پارت هشتاد و ششم :
فشار دست فرخ روی بازویم بیشتر شد. انگار او هم انتظار نداشت، اولین مهمان متمدنها باشند. پدرِ فرهاد عصبی و رنگ پریده به نظر میرسید و مادرش با گونههای گلانداخته معذب!
- چیزی نیست!
فرخ زمزمهوار توی گوشم گفت و به چشمهایش گذرا نگاه کردم. پلکهایش را به هم گذاشت و باز کرد. انگار که میخواست بگوید: میدونم چقدر سختته. برای منم سخته. اما من حواسم بهت هست.
ق
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1رمان خیلی قشنگه جزییاتو میشه راحت تصور کرد ممنون از قلم زیباتون
۲ سال پیشهاوژین
1به به تفاهم 🤩بین فرخ وگلبهار داره بیشتر میشه من از اول رمان دوست نداشتم گلبهار با فرهاد باشه دقیقا مثل شهرزاد که دوست داشتم باقباد باشه 😁ولی اقتدار فرخ بیشتر وزرنگ ترم هست امیدوارم باهم بمونن🤔
۲ سال پیشملیحه
0چقدر این رمان شیرین و خواندنی هست
۲ سال پیشسمانه
1سلام رمانتون عالی هستش تا اینجا که خوندم لذت بردم
۲ سال پیشفاطمه
0عالی بودعزیزم ممنون🙏💜❤️👌🌺
۲ سال پیشستاره
1💐💐💐💐
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نسرین
0قلمتان مانا