پارت پنجاه و یک :

لبم را تر کردم و با تردید به متین نزدیک شدم.
کمی نگاهش کردم، با عشق، با حسرت، با پشیمانی، با غم...
پتوی مسافرتی را باز کردم و تا نزدیکش شدم، آرنجش را پایین آورد و جدی نگاهم کرد.
دستپاچه گفتم:
- فکر کردم خوابی.
نیم خیز شد و روی مبل نشست، همانطور که میان موهایش دست می‌کشید تا مرتب‌شان کند، زیر لب گفت:
- برو وسایلتو جمع کن... میریم خونمون!
قلبم از لفظ خانه شور گرفت و گر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    1

    بهترین رمانه عاااااااالیییییی

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    والا از نهفته تو رو خدا ، خیلی هم عالیه ، امکان نداره کسی این رمان رو بخونه و پیگیر نباشه ، البته ناگفته نماند شما این مدت مثل قبل بار گذاری نکردین و این به شخصه داشت من رو دلسرد میکرد .

    ۲ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خود کرده رو تدبیر نیست ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️