پارت سی و سوم :
با لبخندی گفتم:
ـ خوبه، خداروشکر.
سرش را تکان داد و گفت:
ـ با بستنی موافقی یا شام؟
با چشمهایی گرد شده گفتم:
ـ الان ساعت شیش و نیمه. برای شام که نه، اما بستنی اوکیه.
با خنده مرموزی گفت:
ـ اطاعت امر خانوم. اما قبلش من باید یه چیزی رو تحویل یکی از بچهها بدم. اول بریم اونجا، چند دقیقهای بیشتر نیست، بعد میریم یکی از کافههای تازه تاسیس مهران یکی از بچهها، بستنی هاش حر
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
عظیمه
1وای چطوری تحمل کنیم تا پارت بعدی تو رو خدا پارت هدیه بذارید
۳ هفته پیشمحرابی
0وای چقدر این پارسا احمقه زن حامله روکجاآوردی. مست کردی که چیکارکنی باهاش اونم مثلا خواهردوستت مهراد بیاد کشته تو رو بی وجود. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم
۳ هفته پیشSomayeh
0پارت هارو حداقل دوتا دوتا بذارید واقعا یکی کمه
۳ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
نه عزیزم هفته ای سه پارت کم نیست آنلاین نویسی باید کیفیت رمان خوب باشه من دارم تمام تلاشم رو میذارم برای کیفیت بالا مگرنه میتونم پنج پارت بدم و داستان رو الکی کش بدم اما سه پارت خوب میدم که داستان خسته کننده نباشه و از اینکه هزینه کردید لذت ببرید مگرنه چهارتا شاخ و برگ اضافه برای من سخت نیست ممنون
۳ هفته پیشمهسا
0ای وای میگن باید از این داداشیا ترسید دروغ نیستا.. حالا ماجرا درست میشه برا آیدا که میخواسته با پارسا به مهراد خیانت کنه
۳ هفته پیشفاطمه
0وای تروخدا یه پارت هدیه
۳ هفته پیشآرتمیس
0جای بدی تموم شدد من چطوری صبر کنمم
۳ هفته پیشآرتمیس
0وایی از اولم پارسا مشکوک بود پس هرچی تا الان درمورد مهراد گفته چرته فقط امیدوارم ایدا بفهمه
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0وایی چ جای حساسی تموم کردی دخترر😭