پارت یک :
سخن نویسنده:
بعد سالها دوباره با ژانر جنایی برگشتم. از وقتی تقدیر خونین رو نوشتم خیلی وقت گذشته و امیدوارم این یکی حسابی به دلتون بشینه چون؟ این با اون فرق داره! پیش از هرچیز از خانم ستاره لطفی و زهرا رمضانی ممنونم که کمک کردن و باعث شدن ذهنم باز بشه.
چیزی که اهمیت زیادی داره روحیه خوانندههای این رمان هست. تا حد امکان در تلاشم که این اثر به درد همه روحیهای بخوره اما از کسانی که روحیات لطیف، حساس و ظریفی دارند تمنا دارم این رمان رو نخونند. چون این اثر شدیدا روی شکنجه و آزار و اذیت مانور میده. همونطور که از اسمش مشخصه توی محور مسائل ممنوعه میگرده که باز نمیشن و در حد انتقال مفهوم هستند اما در رابطه با صحنههای جنایی، هیچ ارفاقی نیست و کامل و واضح قراره همهچیز توصیف بشه. پس اگر تحمل خوندن متنهای چندشآور، خونریزی و شکنجه رو ندارید، نخونید.
توجه: این اثر دارای انتقال درک بیماری مرتبط به روانشناسی و مدارک علمی است.
به نام خدا
صدای زجههایش شاید گوش فلک را کر میکرد اما قرار نبود روی پسری که آخرین دلسوزیاش را فدای قطع نکردن انگشت اشاره نفر کناریش کرده بود، تاثیر بگذارد. سجاد احمدی، مردی که نامش را به وفور از دهان دیگران شنیده بود. پسری که به عنوان پادوی ابریشم سرخ میان خلافکارهای این شاخه نامش بر زبان افتاده اما هیچکس جرئت نداشت او را اینچنین بیارزش خطاب کند. او به گویی محبوب ابریشم سرخ به حساب میآمد و هر کس که به این پسر بیاحترامی میکرد، انگار به ابریشم سرخ بیادبی کرده بود. از آخرین باری که یکی از نگهبان هایش را سر برید چون سجاد را بخاطر بدبختیاش مسخره کرده بود، هیچکس جرئت نداشت به چشم های این پسر حتی نیمنگاهی بیاندازد.
با نزدیک شدن جلاد، باری دیگر تمام عزمش را جزم کرد و صدایش را از ته گلویش بالا آورد. نعره کشید و تقاضا کرد تا موهایش را رها کنند. التماس کرد تا آن میخ داغ را توی نافش که از قبل برشته شده بود، فرو نکنند اما مگر برایشان اهمیت داشت؟ او را هنگامی گرفته بودند که سعی داشت آخرین محموله را فراری دهد. اگر ابریشم سرخ او را همان موقع سر بریده بود، شاید حالش به دل او سوخته و رحم کرده بود اما قرار نبود به همین راحتی بمیرد. میخ درون گوشت زخمی و خونیاش فرو رفت و جیغش را در آورد. این بار دهمی بود که داشتند او را شکنجه میکردند تا نام کسانی که همدستش بودند را لو بدهد. بار ها اسامیه توی ذهنش را بیان کرده بود. زمزمه وار، نعره کشان، گریان و هر لحنی که نیاز بود به کار گرفته بود تا باورش کنند. محمد نجفی، علی رمضانی و طاها مونیخ. سه نفری که قرار بود وقتی او دخترها را از اتاق های کوچک خارج میکرد، نگهبان ها را بی هوش کرده و فراریشان بدهند. اما فقط او گیر افتاده بود و آن سه نفر با یک چشم برهم زدن ناپدید شده بودند. ابریشم سرخ هنوز به سراغش نیامده بود اما میدانست وقتی بیاید دیگر چیزی از روح و جسمش باقی نمیماند. ابریشم سرخ با کسی سر رحم نداشت، کلمهی رحم را اصلا درک نمیکرد.
بوی گوشت سوخته فضای نیمهتاریک زیرزمین را پر کرده است. شکنجهگر عقب رفت و میخ را که با انبر گرفته بود، دوباره روی آتش نگه داشت تا مجدد داغ گردد. پسر خمار گونه به داغ شدن و قرمز گشتن میخ آهنی نگریست. با همهی اینها هنوز حاضر بود بیست بار دیگر این میخ را درون بدنش فرو کنند اما آن زن شیطانی را به چشم نبیند.
سجاد در حالی که به دیوار روبرویش تکیه داده و بوی گوشت سوخته را استشمام میکرد، پاهایش را روی هم گرداند و نگاه بی رمقش را به پسر بیست سالهی روبرویش دوخت. پسری که رضا نام داشت و بخاطر یتیم بودنش، به این گروه پیوسته بود. کسی که از اعتماد و لطف بانو سو استفاده کرده و حالا داشت تقاص خیانتش را پس میداد. سجاد دست به سینه نگاهش را از پسر که خون از دهانش بیرون آمده و داشت از زخمش چرک بیرون میزد، پایین آورد. گویا یکی از بچهها دندانش را شکسته بود. وقتی به شکم چرک آلود و بد بوی پسر رسید کلافه آب دهانش را بر زمین سیمانی انداخت و با صدای زمختش که بدجور در زیرزمین پیچید پرسید:
- هنوز نمیخوای چیزی بگی؟ برات بس نیست؟
رضا که مثل بچههای خردسال گریه می کرد، سرش را به چپ و راست تکان داد. به سختی از لای زبان زخم شده و لب های پاره گشته زمزمه کرد:
- چند بار بگم؟ طاها مونیخ...
سجاد دستش را در هوا تکان داد تا مانع از حرف زدن پسر شود. سپس تکیهاش را از دیوار گرفت و جلو آمد. وقتی به آن پسر زخمی و کبود نزدیک شد، خم گشت و پایش را بالا آورد. آن را روی زانوی آسیب دیدهی پسر نهاد که قبل تر هنگام فرار آن را شکسته بودند. رضا دادش به هوا رفت و به خود پیچید اما زنجیرها نمی گذاشتند آزادانه دردش را ابراز کند. در حالی که به خود میپیچید و گریه میکرد، موهایش در دستان بهداد کشیده شد و در کمال بیرحمی میخ تازه داغ شده هم درون ناف برشته و تاول زدهاش توسط سهراب فرو رفت. پسر از عجز و ناتوانی که به صندلی بسته شده بود، نعرهای از اعماق وجودش کشید. طوری که گلویش آسیب دید و به گمانم حنجرهاش پاره شد. در همان حین سجاد در صورتش با کمال بیرحمی و وقاحت گفت:
- این اَدا اطوار ها دردی رو دوا نمیکنه.
کمی سکوت و صدای نعره مرد همهجا را در برگرفت. طوری که گویی هرگز قرار نبود تمام شود. دردی ابدی که پایانش قابل تصور نیست. صدای جلز و ولز گوشت در آن زیرزمین طنین انداز شده بود که کسی صدایش زد.
- آقا سجاد، محموله جدید رسیده.
سجاد بیخیال ادامهی بازجویی شد و سرش را بالا آورد. در میان استشمام بوی گوشت کباب شده، با دیدن ده زن و مرد تازه رسیده که همگی ترسیده و وحشت زده بودند، پوزخند زد. زانویش را پایین آورد و در حالی که رضا را پشت سرش رها میکرد تا توسط شکنجگرهایش زجر بکشد تا زبان باز کند، به محموله جدید نزدیک شد. آرش که او را آقا سجاد نامیده بود کنار رفت تا راه برایش باز شود. ده مرد نگهبان دیگر نیز کنار ایستادهبودند اما طوری که راه بازگشت مسدود باشد و همزمان سرشان پایین بود تا با سجاد چشم تو چشم نشوند. آرش همانطور که کنار سجاد ایستاده و با نگاهی متکبر آن زن و مرد هایی که از تمام رنج سنی بودند را از بالا مینگریست، گفت:
- یکیشون خیلی تلاش کرد فرار کنه.
با انگشت اشاره دختر جوانی را نشان داد که تنها بیست سال سن داشت. یک دختر آشفته که شالش را پاره کرده بودند. مانتویش خاکی و خونی بود و شلوارش نیز به شدت آلوده به ادرار و مدفوع است. گویی از ترس خودش را خراب کرده باشد.
سجاد با دقت دخترک را نگریست. داشت از آرنجش خون میآمد. گونهی سمت راستش نیز کبود شده است. خب گویا کتک خورده اما اگر بار ها تلاش کرده فرار کند قطعا امیدی دارد. یعنی کسی آن طرف این دیوار ها انتظارش را میکشد؟
خب، دیگر اهمیتی ندارد! پوزخند زد و با لحنی که هیچ خوشایند نبود چیزی زمزمه کرد. طوری که صدایش به مانند نوای فراخوان شیطان به گوش رسید.
- بیارش توی اتاق!
آرش به سرعت لبخند گشادی بر لب نشاند و چشم بلند بالایی گفت. داشت چاپلوسی میکرد! این را خر هم میفهمید چه رسد به سجاد که خود سروان دایره جنایی بود. اما سجاد اهمیتی نداد، با اشتیاق به سمت اتاقی که در آن زیر زمین بزرگ، با سیمان و بلوک ساخته شده بود قدم برداشت. از کنار منقل های آتش گذشت و توجهی به ابزار شکنجه نکرد. وقتی در اتاق را گشود و واردش شد، تخت سفید رنگ به او لبخند زد و بعد صدای داد و هوار دخترک به گوش رسید که تقلا می کرد و سعی داشت فرار کند. به هر حال او حقش بود آخرین تلاشهایش را برای نجات بکند و سجاد نیز مایل بود با لذت تمام به اولین التماسهایش گوش بدهد.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چاکریم😎
۳ هفته پیشرها اصغری
0شروع بسیار خوبی داشت. و بسیار هم ترسناک. بعضیا چطور میشه که به این درجه از قساوت میرسن؟
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
والا زندگی بد تا میکنه گاهی
۳ هفته پیشFatii
0من فکر می کردم سجاد خودش قربانیه و شخصیت مثبت محسوب میشه اما رفتارش شبیه مافیاهاست و بی رحم به نظر میاد
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره، حالا ببین اونی که بهش غلبه میکنه چیه
۳ هفته پیشنگار.م
0واای.. اصلا با روحیه ی من سازگار نیست این رمان،چه خشن..!
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله، درک میکنم ♥️
۳ هفته پیشفاطمه منصورآبادی
0یا *** دهمم چه شکنجه ای بدبخت دلم سوخت براش آخی من بیشتر دردم گرفت😭
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شکنجه های بدتر جلوترن
۳ هفته پیشسمانه حسینی
0اگه ما رو شکنجه نمیدن یه کامنت بذاریم😁🤭
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤣🤣
۳ هفته پیشنگار.م
0🤣🤣دمت گرم خیلی خوب گفتی
۳ هفته پیشسوگند عزیزی
0یا خود خدای بزرگ خودت به اون رضای بیچاره و اون دختر بدبخت رحم کن.. این سجاد دیگه کی بوود😳
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سجاد پادشاه قلب ها😍
۳ هفته پیشعاطفه میرزائی
0شروع مهیج و دردناکی داشت و بریم برای ادامه..
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ادامه دردناک تر و مهیج تره
۳ هفته پیشمهتاب جهانفر
0یا همه ی امامزاده ها😱 عجب شروع هیجان انگیزی
۳ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ما اینیم دیگه🤭
۳ هفته پیشAvaz
0وای نمیدونم چرا ای کیبورد این جوری هی می خوام ی چی بنویسم ی چی دیگه نوشته میشه😂😂🤨
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
توی تنظیمات کیبرد گزینه اعمال خودکار رو خاموش کن درست میشه
۲ ماه پیشAvaz
0اول فکر کردم رمان باحالی نیست ولی وقتی پارت یک رو خوندیم خیلی خوشم اومد من بیشتر از رمان های که اینجوری شکنجه میکنم خیلی خوشم میاد ی حس گنگ میکنم ولی نمیدونم چرا 😅😅😂
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😁اگر پارت یک رو خوندی و خوشت اومده، پارت ۲۰ به بعد بخونی عاشقش میشی😁
۲ ماه پیشماهک
0و اینم بگم که شما نویسنده مورد علاقه هستی💗😊
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم 😍
۷ ماه پیشماهک
0خب خب خب!🤭 معلومه که داریم به شاهکار دیگه از نویسنده می خونیم..❤️😭
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث افتخارمه😍
۷ ماه پیشپیشی خانم
2سجاد اثلا ظاهر سجاد گونه نداره بیشتر بردپیته😂
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ظاهر سجاد گونه دیگه چطوره😂
۸ ماه پیشپیشی خانم
1ظاهرش قرتیه بعد یهو اسم سجاد ادم و یاد ی من سیبیل و اخلاق داش مشتی میندازه😂
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اسم سجاد والا من و یاد جذابیت و معصومیت میاندازه 😂
۷ ماه پیشپونه
0سلام خانم نویسنده عزیز تخفیف نمیزارید برای رمانتون؟ 😂😭
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام عزیزم. فقط بخاطر شما میذارم 💚
۸ ماه پیشپونه
0ممنونمممممم❤️
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
💚🌱
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ح.منتظری
0چه شروع مهیج و البته خشنی