تب به قلم آیناز تابش
پارت دوازده :
بدن که دید حرفهایش به گوش ما نمیروند، چکش و میخ و سنگ را برداشت و به جای آب در هاون در پشت سرش را کوبید. به پدرش پناه آورد و گلایه کرد که ما جاروی او را برداشتهایم و پس نمیدهیم و عمو اسفندیار را با آن سن و سال و ریش سفیدش به سخره میگیریم. بعد سگک پدر بدن به حیاط آمد و تمام جاهای سالم بدنمان را به سخره گرفت و سیاه و کبود کرد. حالا هنوز هم نفهمیدیم علتش این بود که بازار کاسب نداشت یا جارو
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

شیدا
0به نظرم اثرتون بخشی از واقعیت های زندگی می تونه باشه که هرگز درک نمی کنیم ، یا بهتره بگم نمی خوایم درکش کنم . البته به من این حس رو میده. شاید یه سبک پیچیده و کلمات در هم تنیده باشه ، ولی این مفهوم رو می رسونه که ما آخرش بدون اینکه درکی کامل از اطرافمون داشته باشیم میمیرم . قلمتان مانا.