پارت چهل و چهارم :

***
کیف‌ام را روی دوش انداختم و خودم را به نجلا و مهلا رساندم.
- سلام ببخشید، یک کاره ضروری داشتم!
نجلا نگاه سرزنشگرش را از صورتم گرفت و به طرف پاساژ راه افتاد.
نجلا: بدویین تا شلوغ نشده.
به همراه مهلا قدم تند کردیم تا به نجلا برسیم.
یکی‌یکی مغازه‌ها را رد می‌کردم.
با سرتقی سعی می‌کردم نگرانی و اضطرابم روی چهره‌ام سایه نیندازد، چون از نگاه تیز بین نجلا چیزی دور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!