پارت بیست و چهارم :

وحشت کرده بودم. اولین بار بود به عنوان بیمار وحشت کرده بودم. متوجه حالم شد که دستم را گرفت. نگاه خیره‌ام رو به چشمانش دوختم و بی‌توجه به خیانت و حس انزجار از او، لب زدم: میتونی نجاتش بدی؟
به چشم همسرم آن لحظه او را نمی‌دیدم. برای من، اون لحظه او فقط دکترم بود؛ کسی که بعد از خدا و اهل بیت، کاری از دستش برایم برمی‌آمد.
لبش را با زبان تر کرد و گفت: هنوز معاینه‌ات نکردم، چرا این‌قدر میت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    ممنون خسته نباشید

    ۳۶ دقیقه پیش
  • آریس

    0

    ایدا داره خیلی ناز می کنه واقعاً اعصاب واسم نذاشته خدا به داد مهراد برسه

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️