تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هفتم :
از اینکه اسمش رو با این همه درد به زبون آورده بود، عصبیتر شد.. خودش هم نمیدونست از چی عصبانیه.
از داراب؟از گلبرگ؟یا از خودش؟
سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
چشمهاش رو برای چند ثانیه بست.
اما باز هم تصویر چند ساعت قبل جلوی چشمش اومد.
فکش محکم قفل شد.
زیر لب گفت:
_چرا؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با عصبانیت ادامه داد:
_چ
لطفا صبر کنید...
