تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هشتم :
درِ اتاق که آروم پشت سرشون بسته شد، سکوتی سنگین بینشون نشست.
گلبرگ کنار پنجره ایستاده بود و دستهاش رو توی هم گره کرده بود و نگاهش به حیاط خونه بود.
صدای خندهی آروم بزرگترها از پذیرایی میاومد، اما داخل اتاق، انگار زمان کندتر میگذشت.
داراب چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
نه بیش از حد نزدیک شده بود و نه فاصلهای میگرفت که رسمی به نظر برسه.<
لطفا صبر کنید...
