تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و سوم :
نگاهش روی من نشست.
_ولی بعضی آدمها هنوز ظرفیت تشخیص آدم درست از غلط رو ندارن.
داراب لبخند تلخی زد.
_فکر کنم این انتخاب به خودشون مربوط باشه.
شاهرخ یه قدم دیگه جلو رفت.
_فکر کنم دیگه نمیخوام اینجا ببینمت.
سالن کاملاً ساکت شده بود.
داراب ابرو بالا انداخت.
_ببخشید؟
_واضح حرف زدم.
_شما حق ندارین...
_حقشو دارم.
لطفا صبر کنید...
