پارت صد و چهل و هشتم :

نفسی تازه کردم و گرچه، هوای اتاق اندکی اکسیژن برای تنفس نداشت.
باید شرم و حیا را کنار می‌گذاشتم؛ اگر بابا ذرّه‌ای به‌علاقه‌ی من شک میکرد، همه‌چیز را برهم میزد.
مجدد روی تخت، کنار بابا نشستم.
خجل سرم را زیر انداختم و با سر آستین‌هایم بازی کردم.
حرف زدن از علاقه‌ام سخت بود آن‌هم مقابل بابا.
دل به دریا زدم و گفتم:
- آره، بهش... بهش علاقه دارم بابا.
بابا «اللهâ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    نازنین جان سپاس فراوان خسته نباشی گلم عالی بود قلمت مانا عزیزم💕💕💕💕

    ۱۰ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی خانم مهربون♥

    ۹ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    2

    حالا خوبه نگفت کتاب برعکس میخونید؟

    ۱۰ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اونم میگه شک نکن😁🌹

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    خیلی عالیه 💜💜💜 چه خوشگل دستپاچه شد داوین جووون😁

    ۹ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی فاطمه جانم♥

    ۹ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    خوش برگشتید عالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • راز

    1

    وای اینا چقد قشنگن

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️