تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه :
دانای کل
چند دقیقه گذشته بود.
گرمای خونه هیچ اثری روی حال شاهرخ نداشت.
همونطور روبهروی پنجره ایستاده بود.
دستهاش توی جیب شلوارش مشت شده بودن و نگاهش از شیشه رد شده بود و به تاریکی خیابون دوخته شده بود.
نه ماشینها رو میدید نه آدمهایی که از پیادهرو رد میشدن...
انگار اصلاً اونجا نبود نگین از روی مبل بلند شد.
چند لحظه فقط به پشت شاÙ
لطفا صبر کنید...
