پارت پنجاه و یک :




نگین چند لحظه همون‌طور سرش رو روی سینه‌ی شاهرخ نگه داشته بود صدای ضربان قلبش آروم نبود...

تند بود.بی‌قرار بود.

آروم سرش رو بالا آورد و توی چشم‌های شاهرخ خیره شد.

_یه چیزی بپرسم...؟

شاهرخ نگاهش کرد.

_بپرس.

نگین لب پایینش رو بین دندون‌هاش گرفت.

انگار از جواب سؤالش می‌ترسید.

_راستشو بگو...

یه مکث کوتاه کرد.

_به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فری

    1

    این مردک با خودش چند چنده🥴

    دیروز
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    دیوونه شده

    دیروز
کپی شد!