پارت نود :
چشمهایم را که باز کردم، هوا تاریک بود. برای ثانیههایی یادم نمیآمد کجا هستم. خوابی نرم، روی آن روتختی لیزِ صورتی رنگ مرا ربوده بود. نمیفهمیدم چه ساعتی است. یکی گوشهی روتختی را کشیده بود رویم. عجیب میچسبید خنکای ملحفهاش با هوای گرم اتاق.
سر که برگرداندم فرخ ایستاده بود پشت پنجره. از سر و صدای تخت بود که برگشت و گفت: بیدار شدی؟
دستی کشیدم به چشمهایم و گفت
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسرین
0قلم بسیارزیبایی دارین
۱ سال پیشملیحه
1چقدر مرموز شد
۲ سال پیشAa
0مثل همیشه عالی🙏🌹
۲ سال پیشستاره
1این سیف علی خان چراکلابرنامه چیده برازندگی ایناهمش شوکه ش میکنه گلبهاراخوتازه دارن باهم گرم میشن اگه گذاشتین😐😉🤔
۲ سال پیشم.ر
0تازه داره شروع میشه چه راهی گلبهار انتخاب میکنه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسرین
0قلم بسیارزیبایی دارین