تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و یک :
نگین چند لحظه همونطور سرش رو روی سینهی شاهرخ نگه داشته بود صدای ضربان قلبش آروم نبود...
تند بود.بیقرار بود.
آروم سرش رو بالا آورد و توی چشمهای شاهرخ خیره شد.
_یه چیزی بپرسم...؟
شاهرخ نگاهش کرد.
_بپرس.
نگین لب پایینش رو بین دندونهاش گرفت.
انگار از جواب سؤالش میترسید.
_راستشو بگو...
یه مکث کوتاه کرد.
_به

لطفا صبر کنید...

فری
1این مردک با خودش چند چنده🥴