پارت بیست و چهارم :
وحشت کرده بودم. اولین بار بود به عنوان بیمار وحشت کرده بودم. متوجه حالم شد که دستم را گرفت. نگاه خیرهام رو به چشمانش دوختم و بیتوجه به خیانت و حس انزجار از او، لب زدم: میتونی نجاتش بدی؟
به چشم همسرم آن لحظه او را نمیدیدم. برای من، اون لحظه او فقط دکترم بود؛ کسی که بعد از خدا و اهل بیت، کاری از دستش برایم برمیآمد.
لبش را با زبان تر کرد و گفت: هنوز معاینهات نکردم، چرا اینقدر میت
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0ممنون خسته نباشید