پارت صد :


فرخ اتومبیل را روشن کرده بود. وقتی کنارش نشستم، رنگ پریده و نگاه خیره به روبرو، دلم را چنگ زد. قرار نبود ناامید شود. ناامید باشد. قرارمون جنگ بود و حالا او، در هم شکسته به نظر می‌رسید.

یک چیز را خوب می‌دانستم.‌ به امثال سیف علی خان نمی‌شد اطمینان کرد! اصلا انگار بنای قدرت روی بی‌اطمینانی ساخته شده بود.

لبش را تر کرد و راه افتاد. چمدان‌هایمان روی صندلی عقب بودند. ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    0

    واقعا عالی دستت درد نکنه بانو

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    💐💐💐💐

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عجب 🙏

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    ممنون عالی بود👏🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️