پارت نود و ششم :
میان خواستن و نخواستن، عشق و نفرت، داشتن و نداشتن فاصله کمتر از تار مو است. حالا داشتم میدیدم. توی سرسرای خانهی سیفعلیخان میدیدم. دلم به بازی افتاده بود و روزگار سر شوخی که نه، قصد مسخره کردنم را داشت.
چقدر به حسرت آغوش فرهاد، تنم را در تنهایی شبهای مرطوب تابستان در آغوش کشیدم بودم؟ حالا که شب را در آغوش فرخ، صبح کرده بودم، فرهاد از آسمان افتاده بود، که چه؟
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نسرین
0عشق فرهاد رو دوست دارم