پارت نود و ششم :


میان خواستن و نخواستن، عشق و نفرت، داشتن و نداشتن فاصله کمتر از تار مو است. حالا داشتم می‌دیدم. توی سرسرای خانه‌ی سیف‌علی‌خان می‌دیدم. دلم به بازی افتاده بود و روزگار سر شوخی که نه، قصد مسخره کردنم را داشت.

چقدر به حسرت آغوش فرهاد، تنم را در تنهایی شب‌های مرطوب تابستان در آغوش کشیدم بودم؟ حالا که شب را در آغوش فرخ، صبح کرده بودم، فرهاد از آسمان افتاده بود، که چه؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسرین

    0

    عشق فرهاد رو دوست دارم

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    عزززیزم بالاخره اعتراف کردند😍

    ۲ سال پیش
  • ملیحه

    0

    فرخ و گلبهار دوست داشتنی😍

    ۲ سال پیش
  • انا

    2

    چقد دوست داشتم این دوتا عاشق هم بشن بلاخره اعتراف کردن

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    دلنشین ولطیف ممنون عالی بود👏🙏💐

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️