تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هشتم :
از وقتی شاهرخ از اتاقم رفت، انگار یه چیزی توی دلم جا مونده بود.
دقیقترش این بود که یه چیزی کم شده بود.
خودم از این حس حرصم میگرفت.
پرونده رو باز کردم و خودکار رو برداشتم.
_تمرکز کن گلبرگ...
اما هر خطی که میخوندم، دو دقیقه بعد دوباره مجبور میشدم از اول بخونمش.
ذهنم اصلاً همراهی نمیکرد.
همش اون لحن خشک و سرد شاهرخ توی گوشم میپیچید.
با ح
لطفا صبر کنید...
