پارت پنجاه و سوم :

گلبرگ

چند ثانیه بعد از رفتن شاهرخ، هنوز نگاهم روی در مونده بود.
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ذهنم رو جمع کنم.

_بس کن گلبرگ...

زیر لب به خودم گفتم:

_اون فقط اومده بود درباره‌ی کار حرف بزنه...

همین.
صدای سرفه‌ی آرومی باعث شد از فکرم بیرون بیام.

سرم رو بلند کردم و دیدم داراب هنوز جلوی در ایستاده بود.

جعبه‌ی شیرینی رو توی دستش گرفته بود و با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    شاهرخ حتما باید از دور گلبرگ رو میدید این همه سال نزدیکش بود نمیخواست ببینتش حالا ک دست نیافتنی شده عزیز شده براش خدا قوت نویسنده جان

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • فری

    0

    کاش برای داراب اتفاقی نیفته. چرا شاهرخ خیانت خودشو نمی بینه و همچنان دربرابر گلبرگ محق رفتار میکنه؟!🙄

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    بله متاسفانه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️