پارت سی و هشتم :
با تکان دستی، چشمانم را نیمهباز کردم که هماخانم، لبخندزنان گفت: پاشو، خانمجان. چرا اینجا خوابیدی، مادر؟!
نیم تنه ام رو با کرختی از روی مبل بلند کردم و درحالیکه با دست چشمانم را میمالیدم، نگاهی به ساعت کردم؛ هشت صبح بود!
حیران واماندم. در طول یک ماه گذشته، این سومین باری بود که شب بدون اطلاع به خانه نمیآمد و من، مچالهشده روی کاناپه، چشمانتظار میماندم.
برای اینکه از چشم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم مامانش فوت شده
۳ روز پیشسایه
0برای تنبیه بهش نگفت غذا درست کنه به نظرم برای این بود که یه فعالیتی انجام بده و از این افسردگی کم کم خارج شه😌
۴ روز پیشآلا
0اره خب بود
۵ روز پیشمحرابی
0ای بابا آقای دکتر بسه دیگه بیچاره دوران زاجیشه شماکه خودت بهترمیدونی تنبیه شد. بعدشم باهاش حرف بزن عمدا که نرفته اونجا پارسای عوضی بردش گول خورده. کوتاه بیا مهراد خان. ممنونم زیبا بود خیلی خدا قوت عزیزم
۵ روز پیشآرتمیس
0واقعا دوست دارم بدونم کی اول آشتی میکنه
۶ روز پیشستاره
0توراخدایه کن سرعت عمل داشته باشیدببینیم ایناکدومش ازخرشیطون میادپایین اصن ازدکتربعیدبود،بعدم کاری که شده دکترجان گناه داره دخترم بی *** کارم هست دلت میاد🙃🙃
۶ روز پیشآرتمیس
0وایی بالاخره پارت جدید تا اینجا که عالی بودد✨️
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0خسته نباشی قشنگمم، چرا مامان آیدا بهش سر نمیزنه !! طرد شده؟