پارت بیست و سوم :
بعد از خوردن بیست بوق، ناامید خواستم قطع کنم که صدای سردش درون گوشی پیچید.
و بله، سرد و محکمی گفت.
در آن واحد پشیمان شدم. لحنش جوری نبود که من بتوانم توقع کمک از او را داشته باشم. چه برسه به اینکه بخوام از پنهان کاریم صحبت کنم. خواستم گوشی را قطع کنم. هنوز فرصت داشتم بهانه ای بیاورم و خودم را به بیمارستان برسانم.
اما با گرفتن درد خفیفی این بار در کمرم، ناخوداگاه آخ کوتاهی از میان
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
محرابی
0ممنون ازتون بابت پارت هدیه خیلی زیبا بود. امیدوارم برای بچه اتفاقی نیفته.
۷ ساعت پیشفاطمه
1خیلی رمان قشنگیه ، وای من نمیتونم تا دو روز دیگه صبر کنم خیلی جالب شد ، لطفا پارت هدیه بزارین
۱۰ ساعت پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم چشم پارت هدیه هم میذارم ❤️
۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0وای یه پارت هدیه لطفا