دوست داشتی؟
رمان لام مثل لجبازی اثر roshanaaa

رمان لام مثل لجبازی

  • به قلم roshanaaa
  • ⏱️۴ ساعت و ۴۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 187.1K 👁
  • 889 ❤️
  • 2.1K 💬

خلاصه رمان طنز لام مثل لجبازی

نفس دختری شیطون زبون دراز هست که با پسر عموش که ساکن اصفهان هست سرلج داره!…داستان از جایی شروع میشه که آرشام برای ادامه تحصیل از اصفهان به تهران میاد و پدر نفس به اون اجازه نمیده که آرشام خوابگاه بره! این میشه که آرشام وارد خونه نفس میشه و این...

قسمتی از متن رمان لام مثل لجبازی

مامان با کلافگی و ناراحتی بهم نگاه کرد....شونه ای بالا انداختم و خرید هام رو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم....
*****
با تقه ای که به در خورد سرم رو که روی گوشیم خم کرده بودم بالا بردم و گفتم:
ـ بله؟!
مامان در اتاق رو باز کرد و اخمی کرد و گفت:
ـ تو که لباس نپوشیدی!
ـ پس این چیه من پوشیدم؟!
مامان اخمش غلیظ تر شد و گفت:
ـ لباس بیرون.......داریم میریم استقبال آرشام....
همونجور که به ساعت نگاه میکردم گفتم:
ـ حالا کو تا آرشام برسه!
ـ بهونه نیار.....پاشو آماده شو!
ـ من نمیام!
ـ یعنی چی که نمیای؟!
ـ حوصله ندارم!
یهو نوید از در اتاقم رد شد و گفت:
ـ تو چرا نشستی؟!
بیا یه کلمه هم از پدر عروس بشنو!....با کلافگی سرمو بالا آوردم و گفتم:
ـ ای بابا.....عجب گیری کردما!
مامان با تحکم گفت:
ـ پاشو آماده شو نفس...زود باش!
اینو گفت و از جلوی در کنار رفت....پشانس نداریم که!...از جام بلند شدم....نوید نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ راست میگه دیگه....
ـ کسی از تو نظر نخواست!
اینو گفتم و در اتاق رو بستم....صداشو شنیدم که گفت:
ـ عصاب مصاب نداره!
حالا چی بپوشم؟!....اگه نرم که مامان و بابا همش غر میزنن و جلوی آرشام انگوری سکه یه پولم میکنن!
در کمدم رو باز کردم...نگاهی به لباسام انداختم....چی بپوشم آخه؟...
بعد از اینکه خوب کمد آقای ووپی رو گشتم یه شلوار مخملی مشکی و مانتو آبی فیروزه ای بیرون آوردم....
لباسارو پوشیدمو یه شال سفید چروک ازینا که انگار از تو دهن بز درومده سرم کردم!
موهای بلوطی و خوش رنگمو هم کج ریختم...همیشه موی کج خیلی بهم میومد!
نگاهی توی اینه به خودم انداختم....واه...من چرا این شکلم؟!....انگار شوهر نداشته ام مُرده!....
زشته این جوری برم جلوی آرشام خره!....بلا به نسبت شبیه روحم!....
یه رژ سرخابی براق زدمو به مژه های بلندم ریمل کشیدم....همیشه آرایشم همین بود....یه رژ و یه ریمل...خیلی که بخوام آرایش غلیظ بکنم یه خط چشم میکشم که اونم دستم میلرزه و گند میزنم به همه چیز!
با صدای نوید که میگفت "داریم میریم"از آینه دل کندم....کیفمو روی شونم انداختم و از اتاقم بیرون اومدم....
*******
سوار ماشین بابا شدیم و حرکت کردیم ....بابا از اینکه آرشام داشت میومد خوشحال بود و مدام روبه مامان میگفت:
ـ پسر برادرم و که نمیتونم ولش کنم به امون خدا.....
مامانم متفکر سرشو تکون میداد!....ای خدا درو تخته رو خوب جور میکنی!....زن و شوهر عین همن!.....هی این میگه اون تایید میکنه!
وقتی برای بار دهم این جمله رو از بابا شنیدم کف دستمو کوبیدم به پیشونیمو گفتم:
ـ بله بابا حق باشماست....
بابا از توی آینه نگاهی بهم انداخت و فکر کرد واقعا دارم به حرفاش گوش میدم چون گفت:
ـ آره بابا....
نوید که اینو شنید نیشش شل شد و نگاهی بهم انداخت....پشت چشمی واسش نازک کردم....اینم خوب موقعی گیر آورده منو حرص بده!
از کنار یه گلدون فروشی گذشتیم که بابا ماشین رو نگه داشت و با مامان رفتن دسته گل بخرن برای آرشام....
حوصله ام سر رفت.....هندزفری هام که همیشه توی کیفم بود رو درآوردمو آهنگ گوش دادم....نویدم گوشیش رو درآورد و مشغول اس دادن شد.....همچینم نیشش شل شده بود که فهمیدم شخص مورد نظر صد در صد مونثه!
چند دیقه بعد مامان و بابا با یه دسته جیگر اومدن...سوار ماشین شدن و دوباره حرکت کردیم....
تقریبا طول کشید تا به فرودگاه برسیم....بابا یه جا خالی گیر آورد و ماشین رو پارک کرد....
*******
داخل سالن فرودگاه شدیم.....نگاهم به نوید افتاد....عین مرغابی همش گردنشو کج میکرد و با هیجان دنبال آرشام میگشت
برای این که بد نشد!...رفیق شفیقش داره میاد!....گوشی بابا زنگ خورد و ظاهرا داشت با آرشام حرف میزد چون گفت:
ـ خیلی خب عمو.....ما منتظریم.....
روی یکی از صندلی ها نشستم....
با پام روی زمین ضرب گرفته بودمو داشتم پشه میپروندم....دسته گل دست مامان بود....همونجور که باگوشه روسریش صورتشو باد میزد گفت:
ـ نفس....مادر یه دیقه این دسته گل رو بگیر من خودمو باد بزنم...
دسته گل رو از مامان گرفتم که صدای هیجان زده نوید بلند شد:
ـ اِ....اومد!
سرمو بالا آوردم....رد نگاه نوید رو دنبال کردم...دیدم این آقا آرشام با یه پرستیژ خیلی خاص داره بهمون نزدیک میشه....
با دست چپش چمدونش رو گرفته بود.....وقتی بهمون رسید به سمت بابا رفت و مردونه بغلش کرد....بعدم نگاهش به نوید افتاد و با مسخره بازی همدیگر و بغل کردن....


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لام مثل لجبازی
  • Melika

    0

    ببین خیلی قشنگگگ نوشتی فقط شرمنده میپرسم ولی آخرش؟ ایخدااا تازه ماجرا داشت جالب میشد اه

    ۲ روز پیش
  • :):

    7

    مگه مریضی خب کامل بنویس رمان به این قشنگی تر زدی داخلش با اخرش سادیسمی

    ۳ هفته پیش
  • تبسم

    0

    چی شد ؟؟؟؟ واقعا تموم شد الان نفس با ارشام میره یااا پارسااا

    ۲ روز پیش
  • Sana

    0

    رمان بد نبود ولی آخرش واقعا خیلی بد بد . نویسنده انگار فقط می خواسته به جور داستان و جمع کنه . آخرش رو خراب کرد به نظرم بقیه داستان رو خودتون نویسنده بشیدکامب کنید 🤣🤣🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • Sana

    2

    سلام آخر داستان خیلی بی سر و ته بود اصلا معلوم نشد چی شد . خیلی نویسنده آخر داستان و خراب کرده به نظرم خودتون نویسنده بشیدو بقیه داستان رو کامل کنید🤣🤣🤣

    ۳ روز پیش
  • یارا

    1

    رمان خیلی. خوبی بود ولی نویسنده گرامی من تا حالا هزار تا رمان با پایان باز خوندم قبول نداری پایان این زیادی باز بود همچین بگی نگی باز که نع زیادی گشاد بود اصلا

    ۵ روز پیش
  • دریا

    0

    این رمان اشکالات بسیاری داشت با اینکه بسیار خوب و زیبا بود ولی نکته های زیادی داشت اینکه اصلا نفس با پدری صحبت نمیکرد چطوری توی خونه ای زندگی میکرد که توی روز یه بار باباشو میبینن اینکه از اول مشخص بود آخرش آرشام عاشق نفس میشه و نباید وقتی پارسا اومد نفس عاشقش میشد و آخرش هم بسیار نا مفهوم😕

    ۵ روز پیش
  • مهدیس

    0

    پففففف بقیششششش؟ ؟ ؟ پایان بازه مگه ؟چرا نویسنده اینطوریییی میکنیی اربابان حیف وقتم که واسه همچین رمانی رفت که اصلا نفهمیدم تهش چیشد

    ۶ روز پیش
  • المیرا

    5

    بقیه رمان را با خلاقیت خود کامل کنید😂

    ۱ هفته پیش
  • به تو چه اخه

    3

    اقا فک کنم رمان فصل دو داره

    ۱ هفته پیش
  • مائده

    1

    خاک تو سرت

    ۲ هفته پیش
  • نازی

    8

    اخه وقت مارو گرفتی که اخرش به این مزخرفی تموم بشه چی شد من نفهمیدم نفس به کی رسید فقط فهمیدم افتاد لگنش شکست خیلی چرت شد اگه ادامه داره که اسمش چیه اگه که نه واقعا حیف وقت با ارزشم

    ۲ هفته پیش
  • ...

    2

    وقتی هر بی سر و پایی نویسنده میشه یعنی این عزیز من وقتی خود درگیر داری ننویس مجبوری قشنگ ریدی به اعصابمون با این رمانت خود درگیر

    ۲ هفته پیش
  • محدثه

    5

    اه چ مزخررررررف حیف چشامممم ک کور کردم خودمو با چنین رمان مزخرف حوصله سر بری

    ۲ هفته پیش
  • تمشک

    14

    با تشکر از نویسنده محترم ک اسکلمون کرد😂

    ۳ هفته پیش
  • asal

    4

    خیلی قشنگ بود ولی بد تموم شد ادامه داره لطفا بگین ورگنه واقعا حیف زمانم

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!