تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و ششم :
پرده هنوز توی دستهای گلبرگ بود.
چشمهاش روی ماشین مشکی رنگی که کنار خیابون ایستاده بود، ثابت مونده بود.
قلبش بیدلیل محکم میزد.
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادش رفته بود.
مادر داراب که متوجه سکوت ناگهانی گلبرگ شده بود، با نگرانی پرسید:
_گلی جان؟
گلبرگ انگار تازه از فکر بیرون اومد.
آروم پرده رو کمی بیشتر کنار زد.
لطفا صبر کنید...
