنم را خط خطی میکنم. نباید به عدد شش ماه فکر کنم وگرنه نمی توانم مانند همیشه باشم. کسی در ذهنم فریاد نمی زند و ذهنم برخلاف همیشه ساکت است. نمیدانم آیا باید این سکوت را به معنای خوبی تعبیر کنم یا نه. درگیر همین چالشها با ذهنم هستم که صدای بحث از طبقه پایین بالا میآید. اول فقط چند کلمه نامفهوم میرسد و بعد صداها واضحتر می شوند.
- یعنی واقعاً باید شش ماه اینجا بمونه؟
صدای مردی بود که عصبانیتش را نمیتوانست پنهان کند.
صدای دیگری جواب داد:
- چارهای نداریم.
- چطور چاره نداریم؟ این خونه مال ماست!
- تا وقتی وصیت اجرا بشه، نه.
چند ثانیه سکوت شد.بعد همان صدای اول دوباره بلند شد.
- یعنی باید به خاطر یه دختر غریبه، همهچیز رو از دست بدیم؟
غریبه.کلمهای که از پشت در هم سنگینیاش را حس کردم.آرام از اتاق بیرون آمدم و چند قدم در راهرو جلو رفتم.نردههای طبقه بالا را گرفتم و پایین را نگاه کردم.چند نفر در سالن ایستاده بودند.چهرهها را هنوز درست نمیشناختم، اما از حالت نگاهها میشد فهمید هیچکدام از آمدنم خوشحال نیستند.مردی کنار پنجره ایستاده بود و با عصبانیت دستهایش را به سینه زده بود.
- ناصر وقتی این وصیت رو نوشته، دقیقاً میدونسته داره چه بلایی سر این خونه میاره.
زن دیگری آرام گفت:
- شاید بهتره جلوی مهمون درباره این چیزها حرف نزنیم.
نگاهش برای لحظهای به سمت طبقه بالا چرخید.من سریع عقب نکشیدم.میخواستم ببینمشان و میخواستم بفهمم قرار است شش ماه را میان چه آدمهایی بگذرانم.
زن آرامی که حرف زده بود، نگاهش با نگاه من تلاقی کرد.برخلاف بقیه، لبخند کوتاهی زد.
- جانا، بهتره بری استراحت کنی.
لحنش مهربان بود.اما من هنوز نمیدانستم باید به مهربانی این خانه اعتماد کنم یا نه.چند قدم عقب رفتم و دوباره وارد اتاق شدم. در را کامل نبستم.صدای حرف زدنشان هنوز میآمد.
- اگه بره، همهچی میره برای بهزیستی.
این بار صدای زن دیگری بود.
- خودش هم اینو میدونه؟
- حتماً بهش گفتن.
دستم را روی لبه تخت گذاشتم.پس رفتن من فقط رفتن یک مهمان نبود.برای آنها، ماندن من ارزش داشت.
همین کافی بود تا بفهمم چرا با وجود آن همه نگاه سرد، هنوز کسی از من نخواسته بود از خانه بیرون بروم.صدای قدمی از پایین آمد و بعد صدای باز شدن در ورودی باعث شد تا همه برای چند لحظه ساکت شوند.
صدای یکی از مردها از سالن بلند شد:
- آراد اومد.
اسم برایم ناآشنا بود.آراد؟چند ثانیه بعد صدای قدمهایی روی پلهها پیچید. قدمها آرام نبود و احساس میکنم سنگینی خاصی دارد. بیاختیار از کنار تخت بلند شدم. قدمها در راهرو متوقف شدند. اگر اشتباه نکنم قدمها درست مقابل اتاق من متوقف شدند. دو ضربه کوتاه به در خورد.قبل از اینکه جواب بدهم، در باز شد و همان مردی که صبح در دادگاه دیده بودم، مقابلم ایستاد.
همان نگاه و همان چهرهای که از صبح در ذهنم مانده بود.اما حالا فاصلهای بین ما نبود. نگاهش روی صورتم ثابت ماند.چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم.انگار دیدنم برای خودش هم غیرمنتظره بود. ابروهایش کمی در هم رفت.
نگاهش چند لحظه روی صورتم ماند.
- پس پدربزرگ واقعاً این کارو کرده...
- چه کاری؟
جوابم را نداد.یک قدم داخل اتاق گذاشت. صدایش آرام بود؛ بیش از حد آرام. چند لحظه نگاهم کرد.بعد اسمم را کامل به زبان آورد.
- جانا مهرآیین...
مکث کوتاهی کرد.
نگاهش سردتر شد.
- امیدوارم بدونی وارد کجا شدی...
یک قدم دیگر نزدیک شد. چشمانش سرد و بی روح بود و پر از نفرتی که یک آن احساس کردم کوهی از خشم را دارد با خود حمل می کند.
- و طرف حسابت کیه.
لطفا صبر کنید...
