پارت چهل و یک :


چند دقیقه توی سکوت نشسته بودیم.
من هنوز غرق فکرهای خودم بودم.

فکر حاج یوسف...

فکر امروز...

فکر شاهرخ...

یه خمیازه بلند کشیدم و سرم رو روی پشتی مبل تکیه دادم.

مامان همون لحظه نگاهم کرد.

_وای خدا... معلومه له شدی.

_خیلی...

دوباره خمیازه کشیدم.

چند ثانیه به تلویزیون خیره موندم و بعد بی‌هوا گفتم:

_مامان؟

_جانم؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
کپی شد!