پارت صد و پنجاه و هشتم :

***
دیشب آن‌قدر خسته شده‌بودم که هیچ نفهمیدم در چه ساعتی از بامداد، خوابم برده بود!
بدون آن‌که چشمانِ سوزناکم را باز کنم، خمیازه‌ای بلندبالا کشیدم و با پشت دست، دریاچه‌ی گوشه‌ی لبم را پاک کردم.
غلتی روی تخت زده و به‌اجبار، باکمری خمیده و بدنی سنگین روی تخت نشستم.
با انگشتان مشت‌شده، چشمانم را ماساژ دادم بلکه، خستگی را با این‌کار از دیدگانم دور کنم.
به‌محض باز شدن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    3

    اینقدر با دقت می خوندم انگار قرار بود لحظات خصوصیش رو هم بنویسی 😅😁 ولی بد خورد تو حالمون جای حساسش تموم شد 💖😂

    ۸ ماه پیش
  • Zoha

    0

    راست میگی منم ناناحت شدمممم😔💔

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    شادی روحه پاشاجوان ناکام صلوات 🤣

    ۸ ماه پیش
  • پری مامان

    0

    ممنون زیبا بود. ولی یه سوال مهرو نمیترسه بعد از اتمام *** مثلا داوین مال اون نباشه که بهش اجازه میده؟

    ۸ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    نویسنده جان خدا قوت چرا جای حساس گذاشتی تو خماری🤨😔🙄 پارت هدیه 😀

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    2

    سپاس فراوان نازنین جان عالی بود خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️