تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و چهل و هشتم :
نفسی تازه کردم و گرچه، هوای اتاق اندکی اکسیژن برای تنفس نداشت.
باید شرم و حیا را کنار میگذاشتم؛ اگر بابا ذرّهای بهعلاقهی من شک میکرد، همهچیز را برهم میزد.
مجدد روی تخت، کنار بابا نشستم.
خجل سرم را زیر انداختم و با سر آستینهایم بازی کردم.
حرف زدن از علاقهام سخت بود آنهم مقابل بابا.
دل به دریا زدم و گفتم:
- آره، بهش... بهش علاقه دارم بابا.
بابا «اللهâ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی خانم مهربون♥
۹ ماه پیشپری مامان دخی
2حالا خوبه نگفت کتاب برعکس میخونید؟
۱۰ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
اونم میگه شک نکن😁🌹
۹ ماه پیشفاطمه ❤️
1خیلی عالیه 💜💜💜 چه خوشگل دستپاچه شد داوین جووون😁
۹ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی فاطمه جانم♥
۹ ماه پیشسهیل۲۹
1خوش برگشتید عالی بود
۱۰ ماه پیشراز
1وای اینا چقد قشنگن
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
1نازنین جان سپاس فراوان خسته نباشی گلم عالی بود قلمت مانا عزیزم💕💕💕💕