تب به قلم آیناز تابش
پارت نوزده :
در آن هوای ابری، برگی بود که بر پیکر همسایهها و آشنایانمان فرود میآمد و به اراده نسیم برمیخاست و به طرف دیگری میرفت. او آنقدر سبک بود که بادی تکانش میداد و من به اندازهای سنگین که به زور باده هم بلند نمیشدم. صورتم روی زمین میخزید. از کتکهای پدر بدن باد کرده بود. باد صورت من پدر بدن را برد. در نهایت با خود گفتم: "هرچه باد باد." از جا بلند شدم و دنبال دمپاییهایم گشتم. دمپاییه
لطفا صبر کنید...
