تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و پنجم :
گلبرگ
صدای زنگ در که بلند شد، قلبم بیاختیار تندتر زد.
نمیدونستم چرا شاید چون میدونستم پشت اون در، یه تصمیم بزرگ منتظرمه.
مامانم با لبخند گفت:
_گلی جان... برو درو باز کن.
چند لحظه سر جام موندم.
دستم رو روی لباسم کشیدم و یه نفس عمیق گرفتم.
_باشه مامان.
رفتم سمت در وقتی بازش کردم اولین چیزی که دیدم لبخند گرم مادر داراب بود.
همو
لطفا صبر کنید...
