پارت هشتاد و یک :
در امتداد این باغ، همان جادهی وسطی بود و پشتش باغ ما. همانجایی که آقا با عشق تکتک درختهایش را کاشته بود. به این قسمت از منطقه که میرسیدیم فاصلهی املاک حسینخانی و امیرخانی میشد یک جاده.
اشک توی چشمهایم جمع شد. ایستادم و به سمت خانهی پدری نگاه کردم. تمام آنهایی که هم دوستشان داشتم و هم ازشان دلگیر بودم همان نزدیکیها بودند و دل من حالا، برای تکتکشان پر میز
لطفا صبر کنید...

نسرین
0بسیار عالی