پارت دوم :

فصل اول
بهار یک لقمه نان و پنیر برای خودش گرفت و در حالی که مشغول ریختن چای از کتری و قوری مس به درون فنجان‌های نارنجی رنگ‌شان بود، صدای پدرش دوباره مثل همیشه افکارش را به بازی گرفت.
- داری پیر میشی. دیشب یه خاستگار خوب برات پیدا کردم. پسرش سی سالشه، کفش درست می‌کنه و بعضی وقت‌ها با باباش میاد پاتوق بازی می‌کنه.
بهار زیر چشمی به برادرش نگاه کرد. پسری که همیشه پز او را به دوست‌هایش می‌داد، زیرا هر وقت به دنبالش می‌آمد دوست‌هایش در مدرسه بخاطر ورزیدگی اندامش دهانشان باز می‌ماند. قطعا برادرش بازو های بزرگ و بدن تنومند و ورزیده‌اش را به لطف ورزش و شغلش داشت. وگرنه در کودکی حسابی لاغر مردنی بود. بهار خونسرد اولین فنجان چای نارنجی رنگ را جلوی برادرش که کنارش نشسته بود نهاد و زمزمه کرد:
- لابد انتظار داری با کسی که میاد پاتوق مواد می‌کشه و بازی می‌کنه ازدواج کنم...
این سوال نبود. بیشتر داشت با خودش حرف میزد. بشیر که گاهی به زور یادش می‌آمد باید عنوان پدر را یدک بکشد، مردد یک لقمه از پنیر نمکی را برداشت و در دهان چپاند. سپس زیر چشمی به پسرش نگریست. منتظر بود ببیند قرار است چه واکنشی نشان بدهد. به هر حال اگر سجاد قصد می‌کرد امشب را در بازداشتگاه بخوابد، قطعا کسی دست رد به سینه‌اش نمیزد.
سجاد آهسته از خواهرش بابت چای تشکر کرد. آن را برداشت و در حالی که نباتی درونش می‌انداخت، خم شد تا چنگال را از وسط سفره بردارد. کنار سفره‌ی کوچک‌شان یک پنجره قرار داشت که به آسمان مشرف بود. سرش را بالا آورد و همان‌طور که زمان را از روی مکان خورشید می‌سنجید گفت:
- وقت رفتنه بهار.
بهار به سرعت سرش را تکان داد و از خدا خواسته از جایش برخاست. از قبل لباس‌هایش را پوشیده بود و فقط باید صبحانه می‌خوردند. اما قرار نبود بگذارد بخاطر بی‌فکری پدرش گرسنه به سر کار برود. پس سریع یک تکه نان لواش برداشت و پنیر نمکی را رویش مالید. به همراه ریحان آن را ساندویچ کرد و سپس سمت در خانه قدم برداشت. سجاد با حوصله چایش را نوشید و بعد، فنجان را توی سفره گذاشت. همان‌طور که بلند میشد و کت سرمه‌ای رنگش را می‌پوشید نگاه سردی به پدرش انداخت. بشیر در لحظه خشکش زد اما صدای سجاد هشدار اصلی بود.
- اگر می‌خوای شب رو توی لحاف گرمت باشی کاری به کارش نداشته باش بابا!
آن بابای آخر به معنای اتمام حجت نهایی بود. بشیر اخم کنان آب دهانش را قورت داد و پلک زد. هرچند سجاد نیز منتظر پاسخش نبود. قطعا نه! با وجود لباس فرم سبز پسته‌ای و شلوار سبز تیره که روی شانه‌ی لباس درجه‌هایش هک شده بودند، پدرش همیشه قرار بود از او بترسد.
سمت در قدم برداشت و مشغول پوشیدن کفش چرمی و رسمی‌اش شد. خب اهمیت هم نداشت، این را پای تلافی روزهایی می‌گذاشت که مجبورش می‌کرد بخاطر در آوردن پول موادش بر سر چهارراه‌ها گدایی کند. یا باشد تلافی روزی که مجبورش کرد از ساقی پارک سر کوچه مواد بدزدد. وقتی هم که ساقی او را گیر انداخت و به باد کتک گرفت پدرش پادرمیانی نکرد. چی؟ پادرمیانی؟ پوزخندی بر لبش نشست. بهار تپ تپ کنان از پله‌ها پایین رفت و مشغول خوردن ساندویچش شد. سجاد نیز با حوصله پشتش حرکت کرد. آن روز حتی خودش را نشان هم نداد. چه رسد به پادرمیانی کردن. با گذر از پله‌های سه طبقه‌ای ساختمان؛ هوای سرد صبح شنبه را با کمال میل پذیرفت. در به لطف بهار باز بود و راهرو سرد شده اما عطر خاک و هوای مرطوب آن را در برگرفته است. همین‌طوری هم منافذ زیادی باعث میشد گرما در اینجا مبحوس نشود، بعد او در را نیز به امان خدا رها می‌کرد و می‌رفت! با تاسف در را بست و وقتی نور صبح‌گاهی خورشید به صورتش خورد لبخندش عمیق‌تر گشت. خب، خواهرش کنار در کمک راننده ایستاده و با ذوق منتظر بود تا برادر خوشتیپ و خوش‌هیکلش بیاید. وقتی دکمه‌ی ریموت را فشرد تا بهار سوار شود، سرش را به طرفین چرخاند. عادتش شده بود که اول صبح طول و عرض خیابان اطراف را چک کند. یک غریزه از سال‌های تحصیل در دانشگاه افسری بود که همیشه او را همراهی می‌کرد. درسی که روز اول استاد به آن‌ها داده بود همین است. خطر همیشه در کمین است. این را هرگز فراموش نمی‌کرد. نه وقتی در آرام ترین روز های زندگی‌اش سیر می‌کند.
سوار ماشین سرد و یخ کرده شد و به سمت بیمارستان آموزشی شهید صدوقی راند. همان‌طور که یک دستش را روی فرمان گذاشته و دست دیگرش را به پنجره تکیه داده بود، نیم نگاهی به بهار انداخت. به سرعت چیزی درون گوشی تایپ می‌کرد و لبخند از روی لبش پاک نمیشد. در همان حین نیز آخرین لقمه از ساندویچ پر بارش را می‌جوید. خواهرش حالا بیست و چهار سالش بود. دو ماهی است که به عنوان کارآموز در بیمارستان آموزشی کار می‌کند و امیدوار است پس از شش ماه به عنوان نیروی تازه نفس پذیرفته شود. سجاد پشت چراغ قرمز پایش را روی پدال ترمز فشرد و سعی کرد به یاد خود نیاورد این تاخیر زیاد بخاطر کم بضاعتی او در تامین مالی بهار است. اگر می‌توانست بیشتر کار کند و پول در بیاورد خواهرش زودتر درسش را تمام می‌کرد. اما خب، زندگی همین است. با تمام تلخی‌ها و خوشی‌ها، سختی‌ها و راحتی‌هایش باز هم مهم این بود که بهار صحیح و سالم کنارش است.
بهار یک کلمه‌ی دیگر نیز تایپ کرد و سمت سجاد چرخید. با ذوق مقنعه مشکی را روی سرش مرتب کرد و گفت:
- یه چیزی بگم؟
سجاد در کمال آرامش نیم نگاهی به صورت خندان خواهرش انداخت. خط چشم امروزش تا انتهای ابرویش می‌رسید و او را زیبا و دلربا کرده بود. سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد و پیش از آنکه بهار شروع کند اضافه کرد:
- رژ امروزت خیلی قشنگه.
بهار ذوق‌زده سرش را تکان داد. همیشه و تا ابد عاشق این خصلت برادرش می‌ماند. کسی که برخلاف پسر های دیگر می‌دانست یک دختر به چه چیز‌هایی نیاز دارد. توجه به آرایش همیشگی صورت، نوع پوشش و رنگ لباس‌های جدید، مدل و سبکشان همه و همه اهمیت زیادی داشتند و سجاد هرگز این‌ها را فراموش نمی‌کرد. بهار سمت آینه خم شد و در حالی که لبش را از تمام زوایا بررسی می‌کرد گفت:
- آره این یکی رو با سه تا رنگ مختلف ترکیب کردم.
سپس صاف نشست و دستش را در هوا تکان داد. با اشاره‌ای به گوشی قدیمیش گفت:
- سمیه بود، میگه دیروز یکی از پرستار ها بخاطر تصادف جونش رو از دست داده. بعد می‌دونی چیه؟ طرف مثل اینکه فرم اهدای عضو پر کرده بوده. برای همین حسابی کارش جنجالی شده و خبرش همه جا پیچیده. سمیه میگه کارش خیلی خوب بوده، چون یکی از مریضای بخش قلب که هیچ امیدی براش نبوده و انتهای لیست اهدا بوده بهش قلب این پرستار رسیده چون اولویت با بیمارستان خودشون بوده. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.
بهار نفسی گرفت و بعد، با کم شدن هیجانش به صندلی تکیه داد. شانه هایش فرو افتادند و با صدایی تحلیل رفته که گویا در افکارش غرق شده بود گفت:
- منم می‌خوام اون فرم رو پر کنم. بنظرم خیلی تاثیرگذاره.
سجاد همیشه شنونده‌ی خوبی بود. هرگز بهانه نمی‌گرفت، ایراد نمی‌آورد و مخالفت نمی‌کرد. در کمال سکوت دنده را عوض کرد و پرایدش را سمت خیابان طالقانی چرخاند. صدای مردانه و زمختش که قوت قلب بهار بود، در کابین ماشین طنین انداخت.
- خوبه، منم بعدا میام برای خودم پر می‌کنم.
بهار راضی از حمایت برادرش، سرش را بالا و پایین کرد. با حضور او هرگز نگران اجبار پدرش بابت ازدواج نمیشد. پدرش شاید ولی قانونی او بود اما برادرش حکم مادر و پدر را برای بهار داشت. وقتی ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد، بهار به سرعت از آن پیاده شد و هول‌هولکی بوسی برای برادرش به هوا پرتاب کرد. همیشه جلوی بیمارستان طالقانی شلوغ بود برای همین بهار خیلی خوب می‌دانست جریمه‌ی سد معبر کردن چقدر زیاد بود. برای آن‌ها که گاهی توی خرید خوراکی می‌ماندند کم‌ترین خرج ها مهم بودند و می‌توانستند بعدا کارساز باشند.
سجاد با لذت دویدن خواهرش را نگریست تا مطمئن گردد در امنیت کامل وارد بیمارستان می‌شود. بعد برایش بوق زد و آهسته شروع به حرکت کرد. همان‌طور که سمت اداره‌ی انتظامی می‌رانید، نگاهی بر حسب عادت به آینه انداخت. داشت پشت سر ماشین را بررسی می‌کرد تا مطمئن شود کسی تمام این مدت تعقیبشان نکرده است. مبادا محل کار خواهرش را یاد گرفته باشند و در نبود او، به بهار حمله کنند. خب، دست خودش نیست نه وقتی چهارسال در دانشگاه افسری و سه سال در دایره جنایی آموزش دیده باشد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!