تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت شصت :
گلبرگ بیاختیار به صورتش نگاه کرد.
نمیدونست چی بگه برای اینکه مدتها بود کسی انقدر آروم، بدون توقع و بدون اینکه بخواد تصمیمی رو بهش تحمیل کنه، باهاش حرف نزده بود.
لرزشی از سقف اومد.
گلبرگ اخم کرد و گفت:
_شنیدین؟
داراب سرش رو بالا گرفت.
قبل از اینکه چیزی بگه، لوستر اتاق خیلی آروم شروع کرد به تکون خوردن.
چند ثانیه بعد زمین زیر پاشون لرزید.
لطفا صبر کنید...
