پارت بیست و هشتم :
در آن واحد بغض کردم و دلگیر گفتم: تمومش کن، من فقط یه لحظه.......
حرفم رو قطع کرد و گفت: لازم نیست حرف بزنی. برو تو تا سرما نخوردی.
باحرص مشهودی حوله را جلوی در کندم و برگشتم و توی بغل اون که پشتم راه میومد انداختم و داخل شدم.
برای تعویض لباس به اتاق رفتم که او هم پشت سرم آمد و حوله رو عصبی داخل سرویس اتاق انداخت.
ساحلیم را با یک حرکت بیرون کشیدم و بیتوجه به او ساحلی دیگری رو تنم کرØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
واقعا، مرد ابنجوری
0تو این دوره نیست
۵ روز پیشمحیا
0سلام عزیزم وقتت بخیر، میشه دوشنبه ها هم پارت بذاری لطفا من با اینکه شنبه و چهارشنبه پارت میزاری ولی هروز میام نگاه میکنم شاید یه پارت جدید گذاشته باشین دلم آب میشه
۱ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
سلام عزیزم وقتتون بخیر ممنونم که رمان رو دوست دارید❤️✨ من پارت هدیه رو اغلب اوقات پنجشنبه یا جمعه میذارم شنبه چهارشنبه و این یکی دو روز به خاطر همین که چشم انتظارنمونید و من ممکنه نرسم روز مشخصی نمیذارم الان هم اغلب پارت ها آماده هست اما ویرایش میخواد انشاالله از هفته آینده پارت های هدیه ای رو هم رو
۷ روز پیشمهسا
0بابای دختر بچه بودن باعث میشه مردها خیلی محکم و نفوذناپذیر به نظر برسن. من اینو به تجربه حس کردم هر کدوم از فامیلا و دوربریامون وقتی بابای دختر شدن یه ابهت خاصی گرفتن
۱ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
دقیقا دخترها بابایی اند و پدرها آدم امن 😍
۱ هفته پیشمهسا
0از یه طرف از لوس بازیای آیدا حرصم میگیره از یه طرف از پنهون کاری مهراد.. خوب میبینی این زن تو عذابه اگه واقعا دلیل محکمی برای کارت داری بهش بگو..
۱ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
دقیقا اونم یه خانم باردار با روحیه حساس🤦♀️ اما صبر داشته باشید
۱ هفته پیشمحرابی
0آفرین مهراد خان واقعا آدم اززنی که دوست داره بچه میاره نه هرزن دم دستی که میخوادخودشو به زوربچسبونه. ممنون عالی بود ودوست داشتنی
۱ هفته پیش
زهره پورصباغ | نویسنده رمان
دقیقا نکته همین بود خواهش میکنم ❤️
۱ هفته پیشرامی
0سپاس ایدا چرا یکبار حرفتو نمیزنی 😉
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0تا این خوبه ولی باید تا آخر چطوری پیش میره