خلاصه رمان :
آرون، مامور مخفی و حرفهای یک سازمان جاسوسی، برای پیدا کردنِ یه شخص خطرناک و مهم، که گفته میشه مغز متفکر یک سازمان دیگهست، دستور میگیره تا برای مدتی به ایران برگرده. طی اطلاعاتی که سازمانش بهش داده اون باید از دختری شروع کنه که آخرین دیدار رو با اون آدم داشته و تنها رابط برای پیدا کردن اون شخص خطرناکه. اولش با اعتماد به نفس کامل پیش میره اما با رازهایی که پشت سر هم کشف میکنه، میتونه مسیر درستش رو حفظ کنه و مثل بقیهی ماموریتهاش با موفقیت برگرده؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان عاصی - پارت 37
به ناچار به سمت مانیتور برگشتم. همهچیز توی زندگی من زوری بود و انگار دیدن این حجم از خشونت هم بدون در نظر گرفتن سنم زوری بود. بغض گلوم رو گرفته بود و با چشمهای پر از اشک و چونه ای که از شدت حرص میلرزید به مانیتور و فیلمهای وحشیانهای که ازش پخش میشد زل زدم. فیلمها و داستانها متفاوت بود و ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 36
مرد دقیقا پشت سرم بود. در بسته شد و فضای داخل اونجا تاریک شد. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای بوقهای ریز و با فاصلهای رو درست از پشت سرم شنیدم. احتمالا الکترون ها داشتن کار خودشون رو میکردن. مانیتور مقابلم روشن شد و نور سفید رنگش برای یک لحظه چشمم رو زد. کنجکاو شده بودم. قرار بود چی ببینم؟ ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 35
"گذشته" "اکتای" همیشه وقتی که فکر میکنیم زندگی از این بدتر نمیشه، اتفاقی میفته و شرایطت جوری جابهجا میشه که میبینی نه! انگار بدتر از این هم هست. مثل شرایط من توی این سن. فکر میکردم تهِ سختگیری بابا به یه مدرسهی نمونهی دیگه ختم میشه اما بابا هدفهای دیگهای توی ذهنش داشت. دقیقا دو روز ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 34
اولش فکر کردم اشتباه شنیدم. ماتم برد و چند ثانیه بهش خیره شدم. بعد که حرفش هضم شد انگار از گوشهام دود بلند شد! حرفش تا تهِ مغزم رو سوزونده بود. از اونجایی که همیشه از دیگران تعریف شنیده بودم، عادت نداشتم و انگار حرفش برام سنگین تموم شده بود. خندهی ناباوری روی لبم نشست و کمکم تبدیل به قهقهه شد!...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
راضیه
در پارت 110به نظر من نگفتن حقیقت همیشه برات باعث دردسر میشه. هرچند گفتنش هم براش دردسر میشد ولی اعتماد به مامور پلیس فکر کنم براش بهتر بود😊
۹ ساعت پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
در پارت 371الهی بگردم چقدر اذیت می کنن اکتای رو 🥲💔
دیروزNana
در پارت 372اینقدر از باباهه بدم میاد که دلم میخواد بزنم لهش کنم
۲ روز پیشدلارام
در پارت 371یعنی چی من گیج شدم باباش اگه نظامیه پس چرا میگن اکتای تروریسته من به این انگلیسی ها شدید مشکوکم. اصلا حس خوبی ندارم آرونم دقیقا یه بازیچس خودش خبر نداره
۲ روز پیشدلارام
در پارت 360بازم میگم خدا لعنت کنه همچین ادمهایی رو همچین پدر مادرهایی رو چرا انقدر به بچه هاشون ظلم میکنن
۲ روز پیشدلارام
در پارت 350وای منم استرس گرفتم الهی بگردم چرا انقدر اذیتش میکنن یعنی واقعا با همه نابغه ها این کارو میکنن و باید این مرحله رد کنن ک بفهمن؟؟ خدا ازتون نگذره کشتین این بچه رو
۲ روز پیشدلارام
در پارت 340راست میگه دیگه دختر یکم عقلتو بکار بنداز ای بابا کشتی بدبختو
۲ روز پیشدلارام
در پارت 320چرا انقدر قشنگن اینا کناره هم قلبم رفت دقیقا مثل گندم و پدرام 💖همونطور ک گندم به مهیار نمیاد اریلم به آرون نمیاد😔
۲ روز پیشدلارام
در پارت 300آرون خیلی خوبه ولی دوست دارم اریل فقط واسه اکتای بمونه آرون براش فقط یه رفیق و برادر خوب باشه
۲ روز پیشدلارام
در پارت 290بین این سه تا بیشتر نگران اریلم گناه داره هرکی وارد زندگیش میشه یه داستانی پشتش هست حسمم اصلا به این گروه جاسوسی خوب نیست انگار یه نقشه های شومی تو سرشونه
۲ روز پیشدلارام
در پارت 260چقدر از این پدرا متنفرم
۲ روز پیشدلارام
در پارت 220آریل قشنگم چقدر ناراحت بود خداکنه آرونم دلشو نشکنه ک میدونم دخترمون بازم میشکنه🥺🥺اصلا دوست ندارم غمگین باشه اخه خیلی نازو مهربونه
۲ روز پیشزری
در پارت 213اصلا نمیتونم تصور کنم روزیو که آریل بفهمه 😖😖🤕
۱ ماه پیشدلارام
در پارت 210دقیقا منم بی صبرانه منتظره اون روزم🥰🥰
۲ روز پیشدلارام
در پارت 210ولی من میگم واسه دل خوشی اریلم که شده به نوچه هاش میگه چندتا مشت بزنین فک کنه پارتنرش زده😂😂
۲ روز پیش

راضیه
در پارت 160بسیار جذاب🥰 همیشه با خودم میگم نویسنده ها چقد میتونن دنیای خوبی داشته وقتی ناراحت و غمگین بنویسی، وقتی شادی بنویسی برام خیلی جالبه😍 موفق باشید ❤️