دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه عاصی اثر صبا سروین

رمان عاصی

  • زبان فارسی
  • 43.4K 👁
  • 249 ❤️
  • 737 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

آرون، مامور مخفی و حرفه‌ای یک سازمان جاسوسی، برای پیدا کردنِ یه شخص خطرناک و مهم، که گفته می‌شه مغز متفکر یک سازمان دیگه‌ست، دستور می‌گیره تا برای مدتی به ایران برگرده. طی اطلاعاتی که سازمانش بهش داده اون باید از دختری شروع کنه که آخرین دیدار رو با اون آدم داشته و تنها رابط برای پیدا کردن اون شخص خطرناکه. اولش با اعتماد به نفس کامل پیش میره اما با رازهایی که پشت سر هم کشف می‌کنه، می‌تونه مسیر درستش رو حفظ کنه و مثل بقیه‌ی ماموریت‌هاش با موفقیت برگرده؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
به تو که فکر می‌کنم همه‌ی چیزایی که قبل تو داشتم و همه‌ی چیزی که قبل تو بودم از یادم می‌ره.
گاهی وقتا فکر می‌کنم شاید من زیادی روشن بودم و واقعا انگار همون‌طور که می‌گفتن این دنیا عاشقِ تاریکی بود!
تو اومدی و تمامِ رنگای دنیای منو توی سیاهیِ دنیای خودت حل کردی! تو منم تو خودت حل کردی و حالا که نیستی انگار از من یه رنگین کمون بزرگ مونده که رنگاش کم‌کم دارن محو می‌شن و باز فقط سیاهی جاشون‌رو می‌گیره.
------
"برشی از آینده"
پشت خط مسابقه خیمه زده بر روی موتورم بودم و با چرخوندن گاز و ایجاد صدای وحشتناکی از اگزوز برای حریف آشنای خودم کری می‌خوندم. همیشه یک دقیقه‌‌ی قبل از شروع مسابقات، باعث می‌شد صدای قلبم رو کاملا واضح حس کنم.
نگاهش به سمتم برگشت و لحظه‌ای پوزخند زدم، تفنگ شلیک شد و ما هر دو همزمان از جا کنده شدیم. سرعتمون رو هر لحظه بیشتر کردیم و به چند ثانیه نرسید که از پیست خارج شدیم و به اتوبان رسیدیم.
من با نهایت سرعت می‌رفتم و اون‌هم نزدیک به من می‌اومد. با چرخوندن فرمونم با مهارت از بین ماشین‌ها می‌گذشتم. صدای غرش موتورِ محبوبم، توی کلاه کاسکتم می‌پیچید و باعث می‌شد با لذت بیشتری گاز بدم.
از پشت شیشه‌ی مشکی و ماتِ کلاهم، مردمِ داخل ماشین رو به صورت لحظه‌ای می‌دیدم که با حیرت سرشون به سمت ما برمی‌گشت! این توجه از سمت مردم؛ یا برای سرعت زیادمون بود و یا برای صدای وحشتناکی که از فاصله‌ی خیلی دورتری، از قبل به گوششون رسیده بود.
لاین سرعت رو می‌رفتم و نگاهم دقیق به روبه‌رو بود. عقربه‌ی قرمز صفحه کیلومتر هنوز جا داشت، تا به آخرین حدش برسه. صدای آژیر ماشین پلیس توجهم رو جلب کرد. نگاهی به اون کردم و اون با نشون دادن لایک با انگشت شستش بهم اشاره کرد. سرم رو پایین آوردم و گاز رو تا آخرین حد پیچوندم. صدای آژیر دور و دورتر شد. خصلت موتور سنگین همین بود، توی سرعت کسی حریفش نبود، جز یکی مثل خودش!
عقربه‌ی صفحه دیگه جایی برای پایین‌تر اومدن نداشت و من با خنده‌ای بلند در حال لذت بردنِ فرارمون از پلیس بودم. یک لحظه شد که ماشینی از لاین وسط به عمد نزدیکم گرفت و تقریبا لحظه ای راهم رو سد کرد و من با اون سرعت بسیار بالا، تعادلم از دست رفت و با نزدیک شدن به گارد ریل، محکم زمین خوردم....
موتور از دستم رها شد، چند دور چرخیدم و صدای بدی از شدت ضربه‌ی سرم با زمین، توی کلاهم پیچید... مسافتی رو، روی زمین کشیده شدم و لباس مخصوصم داشت تنم رو می‌سوزوند. دو دستم ناخوداگاه و مثل سپر دو طرف کلاهم بود و توی لحظه‌ی قبل از بسته شدن چشمام، فقط آرزو می‌کردم که ماشین‌های لاین تندرو از روم رد نشن...!
****
"آرون"
"زمان حال"
دویست و نودو هفت...
دویست و نودو هشت...
دویست و نودو نه...
سیصد...!
با یک پرش سریع از جام بلند شدم. نفس سنگین و پرشتابم رو با، بازدم عمیقی بیرون دادم. بخار هوای گرم درونِ سینه‌م توی هوا پخش و محو شد. شنا رفتن برام لذتی داشت وصف ناپذیر...!
انگار هر چی بیشتر می‌گذشت اثر تعدادش کمتر می‌شد و به عضلاتم اثر نمی‌کرد. کفِ دستامو برای تکوندن خاکش، چند بار به هم مالیدم. عرق روی پیشونیم رو با انگشت اشاره کنار زدم و راه افتادم به سمت ساختمون.
صدای مبارزه‌ی تمرینیِ بچه‌ها توی محوطه‌ی سردِ سازمان، با اون دیوارای وحشتناک بلندش پیچیده بود. دستم رو به پشت کمرم رسوندم و تی‌شرتی که حتی توی اون سرما، از شدت عرق به کمرم چسبیده بود رو جدا کردم.
با نگاه به سیمون که سخت مشغول اموزش بود وارد ساختمون شدم. وقت دوش گرفتن بود و بعدش جلسه‌ی مهم سازمان، که از خیلی وقت قبل صحبتش بود.
وارد اتاقکم شدم و تیشرتم رو کندم. از توی آینه به رد زخم نسبتا عمیقِ روی سینه‌م نگاه کردم.
داشت خوب می‌شد!
دوش پنج دقیقه‌ای هر روز صبحم رو گرفتم و بیرون اومدم. حوله‌رو روی موهام کشیدم و خواستم بهم ریختگی موهام رو با دست درست کنم که... بدتر شد!
کلافه از روتینِ هرروز صبحم و وقتی که برای مرتب کردن موهام باقی نمی‌موند، حوله‌رو پرت کردم و لباسِ مخصوصم رو پوشیدم.
مچ دستم بالا اومد و عقربه‌ی نقره‌ای رنگ ساعتم عدد 8:20 رو نشون داد.
وقت رفتن بود، جلسه تا ده دقیقه دیگه شروع می‌شد و من از دیر کردن متنفر بودم.
راهروی طولانی و باریک سازمان رو طی کردم و در انتها به سمت راست رفتم. سرامیک های‌ دودی رنگ و دیوارهای تماما خاکستریِ روشنش، دقیقا یادآورِ خنثی بودن حال‌وهوای زندگی تمام افراد این‌جا بود. ما تقریبا تمام زندگیمون رو آموزش دیده بودیم و زندگی و آدم‌هایی که می‌شناختیم به همین ساختمون نه چندان کوچیک خلاصه می‌شد!
راهروی بعدی هم پیچیدم، ساختمون به طرز عجیبی پیچ‌در‌پیچ و گمراه کننده ساخته شده بود، طوری که اگر بارهاو بارها از تمام راهرو‌هاش عبور نکرده باشی، ممکنه از دستت در بره و توش گم بشی!
این شکل پیچیده‌ی مهندسی، دقیقا برای این بود که اگر حتی بر فرض محال، غریبه‌ای وارد شد و بر فرض محال‌تر تونست از اتاق‌های فوق امنیتی خارج بشه، نتونه به راحتی فرار کنه!
بالاخره بعد از حدود هشت دقیقه پیاده‌روی توی راهروها به آسانسور سفید رنگ رسیدم. این آسانسور برای اعضای VIP بود و صرفا، فقط برای رسیدن به اتاق جلسات فوق امنیتی و مهم سازمان استفاده می‌شد.
طبقه 3_ رو زدم و کمی بعد در آسانسور باز شد.
وارد اتاق شدم و طبق قانون، بی‌حرف، سرجای مخصوصم نشستم. نگاهم نامحسوس روی اعضا چرخید و در نهایت به میز دوخته شد. نُه نفر بودیم و از بین تمام اعضا، فقط ده نفر حق ورود به این جلسات رو داشتن و یکی‌شون من بودم. کمی بعد سیمون هم اومد و وقتی نشست، همه‌ی سرها برای شروع جلسه به سمت فِدِرو برگشت.
فدرو با همون چشم‌های سرد و یخیِ همیشگیش، همه‌رو از نظر گذروند و صاف سرجاش ایستاد. چراغ ها خاموش شد و تصویر صفحه‌ی سفید روبه‌رو واضح‌تر شد.
تصویر، یک علامت سوال بزرگ، به رنگ قرمز بود!
چشمم رو از صفحه گرفتم و به دهان فدرو دوختم. با صدای خشک و لحن سردش شروع به صحبت کرد.
-همون‌طور که می‌دونید، سازمان برای عملیات‌های خیلی مهمش از اعضای ویژه‌ش، که شماها می‌شید استفاده می‌کنه!
توی تمام عملیات‌ها ما مجموعا از دو یا نهایت سه نفر از اعضای VIP استفاده می‌کنیم و اون‌ها تیمشون رو فرماندهی می‌کنن.
کمی سکوت کرد. چند قدم، در عرضِ اتاق راه رفت و بعد ادامه داد:
-توی عملیاتی که الان می‌خوام ازش صحبت کنم...
ایستاد و دو دستش از پشت به‌هم قلاب شد.
-ما فقط به یک نفر از شما نیاز داریم.
بدون تیمِتون!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان عاصی

  • راضیه

    در پارت 160

    بسیار جذاب🥰 همیشه با خودم میگم نویسنده ها چقد میتونن دنیای خوبی داشته وقتی ناراحت و غمگین بنویسی، وقتی شادی بنویسی برام خیلی جالبه😍 موفق باشید ❤️

    ۳ ساعت پیش
  • راضیه

    در پارت 110

    به نظر من نگفتن حقیقت همیشه برات باعث دردسر میشه. هرچند گفتنش هم براش دردسر میشد ولی اعتماد به مامور پلیس فکر کنم براش بهتر بود😊

    ۹ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    در پارت 371

    الهی بگردم چقدر اذیت می کنن اکتای رو 🥲💔

    دیروز
  • Nana

    در پارت 372

    اینقدر از باباهه بدم میاد که دلم میخواد بزنم لهش کنم

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 371

    یعنی چی من گیج شدم باباش اگه نظامیه پس چرا میگن اکتای تروریسته من به این انگلیسی ها شدید مشکوکم. اصلا حس خوبی ندارم آرونم دقیقا یه بازیچس خودش خبر نداره

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 360

    بازم میگم خدا لعنت کنه همچین ادمهایی رو همچین پدر مادرهایی رو چرا انقدر به بچه هاشون ظلم میکنن

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 350

    وای منم استرس گرفتم الهی بگردم چرا انقدر اذیتش میکنن یعنی واقعا با همه نابغه ها این کارو میکنن و باید این مرحله رد کنن ک بفهمن؟؟ خدا ازتون نگذره کشتین این بچه رو

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 340

    راست میگه دیگه دختر یکم عقلتو بکار بنداز ای بابا کشتی بدبختو

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 320

    چرا انقدر قشنگن اینا کناره هم قلبم رفت دقیقا مثل گندم و پدرام 💖همونطور ک گندم به مهیار نمیاد اریلم به آرون نمیاد😔

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 300

    آرون خیلی خوبه ولی دوست دارم اریل فقط واسه اکتای بمونه آرون براش فقط یه رفیق و برادر خوب باشه

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 290

    بین این سه تا بیشتر نگران اریلم گناه داره هرکی وارد زندگیش میشه یه داستانی پشتش هست حسمم اصلا به این گروه جاسوسی خوب نیست انگار یه نقشه های شومی تو سرشونه

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 260

    چقدر از این پدرا متنفرم

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 220

    آریل قشنگم چقدر ناراحت بود خداکنه آرونم دلشو نشکنه ک میدونم دخترمون بازم میشکنه🥺🥺اصلا دوست ندارم غمگین باشه اخه خیلی نازو مهربونه

    ۲ روز پیش
  • زری

    در پارت 213

    اصلا نمیتونم تصور کنم روزیو که آریل بفهمه 😖😖🤕

    ۱ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 210

    دقیقا منم بی صبرانه منتظره اون روزم🥰🥰

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 210

    ولی من میگم واسه دل خوشی اریلم که شده به نوچه هاش میگه چندتا مشت بزنین فک کنه پارتنرش زده😂😂

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️