دوست داشتی؟
رمان لام مثل لجبازی اثر roshanaaa

رمان لام مثل لجبازی

  • به قلم roshanaaa
  • ⏱️۴ ساعت و ۴۱ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 190.1K 👁
  • 893 ❤️
  • 2.1K 💬

خلاصه رمان :

نفس دختری شیطون زبون دراز هست که با پسر عموش که ساکن اصفهان هست سرلج داره!…داستان از جایی شروع میشه که آرشام برای ادامه تحصیل از اصفهان به تهران میاد و پدر نفس به اون اجازه نمیده که آرشام خوابگاه بره! این میشه که آرشام وارد خونه نفس میشه و این...

قسمتی از متن رمان لام مثل لجبازی

مامان با کلافگی و ناراحتی بهم نگاه کرد....شونه ای بالا انداختم و خرید هام رو برداشتم و به سمت اتاقم رفتم....
*****
با تقه ای که به در خورد سرم رو که روی گوشیم خم کرده بودم بالا بردم و گفتم:
ـ بله؟!
مامان در اتاق رو باز کرد و اخمی کرد و گفت:
ـ تو که لباس نپوشیدی!
ـ پس این چیه من پوشیدم؟!
مامان اخمش غلیظ تر شد و گفت:
ـ لباس بیرون.......داریم میریم استقبال آرشام....
همونجور که به ساعت نگاه میکردم گفتم:
ـ حالا کو تا آرشام برسه!
ـ بهونه نیار.....پاشو آماده شو!
ـ من نمیام!
ـ یعنی چی که نمیای؟!
ـ حوصله ندارم!
یهو نوید از در اتاقم رد شد و گفت:
ـ تو چرا نشستی؟!
بیا یه کلمه هم از پدر عروس بشنو!....با کلافگی سرمو بالا آوردم و گفتم:
ـ ای بابا.....عجب گیری کردما!
مامان با تحکم گفت:
ـ پاشو آماده شو نفس...زود باش!
اینو گفت و از جلوی در کنار رفت....پشانس نداریم که!...از جام بلند شدم....نوید نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ راست میگه دیگه....
ـ کسی از تو نظر نخواست!
اینو گفتم و در اتاق رو بستم....صداشو شنیدم که گفت:
ـ عصاب مصاب نداره!
حالا چی بپوشم؟!....اگه نرم که مامان و بابا همش غر میزنن و جلوی آرشام انگوری سکه یه پولم میکنن!
در کمدم رو باز کردم...نگاهی به لباسام انداختم....چی بپوشم آخه؟...
بعد از اینکه خوب کمد آقای ووپی رو گشتم یه شلوار مخملی مشکی و مانتو آبی فیروزه ای بیرون آوردم....
لباسارو پوشیدمو یه شال سفید چروک ازینا که انگار از تو دهن بز درومده سرم کردم!
موهای بلوطی و خوش رنگمو هم کج ریختم...همیشه موی کج خیلی بهم میومد!
نگاهی توی اینه به خودم انداختم....واه...من چرا این شکلم؟!....انگار شوهر نداشته ام مُرده!....
زشته این جوری برم جلوی آرشام خره!....بلا به نسبت شبیه روحم!....
یه رژ سرخابی براق زدمو به مژه های بلندم ریمل کشیدم....همیشه آرایشم همین بود....یه رژ و یه ریمل...خیلی که بخوام آرایش غلیظ بکنم یه خط چشم میکشم که اونم دستم میلرزه و گند میزنم به همه چیز!
با صدای نوید که میگفت "داریم میریم"از آینه دل کندم....کیفمو روی شونم انداختم و از اتاقم بیرون اومدم....
*******
سوار ماشین بابا شدیم و حرکت کردیم ....بابا از اینکه آرشام داشت میومد خوشحال بود و مدام روبه مامان میگفت:
ـ پسر برادرم و که نمیتونم ولش کنم به امون خدا.....
مامانم متفکر سرشو تکون میداد!....ای خدا درو تخته رو خوب جور میکنی!....زن و شوهر عین همن!.....هی این میگه اون تایید میکنه!
وقتی برای بار دهم این جمله رو از بابا شنیدم کف دستمو کوبیدم به پیشونیمو گفتم:
ـ بله بابا حق باشماست....
بابا از توی آینه نگاهی بهم انداخت و فکر کرد واقعا دارم به حرفاش گوش میدم چون گفت:
ـ آره بابا....
نوید که اینو شنید نیشش شل شد و نگاهی بهم انداخت....پشت چشمی واسش نازک کردم....اینم خوب موقعی گیر آورده منو حرص بده!
از کنار یه گلدون فروشی گذشتیم که بابا ماشین رو نگه داشت و با مامان رفتن دسته گل بخرن برای آرشام....
حوصله ام سر رفت.....هندزفری هام که همیشه توی کیفم بود رو درآوردمو آهنگ گوش دادم....نویدم گوشیش رو درآورد و مشغول اس دادن شد.....همچینم نیشش شل شده بود که فهمیدم شخص مورد نظر صد در صد مونثه!
چند دیقه بعد مامان و بابا با یه دسته جیگر اومدن...سوار ماشین شدن و دوباره حرکت کردیم....
تقریبا طول کشید تا به فرودگاه برسیم....بابا یه جا خالی گیر آورد و ماشین رو پارک کرد....
*******
داخل سالن فرودگاه شدیم.....نگاهم به نوید افتاد....عین مرغابی همش گردنشو کج میکرد و با هیجان دنبال آرشام میگشت
برای این که بد نشد!...رفیق شفیقش داره میاد!....گوشی بابا زنگ خورد و ظاهرا داشت با آرشام حرف میزد چون گفت:
ـ خیلی خب عمو.....ما منتظریم.....
روی یکی از صندلی ها نشستم....
با پام روی زمین ضرب گرفته بودمو داشتم پشه میپروندم....دسته گل دست مامان بود....همونجور که باگوشه روسریش صورتشو باد میزد گفت:
ـ نفس....مادر یه دیقه این دسته گل رو بگیر من خودمو باد بزنم...
دسته گل رو از مامان گرفتم که صدای هیجان زده نوید بلند شد:
ـ اِ....اومد!
سرمو بالا آوردم....رد نگاه نوید رو دنبال کردم...دیدم این آقا آرشام با یه پرستیژ خیلی خاص داره بهمون نزدیک میشه....
با دست چپش چمدونش رو گرفته بود.....وقتی بهمون رسید به سمت بابا رفت و مردونه بغلش کرد....بعدم نگاهش به نوید افتاد و با مسخره بازی همدیگر و بغل کردن....


بیشتر بخوانید

نظرات رمان لام مثل لجبازی

  • sana

    0

    رمان قشنگی بود من قبلا خونده بودم جلد دوش تو گوگل بود اما الان دوباره خواستم بخونم اسمش یادم رفته ینفر قبلا تو نظرات گفته بود اگه میدونین بگین

    ۳ روز پیش
  • mari

    2

    چرا نویسنده اینقدر بی سر و ته تمومش کرد😐پس بقیشش؟

    ۵ روز پیش
  • پروانه آبی

    0

    یعنی من برای نویسنده واقعا متاسفم داداش ما رو اسکول کردی پس بقیه این داستان چی میشه 😔😤

    ۷ روز پیش
  • زری

    1

    منی که ساعت چهار صبجه دارم این رمان بی ته رو میخونم واقعا برای نویسنده متاسفم

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    0

    چی شد الان چ بی مزه حیف وقتم😑

    ۲ هفته پیش
  • تمشک

    17

    با تشکر از نویسنده محترم ک اسکلمون کرد😂

    ۴ ماه پیش
  • توت فرنگی

    3

    حاجی جدی چرا اینجوری شد😂 من ادامشوو میخواامم

    ۲ هفته پیش
  • Sana

    5

    سلام آخر داستان خیلی بی سر و ته بود اصلا معلوم نشد چی شد . خیلی نویسنده آخر داستان و خراب کرده به نظرم خودتون نویسنده بشیدو بقیه داستان رو کامل کنید🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    2

    موافقم 😂من تو ذهنم دارم ادامش میدم به نظرم بریم نویسنده بشیم🤣

    ۳ ماه پیش
  • یکی

    0

    سیسی اینجا بنویس مام بخونیم😂

    ۲ هفته پیش
  • فرنیا

    1

    چرا اینجوری تموم شد ؟؟ فصل دومش کوش؟؟😐😐

    ۳ هفته پیش
  • دلارام

    2

    رمانت خوب بود پس ادامه اش چیشد امیدوارم فصل دوم هم نوشته بشه تا اینجاشو نوشتی یه پارت دیگه مینوشتی تمومش میکردی ادمو میزاری تو خماری خوشت میاد

    ۴ هفته پیش
  • زهرا

    0

    رمان قوی بود نسبت به بقیه رمان ها که خوندم اما نصفه وسط رمان تموم شد قطعا ادامه داره این رمان اما چرا اینجور تموم شد نمیدونم اگر نویسنده داستان پیامم رو میخونی لطفا داستان رو تموم کنید

    ۴ هفته پیش
  • رعنا

    0

    چرا اینجوری تمومش کرد؟؟امکان داره فصل دو داشته باشه؟اخه چند تا رمان هایی که خوندم ۳ تا فصلم داشت ولی الان که جستجو کردم چیزی نیومد برام نویسنده عزیز اگه پیام ها رو میبینی لطفا به ادامه رمان بپرداز چون رمانت بسیار سطح بالایی داشت و قشنگ بود

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    1

    پ بقیش چیشدد😐😐

    ۱ ماه پیش
  • زینب

    1

    خب چیشد ارشام عاشق نفس بود ولی پارسا و نفس عاشق هم بودن ولی اخرش ارشام نفسو بغل کرد برد؟؟ چیشدد؟؟

    ۱ ماه پیش
  • Sahar

    7

    این همه ذوق و شوق بشین رمان بخون که آخرش به مسخره تموم بشه حداقل یه زحمت می دادی آخرشو قشنگ تموم میکردی مردمو مسخره کردی

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    چرا ادامه نداشت

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️