پارت صد :
فرخ اتومبیل را روشن کرده بود. وقتی کنارش نشستم، رنگ پریده و نگاه خیره به روبرو، دلم را چنگ زد. قرار نبود ناامید شود. ناامید باشد. قرارمون جنگ بود و حالا او، در هم شکسته به نظر میرسید.
یک چیز را خوب میدانستم. به امثال سیف علی خان نمیشد اطمینان کرد! اصلا انگار بنای قدرت روی بیاطمینانی ساخته شده بود.
لبش را تر کرد و راه افتاد. چمدانهایمان روی صندلی عقب بودند. ا
لطفا صبر کنید...

ستی
0واقعا عالی دستت درد نکنه بانو