تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و چهارم :
درِ پارکینگ شرکت که پشت سر ماشین مشکی شاهرخ بسته شد، صدای لاستیکهاش روی آسفالت پیچید.
پاش بیاختیار بیشتر روی پدال گاز نشست.
موتور غرید و ماشین مثل تیر از محوطه زد بیرون.
داخل ماشینش سکوت بود نه آهنگی پخش میشد نه هیچچیزی.
فقط صدای نفسهای سنگین شاهرخ اتاقک ماشینش رو پر کرده بود
نگاهش به خیابون بود، اما ذهنش کیلومترها دورتر سیر میکرد
<

لطفا صبر کنید...

عسل
0من میگم شاهرخ داراب رو میکشه وگلبرگ اخرش با برادر داراب عروسی میکنه 🤔