تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و چهل و پنجم :
آنقدر عصبی بودم که ناخودآگاه، خندهای دیوانهوار روی لبانم نشست.
چندین بار عکسها را مرور کردم تا بفهمم از کدام زاویه گرفته شدهاند اما این عکسهای زوم، این عکسهایی که تنها روی صورتِ ما تمرکز داشتند، فقط بهخشم درونم اضافه میکردند.
جهت عکسها از جانب عمارت نبودند و کسی جز آقاناصر آنروز، در حیاط نبود. اما، او... نه! این ننگها به آقاناصر نمیچسبید... نمیدانم. آنقدر
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
راز
3خسته نباشید بانو رمان چند روز پارت گذاری نشده خدایی نکرده انشالله مریض نباشین نگرانتون هستیم بانو
۱۰ ماه پیشفاطمه ❤️
3آخی باباها همیشه درداشون رو درون خودشون میریزن بعد ما از روی ظاهرشون قضاوت میکنیم همیشه دل نگران بچه هان حتی اگه بروزش ندن🥲🌟💜🌟💜
۱۱ ماه پیشفخری
2خدا قوت نازنین جان عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت مانا 🌹❤🌹❤
۱۱ ماه پیشآمنه
2گناه داره پدر مهرو و واقعا سخته بدونی هم زندگی دخترت در خطره و هم از ازدواجش ناراحت باشی راستی خاتون هم توی خونه هست ولی من اون رو پیر زن احساس میکنم که نمیتوانه این کار رو انجام بده پارت عالی
۱۱ ماه پیشسهیل۲۹
3آخههه 🥲🥲🥲 حرفای پدر مهرو دردناک و پر از نگرانی
۱۱ ماه پیشراز
4بیچاره پدر مهرو چقد عجز و ناامیدی در وجودشه
۱۱ ماه پیشسوگند
3ممنون عالی بود قلمتون حرف نداره بانو جان
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بانو
0چرا خبری از پارت جدید نیست