پارت چهل و ششم :

صدای ساز و نقاره قطع شد و مردی جا افتاده خطاب به متین گفت:
- متین بیا وسط.
- حاج عمو می‌خوای کبود تحویل زنم بدیم؟
مرد خندید و با چشم به وسط جمع اشاره کرد.
- پاشو ببینم چیزیم یادت مونده.
نگاه کنجکاوم را به متین دادم که لبخندی زد و بازویم را آرام فشرد و از من جدا شد.
- نترس، می‌خوایم ترکه بازی کنیم.
نمی‌دانستم جریان چیست، کنجکاو به جوان‌هایی که دایره زده بودند و وسط

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    حقت بود سهیلا جان ،آدم این قدر بی فکر ،سر خودت معلم بودی،خواهرت چقدر بهت تذکر داد ،بازم تا دقیقه نود با هاش در ارتباط بودی ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!