پارت دوازده :

بدن که دید حرف‌هایش به گوش ما نمی‌روند، چکش و میخ و سنگ را برداشت و به جای آب در هاون در پشت سرش را کوبید. به پدرش پناه آورد و گلایه کرد که ما جاروی او را برداشته‌ایم و پس نمی‌دهیم و عمو اسفندیار را با آن سن و سال و ریش سفیدش به سخره می‌گیریم. بعد سگک پدر بدن به حیاط آمد و تمام جاهای سالم بدنمان را به سخره گرفت و سیاه و کبود کرد. حالا هنوز هم نفهمیدیم علتش این بود که بازار کاسب نداشت یا جارو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    به نظرم اثرتون بخشی از واقعیت های زندگی می تونه باشه که هرگز درک نمی کنیم ، یا بهتره بگم نمی خوایم درکش کنم . البته به من این حس رو میده. شاید یه سبک پیچیده و کلمات در هم تنیده باشه ، ولی این مفهوم رو می رسونه که ما آخرش بدون اینکه درکی کامل از اطرافمون داشته باشیم میمیرم . قلمتان مانا.

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️