تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و یک :
چند دقیقه توی سکوت نشسته بودیم.
من هنوز غرق فکرهای خودم بودم.
فکر حاج یوسف...
فکر امروز...
فکر شاهرخ...
یه خمیازه بلند کشیدم و سرم رو روی پشتی مبل تکیه دادم.
مامان همون لحظه نگاهم کرد.
_وای خدا... معلومه له شدی.
_خیلی...
دوباره خمیازه کشیدم.
چند ثانیه به تلویزیون خیره موندم و بعد بیهوا گفتم:
_مامان؟
_جانم؟
لطفا صبر کنید...
