پارت پنجاه و پنجم :

گلبرگ

صدای زنگ در که بلند شد، قلبم بی‌اختیار تندتر زد.

نمی‌دونستم چرا شاید چون می‌دونستم پشت اون در، یه تصمیم بزرگ منتظرمه.

مامانم با لبخند گفت:

_گلی جان... برو درو باز کن.

چند لحظه سر جام موندم.

دستم رو روی لباسم کشیدم و یه نفس عمیق گرفتم.

_باشه مامان.

رفتم سمت در وقتی بازش کردم اولین چیزی که دیدم لبخند گرم مادر داراب بود.

همو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️